دو یادداشت بر سه مجموعهی شعر تازه منتشر شدهی من
یاحق و با درود به شما.
آنچه ذیلا میخوانید به ترتیب حاصل تامل و تدقیق دوتن از شاعران معاصر است در بارهی سه مجموعه شعری که اخیرا از سوی انتشارات سپیدهباوران مشهد از شعرهای من منتشر شدهاست. هیچ تعارف نمیکنم که در این دو یادداشت؛ استاد محمدکاظم کاظمی، محبت بهکمال و نگاه زلالش را بازنویسی و تبیین کرده و برادرم جوادکلیدری هم، لطف بیپایان و معرفت نمایانش را. این ملاحظه که درج این نقدها در این فضا خودشیفتگی شاعر را تداعی نکند، باعث تعلل بنده در انتشار این نقدهاشد اما دریغم آمد حق معرفت اساتید و رفقایم را ادا نکنم و محبتشان را نادیده بگذارم. لذا با سپاس مکرر و بیمر از این دو عزیز و اذعان به اینکه التفات و الطفات آنان و همچنین عنایت جناب عابس قدسی عزیز در تمرکز بر انتشار این سه مجموعه ورای حد تقریر و تقدیر است، نوشتههای مورد نظر را باهم میخوانیم:
اول: به روایت محمد کاظم کاظمی
یکی از مردمیترین شاعران ایران
علی رضا سپاهی لائین، شاعر توانای دو دهه اخیر، اینک پس از سالها انزوا و دور بودن از عرصه چاپ و نشر، با سهگانهای به میدان آمده است. سه کتاب «فوارهها»، «تقویم تنهایی» و «شرح بتپرستیها» چیزی است که مدتها وعده انتشارشان توسط نشر سپیدهباوران را شنیده بودیم و منتظرشان بودیم.
البته از این شاعر پیش از این هم کتابهایی منتشر شده بود، از جمله «ما به روایت من» که در سلسله کتابهای تکا. ولی سه کتاب حاضر، کارنامه کاملی از شاعریِ او در این 25 سال است، از شاعری که جزء بهترینهای نسل خود بوده است.
باری، «فوارهها» مجموعهای از شعرهای دهههای هفتاد و هشتاد شاعر است و دو کتاب «تقویم تنهایی» و «شرح بتپرستیها» شعرهایی از دهه نود را در خود دارد. در مجموع این سه کتاب، بنایی را که این شاعر در شهر شعر امروز برافراشته است و بنایی است سخت جذاب و محکم، کامل میکند. من در این بنا، که اکنون با این سهگانه برافراشته میبینم، چند ستون میبینم که بیشتر وزن شعر او را تحمل کردهاند. و در این مجال، میکوشم که به اینها بپردازم.
ستون اول، زبان مردمگرایانه
علیرضا سپاهی لائین از اواسط دهه هفتاد و به قول سعدی «در عنفوان جوانی» به قافله شعر زنده و پرتپش آنسالهای خراسان و بل کشور، پیوست، با درخششی قابل توجه و راههایی که در غزل گشوده بود. غزل سپاهی در آن سالها با یک ویژگی چشمگیر شناخته میشد؛ برخورداری از ویژگیهای زبان محاوره، همان که آن را «مردمگرایی در زبان شعر» میتواند خواند، چنان که در این شعر نسبتاً معروف او در آن زمان، میبینیم
گفتند غصه زن و فرزند میخورم
اما دریغ، آنچه نگفتند میخورم
این دردهای کوچک از این مرد، دور باد
من چوب دردهای تنومند میخورم
طوری که درد موی سرم را سپید کرد
دیگر به درد کوه دماوند میخورم
این ویژگی در آن زمان گسترشی بیسابقه در میان جوانان غزلسرا یافت، جوانانی که از زبان فخیم و فاخر ولی سنگوارهشده آن زمان خسته شده بودند و در پی گشایشی بودند. من نمیخواهم و نمیتوانم علیرضا سپاهی را تنها پیشگام این مسیر بدانم. این جریان در واقع از ایرجمیرزا و حتی قبل از او در شعر معاصر فارسی روی نموده است. ولی این غیر قابل انکار است که سپاهی در مقیاس خودش بر بسیاری از شاعران همنسل خود تأثیری قابل توجه گذاشت؛ و چرا پنهان کنم، بر بعضی از ما که یک پیرهن بیشتر از او پاره کرده بودیم نیز. من هیچ نمیتوانم تأثیر غزل «کسی دست و پای تکاپو نمیزد» سپاهی را بر غزلهایی از جنس «مباد آسمان بیتو خالی بماند» و «مریز آبروی سرازیر ما را» از خودم، انکار کنم.
