نامش عقیده به گرفتاری تاریخی یک قوم همیشه دربه‌در است یا شونیسم، ترجیح می‌دهم قضاوتش را به شما واگذار کنم، اما هرچه هست بدجوری اندوهش روح و روانم را می‌جود؛ این روزها نژادپرستهای ترکیه به شهرهای کردنشین جنوب این کشور یورش برده اند ذیل نام دفاع از دموکراسی و البته به عزم ایلغار و آدم‌کشی... و من نه به عنوان یک کُردزبان که به عنوان یک ایرانی خراسانی، به خاطر این هجوم دلسوزانه(همان لطیفه‌ی قدیمی که؛ آنقدر معشوق را درآغوش بفشاری که نفهمی خفه‌اش کرده‌ای)، غصه‌ام می‌شود، بخصوص از این‌که یک قوم ذاتا و اساسا ایرانی، اینگونه در محاق بی‌مهری عمومی است؛ از دور تا نزدیک! و من ناگزیر، شده‌ام مرثیه‌سرای مناسبت‌های نامناسب این مردم بی‌دفاع و بی‌صدا. و چه اندکند این مناسبت‌ها!

غزلواره‌ای برای وقایع اخیر جنوب ترکیه نوشته‌ام که پیشکشتان می‌کنم و یک عاشقانه‌ هم برای اینکه خیلی کامتان را تلخ نکرده باشم؛

 

درباره خویش

 

این منم مرثیه‌خوان دل بیچاره خویش

شده ام کوله کش مردم آواره خویش

 

مانده ام ازچه مسیری بدوم در پی باد

تا بگیرم خبر از خیمه ی صدپاره خویش

 

می نشینم که بگویم سخن از یار و دریغ

می شود باز همان مرثیه درباره خویش

 

منم آن کوه بلندی که نهانم در ابر

مثل من نیست فرومانده به فواره خویش

 

چاره ام نیست جز اقرار صریحم به جهان

که منم درد  غم‌انگیز خود و چاره خویش

 

منم آن کُرد کهنسال که هرسو به هراس

همچنان می دود، اما پی گهواره خویش!

 

***

گفتم از عشق بخوانم غزل و خوانده نشد

باز من ماندم و غمهای غزلواره خویش!

 

**********

ماهی

 

مثل چشم باز یک ماهی که درماهی‌فروشی

چشم درراه توام، تاکی به حالم چشم‌پوشی؟

 

با دو چشم باز هرشب خواب می بینم که مستی

پوستم را می کند در عصرهای باده نوشی

 

می پرم از خواب و لای ماهیان مرده، آهم

باز هم گم می شود در زمهریر بی خروشی

 

بعد می‌گویم؛ چرا ماهی شدم، آیا نمی شد

دست کم تنگ شرابی می شدم در می فروشی؟

 

 این سوال کهنه ی عشق است و پاسخ هم ندارد

بین قصابان چاقوتیزکن، بی‌تیزهوشی!

 

کاش چشمم را ببندی تا نبینم قسمتم نیست

سهم زنبیلت شود این انتظار و سخت کوشی...

**

این غزل را خوب می دانم نمی‌خوانی و ناچار

می رود همراه دختربچه ها گوشی به گوشی!