دشمن خینی

به؛ داعش و داعیش

 

کی خسته شد این طایفه از  غارنشینی

‌اینگونه به شهر آمد و شد شحنه‌ی دینی؟!

 

پیش آمده آیا که در آشوبترین خواب

بر  صندلی  موعظه  یک  گاو   ببینی؟!

 

می‌بینم و درحیرتم ازاین که خری لنگ

شیری  شده  در  مزرعه‌ی سیب‌زمینی....!

**

ناگاه رسیدند و کشیدند و به دندان

هر سیب و اناری که پرید از لب سینی

 

مشتی سروپا ریش و پیام‌آور تشویش

با طول  جهان‌بینی‌شان  تا   نوک بینی...

 

می‌گفت،زنی کُرد که: «زخم همه تاریخ

خوردیم   و  ندیدیم   ستم‌های چنینی!

 

آیا شده یک صبح،  به‌یکباره  بفهمی

باید که   به‌سوگ  همه ایلت  بنشینی؟

 

من دیدم  و سر می‌بُرد  از  بوته‌ی انسان

هر گل که نصیبش شود، این دشمن خینی»!

**

با سوزن در شیشه فرورفته بگو، آی

آن کولی یک چشم  کجا، آینه‌بینی؟!

 

جز سوگ نمی‌خواهی و جز زخم نداری

دعوا  سر مرگ است  در  این کارگُزینی!  

 

بی‌تربیتی می‌شود  اما  تو   بر آنی

تا روی بهشتی که برین است؛ برینی...

**

ای خاک پر از خاطره‌ی  کوزه و انگور

حاشا که بنوشم  می از این کاسه‌ی چینی!

 

 

+ نوشته شده در جمعه سی و یکم مرداد 1393ساعت 18:23 توسط ئه لیرزا سپاهی لاهین |

 

شنگال من، ببخش گناهم را

 

به؛ غربت غزه  و کوبانی و  شنگال*

 

مانند مکث لخته‌ی خون در مغز، شنگال بسته راه نگاهم را

یک هفته است با عطش و آتش، گُر می‌کند تنوره‌ی آهم را

 

 آنجا درست دردل کُردستان، خورشید خون‌گرفته‌ی تابستان

در ابرهای خالی کوهستان؛ پوشانده‌  نعش دختر ماهم را...

 

ای کُردهای بارزمین برپُشت، ای وارثان شاد اشو زرتُشت

غم‌هایتان الاهه‌ی غم را کشت، اندوه بنده کشت الاهم را...

 

آوارگان پاشده از آوار، محصور یک قبیله‌ی آدمخوار

با ناله‌های بی‌اثر  زومار، تر می‌کنند  چشم سیاهم  را...

 

ناگاه خیل وحشی بربرها، اسلام درس‌خوانده‌ی کافرها

دل‌مردگان کور و تهی‌سرها، بستند مثل صاعقه راهم را

 

دیدم عنان گسیخته می‌آیند، از غارها گریخته می‌آیند

قوم سیاه‌پوش  نئاندرتال، مورانه  می‌خورند  سپاهم را...

 

در های وهوی غزه‌ی قربانی، شنگال ماند و غصه‌ی کوبانی

من ماندم و نظاره به‌ناچاری؛ در چنگ شعله خرمن کاهم را...  

 

آنجا تویی و تکیه‌ی تنهایان، بی آب ونان و گریه‌ی بی‌پایان

اینجا منم که شرم غریب از خشم، آورده روی چشم کلاهم را

**

شنگال، باغ سوخته‌ی بی‌برگ، مرز مصاف مردم گُل با مرگ

من غیر شور شعر به دستم نیست، صیقل بزن زبان سلاحم را

 

ما خیل ناگزیر تماشا را ، تبعیدیان حسرت و حاشا را

دراین سکوت سرد فرو بگذار، شنگال من، ببخش گناهم را !

.............

*شنگال وزومار وکوبانی، سه شهر مظلوم کردنشین که در مناطقی از سوریه و عراق، این روزها درمعرض وحشیانه‌ترین تهاجمات و تجاوزات آدم‌خواران داعش قرار دارند. غارنشینان مدرن دولت اسلامی عراق و شام، اگرچه در کوبانی(مسلمان نشین) تاحدودی وادار به عقب‌نشینی شده‌اند، اما درشنگال و زومار(با سکنه‌ی کرد زرتشتی) اسباب آوارگی ومرگ بیش از 200هزار انسان بی‌گناه وبی‌دفاع را فراهم ساخته‌اند، چنان که سازمان ملل به‌رغم سکوت معنادار و مسامحه‌ی بی‌معنای اروپاییان با داعش، درخصوص احتمال وقوع فاجعه و بحران انسانی هشدار داده‌است. سوال بی‌پاسخ اغلب کُردها این است که؛ در کشور عزیز ما ایران، آن‌گونه که به غزه(به دلیل مشترکات دینی) توجه رسانه‌ای وسیاسی می‌شود- که صدالبته لازم وشایسته‌است- چرا با کردهای عراق وسوریه که علاوه بر مشترکات دینی، ریشه‌های عمیق ومشترک قومی وزبانی نیز با ایرانیان دارند، برخوردی دوگانه و توام با سکوت و بی‌توجهی می‌شود؟!