سه گانه علیرضا سپاهی لائین
باری، در اواخر دهه شصت این جریان پدید آمد و شعر کلاسیک ما به شکل خوبی با زبان زندگی پیوند خورد، هرچند بسیاریها در همین هنرمندی مردمگرایی باقی ماندند و بسیاری از رباعیهای امروز در همین فضا سیر میکند. ولی سپاهی به زودی به چیزی دیگر رسید، یعنی روانی کلام و نزدیکشدن آن به زبان محاوره، بدون این که در استفاده از ضربالمثلها و تکیهکلامهای محاورهای افراط شود. این یک نوع برخورداری از لایههای پنهانتر زبان محاوره است.
ستون دوم، طرحهای روایی
دیگر هنرمندی سپاهی که از این هم ارزشمندتر بود، آزمودن طرحهای روایی در شعر است، چیزی که شعر دهه هفتاد و هشتاد ما را در سیطره خود گرفته و از شاخصههای غزل این دو دهه است. «فوارهها» (سروده اوایل دهه هفتاد) شاید بهترین شعر روایی سپاهی لائین و یکی از بهترین سرودههای او تا کنون باشد، چنان که بسیاریها او را با همین غزل میشناسند. این غزل که گویی یک داستان کوتاه تمثیلی است، به شکلی که دم به دم رو به اوج میرود و من چند بیتی از آن را نقل میکنم.
فوارهها که یخ زده بودند، وا شدند
در ناگهان ظهر زمستان رها شدند
... فوارههای ساده که از ارتفاع روز
در زیر بار روشنی خویش تا شدند
... در گیر و دار صحبت فواره و عبور
یاران باد، وارد این ماجرا شدند
فوارههای رمزده، در هایوهوی باد
یکدست، دستهای بلند دعا شدند
... یک عده در عبور خود از ابر و آسمان
در امتداد روشن خود تا خدا شدند
... یک عده نیز خسته و نومید و سربهزیر
از کاروان روشن یاران جدا شدند
... فواره ها، خلاصه بگویم که عاقبت
یک عده ما شدند و گروهی شما شدند
ستون سوم، تنوع
در این روزگاری که شماری از شاعران حتی در یک کتاب شعر خود هم به تکرار میرسند و مرتب با همان ابزارها و تکنیکهای رایج خود بازی میکنند و یک سخن را در یک دایره بسته را تکرار میکنند، شعر سپاهی همیشه متنوع مانده و همیشه حرفهای تازه داشته است.
دایره محتوایی شعر او بسیار گسترده است، در کارنامه شاعری او تقریباً برای همه مسایل، دلبستگیها و دغدغههای انسان امروز وطن فارسی، میتوان شعر یافت؛ از حمد و نعت بگیرید، تا شعر عاشقانه و اجتماعی و سیاسی و مفاخرههای ملّی و شعر برای پدر و مادر و فرزند و همسر و زادگاه و کشور و حتی گروههای اجتماعی و فکری مثل هنرمندان و رزمندگان و مسایل منطقه و جهان.
این تنوع محتوایی باعث میشود که ما با هر انتظاری که به دنیای شعر او برویم، دست خالی برنگردیم و مجموعه این سهگانه میتواند برای بسیاری از حالات و احساسات و دغدغههای انسان امروز کاربرد داشته باشد، چه دغدغه یک پدر، چه دغدغه یک شاعر و چه دغدغه یک انسان مذهبی یا انسان میهندوست. و جالب این که شاعر ما در همه این مضامین و زمینهها، معمولاً حرف تازه و نکتههای نگفته دارد. به ندرت شعری از سپاهی میتوان یافت که در جایی ـ و به ویژه در آخر شعر ـ ما را غافلگیر نکند.
ستون چهارم، حرفهای تازه
اما یکی از جلوههای بارز این رنگ و بوی خاص در شعر سپاهی، داوریهای متفاوت و گاه اعتراضآمیزی است که نسبت به همه چیز دارد. به واقع در کنار آشناییزداییهای معمول که در صورت شعر و در تصویرها و مضامین و قافیه و ردیفها دیده میشود ـ و شعر سپاهی از اینها خالی نیست ـ یک دسته آشناییزدایی موضوعی در کار او میتوان یافت که آنانی را که دوست میدارند مسایل را از زاویهای دیگر بنگرند، سخت جذاب و خوشایند است. و این شاید عمدهترین دلیل دلبستگی دایمی من به شعرهای سپاهی لائین باشد، که در این بیتها از چند غزل او میبینیم:
مدام زمزمه کردیم ما عزیزتریم
چنان که باورمان شد سرآمد بشریم
تمام راه چنین بود و ما نپرسیدیم
که با کدام دلیل از تمام خلق سریم؟
عجب لطیفه بی لطف و کهنهای است که ما
به آنچه بوده ولی نیستیم، مفتخریم
و یا در اینجا خطاب به امام رضا(ع)
تو را چنان در طلا نهان کردهاند اینجا که بیم دارم
به بارگاه تو این جماعت به خاطر گنبدت بیاید
و یا این شعر درباره خدا، ولی با نگاهی متفاوت
گروهی از میان ما خدایشان بزرگ نیست
خدایشان درست مثل شخصشان محقّر است
گروهی از میان ما خدای پرغرورشان
همیشه کینهورز و اخمکرده و ستمگر است
خدای من جداست از خدای سختگیرشان
مرا کسی که آفریده، یک خدای دیگر است
... به نام نامی یگانهاش قسم که بیگمان
هر آن که فکر میکند خدا یکی است، کافر است
ستون پنجم، تعهدی همیشگی
نه، همیشه هم ستون پنجم بد نیست. به نظر من آنچه علیرضا سپاهی را سپاهی کرده است تعهد دایمی او در شعر است. او شاعری است که شعر را ابزاری قدرتمند برای گفتنِ نگفتهها میبیند و به همین دلیل، هیچگاه به تفنن شعر نسروده است. در هر شعر او، رد پای یک دغدغه عمیق میبینیم. اینها از آن جنس شعرهایی نیست که فقط در وصف روسری معشوق سروده میشود یا شاعر در آنها تلمیحی به چشم درآوردن آقا محمد خان قاجار از مردم کرمان دارد ـ که در این روزها خیلی رایج شده است ـ بلکه از جنسی دیگر است. از جنس شعرهای کسانی است که دردها، دغدغهها، پرسشها و مسایل مهمتری دارند.
البته سهگانه علیرضا سپاهی از شعرهای عاشقانه خالی نیست، چنان که خود او در شعری عاشقانه میگوید
شعرم همیشه زندگیام بوده است و من
میخواستم که وارد شعرم شود زنم
ولی این عشق هم عشقی است که با جوانب گوناگونی از زندگی آدمها پیوند میخورد و در فضاهای گوناگون ترسیم میشود.
اما از عاشقانهها که بگذریم، شاعر ما در این کارنامه بیست و چند سال شاعری، نشان داده است که دو چیز برایش از هر چیز مهمتر است، یکی «وطن» و دیگری «مردم» و به همین دلیل، میکوشد که هیچگاه از این دو جدا نباشد. بیشتر شعرهای خوب او نیز به نوعی با این دو پدیده گره خورده است.
میهنم را دوست دارم، مردمش را نیز هم
در دلم شیراز جا دارد، ری و تبریز هم
کُردم اما پاسدار پارسیگویان شعر
شهریارم گاه با ترکان شورانگیز هم
*
میگشایم بال دوشادوش ماهش در خیا ل
گرچه سهمی دارم از این آسمان ناچیز هم
کاش مثل کار و زحمت، از بزرگیهای قوم
قسمتی میشد نصیب دوستانِ ریز هم
*
این صدای قلب یک کُرد است میخواند تو را
این غزل غمنامه عشق است، دستاویز هم...