+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم مرداد 1393ساعت 22:31 توسط ئه لیرزا سپاهی لاهین |

پس از 8ماه زندان، تبرئه شدم!

گزارش به؛ خواهران و برادران همدل و همزبانی که دراین ایام، پیوسته جویای احوالاتم بوده‌اند

 

یاران من، درود خداوند برشما. آنچه خواهید خواند، رنج‌نامه‌ای‌است که ممکن است به زعم برخی‌شما، کمی باهیجان و تندروی توام شده باشد اما اگر خودتان را جای من بگذارید و درکنار خانواده 3سال اندوه بی‌کاری و بی‌پناهی و شنیدن انواع توهین و طعنه را صرفا به خاطر کج‌فهمی یک مامور به جان خریده‌باشید، آن‌گاه به من حق خواهید داد. هرچند باید بدانید که به تعبیر بیهقی بزرگ کوشیده‌ام«سخني نرانم که آن به تعصبي و تربُّدي کشد...». خواهشم این است که آن را با حوصله بخوانید؛   

در آستانه‌ی سومین سالگرد بازداشتم-در8مرداد 90- یکشنبه‌ی گذشته احضاریه‌ای ازشعبه‌ی3 دادگاه انقلاب مشهد دریافت کردم تا بروم و رای دادگاه تجدیدنظرم را- که از سوی شعبه‌ی 20 صادرشده‌بود- بگیرم. پیشتر، در حوالی بهمن 1392، قاضی محترم شعبه‌ی 3 همین دادگاه جناب آقای سلطانی، پس از چندین نشست کوتاه و طولانی که طی 2دوسال برگزار شد، رای مرا به قرار تقریبی ذیل صادر کرده‌بود؛ 11 ماه حبس، 5سال محرومیت از فعالیت‌های فرهنگی، مقادیری شلاق و جریمه‌ی نقدی ناچیز و... (که این فقرات اخیر جنبه‌ی امنیتی نداشت وبه‌خاطر دریافت‌کننده‌ی ماهواره و... بود). پس از صدور رای و به صلاح‌دید خودشان، به این رای اعتراض کردم و ازآنجا که وکیل مدافع نیز نداشتم( چراکه جناب عمارلو، وکیلی که داوطلب دفاع از من بود، ازسوی دادگاه انقلاب پذیرفته نشد و من هم، نه توان مالی گرفتن وکیل دیگری داشتم و نه اعتقاد به اینکه مرتکب گناهی شده‌ام و نیازمند وکیل مدافع هستم)، خودم شخصا نامه‌ای تند و شاعرانه و بدون آداب و ترتیب برای دادگاه تجدید نظرنوشتم و راستش را بخواهید به دلیل فضای نامطلوب و برخوردهای یک‌جانبه در موارد مشابه، انتظار اتفاق خاصی هم نداشتم، هرچند که ته دلم روشن بود، به دلیل اعتقادم به این حقیقت کهن که آفتاب زیرابر نمی‌ماند و سر بی‌گناه بالای دار نمی‌رود. با این حال، به دلیل پیش آمدن ماجرای تصادف برادرم، وقت و حال وحوصله‌ی پیگری پرونده‌ی خودم را هم نداشتم تا این‌که، آن احضاریه آمد و رفتم و دریافتم که پس از آن 8 ماه زندان(که هفت ماهش را دربازداشتگاه وزرات محترم اطلاعات گذراندم) و رنج ناگفتنی روزهای دورازخانه و همزمان اخراج از محل کارم در دانشگاه فردوسی مشهد و3 سال بی‌کاری و بلاتکلیفی تا امروز، حالا؛ من تبرئه‌شده و بی‌گناهم!

اکنون که بالاخره یک خبر خوش شنیده‌ام وتاحدودی امید زخم خورده‌‌ام را بازیافته‌ام، دلم می‌خواهد، صادقانه و عاشقانه- والبته به سبک روزنامه‌نگاری که شاعرمسلک است و کُردزبان- چند حقیقت را به اطلاع خوانندگان این فضای مجازی برسانم؛