و از این روی، من میتوانم سپاهی لائین را یکی از مردمیترین شاعران امروز بدانم، هرچند بسیاری از مردم از «سپاهی شاعر» بیخبر باشند، چنان که باری خود گفته است.
از این سپاهی شاعر چه انتظاری هست
اگر نخواسته باشید گوش بسپارید.
دوم: به روایت جواد کلیدری
شاعر جادهی صبحگاه
کنکاشی پیرامون سهگانۀ علیرضا سپاهیلایین
در این عالم، کافیست یک جملۀ عالی یا یک شعر ناب گفته باشی تا همۀ مردم تو را با آن بشناسند؛ حرفی که قامتقیامت باشد. یا به هر دلیلی، مثلاً مصادف بودن آن جمله یا شعر با یک واقعۀ اجتماعی، که اولی از فصاحت شاعر خبر میدهد و دومی از بلاغتاش. همۀ کسانی که با شعر، سروکاری دارند، علیرضا سپاهیلایین را با شعر « فوارهها » میشناسند؛ شعری که همان سالهای اول دهۀ هفتاد، مثل توپ صدا کرد در بین مخاطبان و دوستداران شعر:
" فوارهها که یخ زده بودند، وا شدند/ در ناگهان ظهر زمستان رها شدند"[ فوارهها/ص 22]
غزلی جاندار، ساختارمند و کاری! اما او از این دست شعرهای عالی، بسیار دارد. هم کمیت کارهایش بالاست، هم کیفیتش. انگار در هر شعر، شگردی دارد، دستش رو نیست. شعرها آرام شروع میشوند، اوج گرفته و فرود میآیند. مگر غیر از این است شعر ساختارمند و عالی؟
سپاهی شعر را خیلی خوب میشناسد و اگر چه شاعری محتواگرا محسوب میشود، اما از زیباییهای ساختاری شعر نیز غافل نیست و این امری بدیهی ست برای شاعری با چند دهه سابقۀ سرایش. او تازه وارد نیست، در غزل، صاحب کرسی ست. در شعرش از وزنهای متفاوت شعر فارسی استفاده میکند، گاه این وزنها، از آنهاست که امروزه کم کاربرد شدهاند و گاه، چند شعر، با یک وزن سروده شدهاند و این را مضمون و محتوای شعرش مشخص میکند. آنجا که مضمون میطلبد، وزنی کوتاه و ریتمیک را برمیگزیند:
" ای عابر کوچههای آبی!/ ای چرخسوار آفتابی!"[ فوارهها/ص 43]
و آنجا که از مسألهای عمیقتر یا غمگنانه حرف به میان میآید، این وزن را:
" و اکنون به خاطر بیاور شبی را که آن قوم روشن به دریا نشستند/ به خاطر بیاور که آنان چه عریان نشستند و بر موجها راه بستند"[ فوارهها/ص 42]
گفتم سپاهیلایین شاعری محتواگراست. اگر بگوییم انسان با زبان، به اظهار خود میپردازد، اگر بپذیریم که زبان یعنی ظاهرساختن خود، آنگاه قدر کار سپاهی شاعر، روشنتر میشود. شاعر این سه مجموعه، گویی در حقیقت شرح زندگی خود را نوشته است. کمتر شاعری پیدا میشود که اینطور رها و بینقاب از خود و زندگی خود سخن بگوید. شاید روانی و صمیمیت شعرهایش نیز از همین جا ناشی بشود چرا که بیدروغ است، پنهان کاری ندارد، با مخاطب رو راست است. نه اینکه در سطری از شعری، ردّپایی از خود نشان دهد، بلکه خود او در همۀ شعرها حضور دارد؛ حضوری پررنگ و جدی. این سه کتاب، سه دهه از زندگی اوست با همۀ اتفاقات روشن و تاریکش، به علاوۀ گریزهایی که به دهۀ اول زندگیاش میزند؛ به کودکیهایش در لایینکهنه، سنگدیوار و ... هزارمسجد! و پیوند دائمیاش با همۀ مردم، با طبیعت و با همۀ عناصر جهان. اگر از دین حرف میزند، اگر سخن عشق بر زبانش جاری میشود، اگر قوم کُرد را فرامیخواند، ... در همۀ این مقامها زیسته است. بد نیست بدانیم، خدای او بزرگ و مهربان است، سختگیر و جبار نیست. مهر او خیلی بیشتر از قهر اوست. او خدا را بیواسطۀ هر چیزی میپرستد، حساش میکند، مثل برادر با او زیسته است:
" کسی درست میشناسد آن بزرگ پاک را/ که مثل من تمام عمر با خدا برادر است"[ فوارهها/ص 10]
اما هرگز شاعری مذهبی نیست و جز همین خلوص و صمیمیت پاک انسانی که رابطۀ زلال او با معبودش را مشخص میسازد، چیز دیگری نیست. اگرچه شعرهایی با موضوعهای مذهبی و دینی دارد اما در همۀ آنها شاعر خواسته با تمسک به دین، حرف دیگری بگوید، مثلاً از ریا و تزویر شکایت کند یا مسألهای اجتماعی را به باد انتقاد بگیرد:
" ما را شهید تهمت و زهد ریا که خواست؟/ یارب روا مدار به ما بیش از این جفا"[ تقویم تنهایی/ص 50]
یا:
" زیلان من! ریا و ریال از پدر مخواه/ این هر دو کار سخت محال، از پدر مخواه"[ فوارهها/ص 100]
داستان عشق هم در شعر او به گونهی دیگری ست. عشق در شعر او ازلی و ابدی ست؛ مهرورزی به تمام اجزای کائنات و نه به شخص یا ایدهای خاص. او ذاتاً انسانی مهربان است و این مهربانی در غزلهایش نمود عینی درد. او با تمام وجود با همسر و دخترانش حرف میزند در روزهایی که از آنها دور است. در این شعرها، شاعر، قلب خود را گویی در دستانش گرفته تا تقدیم کند و این از طبع صمیمی و جوهر وجودی شاعرش نشأت میگیرد. عشقورزی او به همۀ پدیدههای طبیعت مانند کوه و چشمه و درخت یا انسانهایی که قربانی ظلم شدهاند یا آرمانها و ارزشهایی که کمرنگ گردیدهاند، مثال زدنی ست:
" به پاس راستیها، عشق را کشتند و بعد از آن/ یکایک پیش چشم زندگی مُردند ارزشها"[ فوارهها/ص 22]
شاعر این شعرها از صمیمیت به تاراج رفته سخن میگوید. روی سخن او به همۀ آدمهاست که به یکدیگر مهر بورزید، با طبیعت مهربان باشید و این راه رستگاری ست در این جهان پرهول. در این میان شکل روایت سپاهی، گاه مستقیم است؛ یعنی گاه خطاب به جامعه در هیأت مصلحی اجتماعی ظاهر می شود و گاه غیرمستقیم و به کمک روایت و یا دیگر تکنیکهای شعری و این کار را آنگونه هنرمندانه انجام میدهد که مخاطب هنوز درگیر صورت شعر است، پیام را نیز دریافت کرده و حظ میبرد.
تعهد به اجتماع، مهمترین شاخصۀ شعری علیرضا سپاهی ست. شعر ایشان نه مانند بسیاری از نوجویان که تنها دغدغهشان دوری و نزدیکی یارشان است و افق دیدشان، بر و پهلو و چشم و ابرویش. شعر او شعر راستین انسان است و تنهایی او در این برزخ نامتناهی؛ شعری که جان و روح دارد. تعهدی که به انسان دارد، شگفتآور است. اگر در بسیاری از کتابها که صددرصد شعرها عاشقانه است، آنهم صرفاً عشق به جنس مخالف، در شعر سپاهی برعکس است، یعنی 90 درصد شعرهایش مضامین اجتماعی ست و این به آن معناست که شاعر از بقیۀ مشترکات انسان غافل نیست زیرا او نه تنها عاشق، که شاعر و عاشق است و هنگامی هم که از عشق میگوید، بسیار نجیب و کلاس بالاست، نه لوس و پیشپا افتاده و روزمره شده:
" عشق و آزادی که رفت از یادها/ در دل مردم چه میماند، هوس؟"[ شرح بیتپرستی/ص 33]
شاعر و گذر زمان با حوادث و اتفاقات جاریاش، خوی ایلیاتی شاعر را بیدار کرده و در بسیاری از شعرها او را در نقش مبارز و منتقدی نشان میدهد تا شاعر. او فرزند طغیانگر طبیعت است در این شعرها؛ خودِ راستینی که باید باشد:
" جامداران هماره سر در پیش/ کاسهلیسان همیشه سرمستاند"[ شرح بیپرستی/ص 204] یا:
" چرا ما قهرمان را مُرده باشد، دوستتر داریم/ چرا آزادگان را دوستتر داریم، بیسامان؟"[ شرح بتپرستی/ص 47]
اعتراض به اوضاع نابهسامان اجتماعی و ... علاوه بر جنبۀ عمومی آن که همۀ انسانها را شامل میشود، گاه نیز جنبۀ شخصی دارد. کسانی که از زندگی شخصی شاعر مطلع باشند، ناملایمات روزگار نسبت به ایشان را میدانند، به همین دلیل، شکایت و اعتراض او را در شعرهایش در پی دارد که این نمود در مجموعۀ « تقویم تنهایی » به اوج خود میرسد.
علاوه بر آن، در بسیاری شعرها این شکوه و دادخواهی را در مقام یک کُردمرد خراسانی بیان میکند. او در این غزلها کُردبودن خود را که پیوندی ناگسستنی با آزادگی، شور کوهستان، ارزشهای باشکوه قومی و همۀ باورهای پاک میهنی دارد، فریاد میکند:
" بگو به سبک خراسانیان شاعر و شیر/ سرود: « تا به ابد زندهباد کُرد» و گذشت"[ شرح بتپرستی/ص 37]
اما در اغلب موارد، شعرها به تلخی میگرایند. گاه غمی روی مینماید و به شرح آن میپردازد و گاه، آرزوی زندگی مطلوبتر برای این قوم و همۀ آنچه پیرامون زندگی ایلیاتی او بوده و اکنون نیست:
" کُردیم ما، قوم صبور و ساده ما هستیم/ از مردمان دل به حسرت داده ما هستیم"[ فوارهها/ص 111]
و در مقیاسی وسیعتر، عشق او به ایران و خاک مقدس کشورش، او را بیتاب میکند. ناملایمات اجتماعی، سیاسی و اقتصادی او را آشفته میکند و به همین دلیل، بسیاری از شعرهایش به این موضوع اختصاص دارد:
" بگو جلاد پیر آسمانها را که من هرگز/ به جز بر خاکی دامان ایرانم نمیمیرم "[ شرح بتپرستی/ص 36]
آنچه در راستای همۀ اینها باید گفت، این است که سپاهی شعر را از روی دست هیچکس نمینویسد. او شاعر آزادی، صلح، دوستی، امید و شادی ست و به همۀ این ارزشها اعتقاد دارد و تمامی اینها بدون هیچ کوشش ظاهری و بدون تصنع بیان میشود.
علیرضا سپاهی آنقدر روان و صمیمی شعر مینویسد که انواع صناعات ادبی در زبان او حل شده است و سخن گفتن در اینباره، بحثی پیشپاافتاده است چرا که شاعری با این همه تجربه میداند چگونه زبان شعرش را از اینگونه صناعات بهرهمند سازد. تشبیه، استعاره، واجآراییهای مناسب، انواع سجع و مهمتر از آن، جناسها از مهمترین تکنیکهای او هستند، همچنین باستانگرایی و تلمیح در شعرهایش بسامد بسیار بالایی دارد که سرچشمۀ همهشان آبشخور فرهنگ ایرانی ست.
اگر تعریف دکتر شفیعیکدکنی را دربارۀ شعر بپذیریم که: شعر، اتفاقی ست که در زبان میافتد، آنوقت میبینیم که همین سادگی در شعرهای سپاهی، گاهی به پاشنۀ آشیل او نیز تبدیل میشود. درست است که روان و ساده شعرسرودن، یک امتیاز استثنایی ست اما با کمدقتی میتواند به آسیبی جدی هم تبدیل شود. زیرا مخاطبان از شاعران قبل از هر چیز، توقع زبانآوری دارند و هرچه میزان ادبیّت کلام بیشتر باشد، شعر هم کاریتر خواهد بود. البته به شرطی که شعر محل زبانبازی نشود. در برخی شعرهای سپاهی، ادبیت کلام کاسته شده و مخاطب با بیتهای فوقالعادهای روبرو نمیشودکه به اعتقاد من این مشکل، سه دلیل عمده دارد: اول آنکه او شاعر مردم است، بنابراین شعری که بخواهد زبان مردم باشد، شعری بیپیرایه و ساده است زیرا او بیشتر از فرم، به محتوا میاندیشد. دوم آنکه سپاهی روزنامهنگار است. پرواضح است زبان او در برخورد با اخبار و گزارشهای روزنامهای، تأثیر مستقیم و مهمی میپذیرد و اگرچه شاعر به سبب تواناییاش، اجازه نمیدهد شعرش همواره یک تلقی ژورنالیستی از زبان داشته باشد، اما خواهناخواه این تأثیرپذیری در برخی شعرها رُخ مینماید. همه میدانیم خبر، گزارش و هرآنچه در روزنامه به کار میآید، از نوع خبر است و نه انشا و اساس خبر، بر سادهبودن است. همین روزنهای ست تا شعر سپاهی تأثیر بپذیرد. همین جاهاست که زبان شعرش از شکل استعاری و کنایی و ... به زبانی صرفاً خبری بدل میشود. دلیل سوم هم اتفاقاً استعداد فوقالعادۀ شاعری سپاهی ست. او شاعری بداههسراست. ذوق او تا آنجاست که میتواند موزون گفتگو کند. گاه خودش گفته که مثلاً این 5 غزل را یکجا نوشتهام. بدیهی ست این میزان توانایی در سرودن و آمادگی در به کارگیری کلمات، باعث شده در بعضی از کارهایش وسواس لازم برای گزینش لغت را نداشته و از دمدستترین واژگانش بهره بگیرد. همین شتابزدگی در انتخاب کلمات، همچنین گاه به انتخاب ردیفها و قافیههایی منجر میشود که در سطح کلاس بالای شعر او نیستند یا بعضی سکتههای وزنی را به وجود آوردهاند و ... اما همۀ اینها قطرهای هستند در برابر دریای عظیم شعر سپاهی. شاهد سخنم، این ویژگی شعری اوست؛ استفادۀ مناسب و زیرپوستی از ضربالمثلها، زیرا تنها شاعری با توانایی بالا میداند و میتواند به این زیبایی از مثلها در شعرش بهره ببرد:
" نپرس از من که « بر موی تو این برف از کجا بارید؟»/ حدیث سنگ زیرین است و عمری آسیابیها "[ تقویم تنهایی/ص 52]
که در هر دو مصراع، با هنرمندی از مثل استفاده کرده است یا استفادۀ دقیق او از طنز؛ طنز واقعی و نه لودگی و شلختگی زبان:
" من زخمیام به تیغ کسانی که سالهاست/ با خود غلاف خالی شمشیر میکشند "[ شرح بتپرستی/ص 56]
به راستی در دورهای که همه داعیۀ شاعری دارند، در زمانهای که در گوشه و کنار مملکت تابهایی منتشر میشوند که با تمام نواقص در بوق و کرنا میشوند، انتشار سه مجموعۀ شعر تحسینبرانگیز از یک شاعر، اتفاقی نادر است؛ سه کتاب با 614 صفحه انصافاً شعر عالی، 614 صفحه سخن مبارک و متعالی!
............
در پایان لازم میدانم تلفن مرکز پخش مشهد را هم تقدیم دوستانی کنم که احیانا درصدتهیه این کتابها هستند:
05138442951/ 05138435852