1- قبل از همه، می‌باید از بسیاری کسان که دراین سالها و دراین‌باره من و خانواده‌ام را مدیون محبت و مرهون عنایت خویش کردند، صمیمانه تشکر کنم؛ نامها بسیارند و ارجمند، اما علاوه بر قضات ومقامات محترم دادگاه انقلاب، قاضی سلطانی گرامی(قاضی شعبه‌ی3) و قاضی مُختیای عزیز(قاضی شعبه‌ی 20 تجدید نظر که هنوز زیارتشان نکرده‌ام)باید از جناب محمدعمارلو(وکیل افتخاری‌ بزرگوارم)، همه‌ی همشهریانم در لایین و مشهد مقدس بخصوص محمدصفائیان، علی محمدتوکلی و علی اصغرضیائی، دوستانم در ماهنامه‌ی سویدا به‌ویژه قدیرافروند و حمید تقی‌آبادی، همکارانم در هفته‌نامه‌ی فراخبر به‌خصوص جناب مهندس فیاضی، دوستانم در سروش صداوسیمای خراسان رضوی بخصوص جناب مرتضی امیری، دوستان همدل و همزبانم درشهرهای شمالی خراسان بزرگ مخصوصا برادرم اسماعیل حسین‌پور، اقوام و آشنایان عزیزم مخصوصا اسماعیل باقریان، دوستان خوب شاعرم در سراسر ایران به‌ویژه در حوزه‌های هنری مشهد و تهران بخصوص محمدحسین جعفریان، مجمع هنرمندان خراسانی مقیم تهران، همکاران سابقم درهیئات مدیره‌ی خانه‌ی مطبوعات خراسان رضوی و روزنامه‌های قدس و شهرآرا بخصوص آقایان محدث و پورمنفرد، خانواده‌ی همسرم، پدر ومادر و خواهر وبرادرانم(که جای محمدرضا در این میان خالی است)، و بخصوص دخترانم سویدا و زیلان وهیوا که قریب یک سال بارنج بی‌پدری و بی‌خبری ساختند و زنم مرضیه(کانی) که شیر است وتکیه‌گاه روزهای تنهایی و تهیدستی. شاید باید همینجا یادآورشوم که در طی دوران بازداشت، همسرم را بارها به ستاد خبری احضار و اصرار کرده‌بودند که برای نجات من! باید به گناهان من! و همینطور خطاهای مشترکمان اعتراف کند و به‌خاطر حفظ همسر و زندگی‌اش، یکایک اقدامات مان را علیه امنیت ملی نام ببرد!  و من هروقت به شرایط این بازجویی‌ها و روزهای تنهایی و سرگردانی او درمیان زندان‌ها، بازداشتگاه‌ها و دادگاه‌های مشهد فکر می‌کنم، نمی‌دانم به خودم و به آنان که از رنج هموطنانشان، گنج مقام و موقعیت می‌طلبند، چه بگویم...

 می‌دانم که فهرست و قامت نامها بلندتراز این است اما در نهایت باید از بسیاری عزیزان عذرخواهی کنم و به نیابت ازهمه سپاسم را نثار عنایت‌ و حمایت رهبری بزرگوار انقلاب و رئیس جمهوری عزیزمان کنم که فضای نرم موجود قطعا مرهون حضورگرم و مردم‌مدار و مهرباور ایشان است.

2- این درست که من تبرئه شدم اما باید گفته و دانسته شود این فقط من نیستم که تبرئه شده‌ام. تبرئه‌ی من، تبرئه‌ی تمام کُردزبانان شمال خراسان از اتهامات مغرضانه وناپخته ونابه‌جایی است که دراین سالها از سوی برخی مامورین کم‌مطالعه و سطحی نگر به ساحت آنان و دوستان و یاران دلسوخته‌ی اهل فکر و فرهنگ وارد شده‌است؛ دوستانی که هرچند برخی‌شان صرفا درحد احضار و اخطار، آزار دیده‌اند اما بعضی از آنان همچون استاد کلیم‌الله توحدی عزیز(که باید تندیس طلای او را برای یک عمر تلاش قلمی درمدخل بسیاری از شهرهای شمال خراسان نصب کرد)، صرفا به دلیل بدفهمی و کجی سلیقه‌گی برخی کاربه‌دستان فرهنگی وامنیتی، قریب دوسال از عمر گرانبهای خود را در زندان مشهد گذرانده‌اند وامیداورم روزی برسد که از ایشان و همه‌ی آنان که دراین مسیر آسیب معنوی ومادی دیده‌اند رفع اتهام و دلجویی به‌عمل آید. امیدوارم این تبرئه، مقدمه‌ی اتفاقات مثبت بعدی باشد تا بسیاری از فرزندان فهیم ودلیرکُرد خراسانی که در چندسال اخیر، پیوسته سایه‌ی تهدید و تعقیب برسرشان بوده‌است، ازاین پس، باخیالی آسوده و درفضایی سرشار از تفاهم توام با نقد علمی، برای سرزمین عزیزشان به کارهای قلمی وفرهنگی بپردازند.

3- درمدت 2 سال و 5ماهی که از زندان بیرون بوده‌ام، دوستان دلسوزم همیشه مرا از گفتن ونوشتن آنچه که مرا درمعرض اتهام قراردهد بازداشته‌اند و من همیشه گفته ام که: ایران؛ زادگاه عزیز و مقدس ما، سرزمین شاعران عاشق و روزنامه‌نگاران شجاع و نویسندگان دلسوز وبی‌باکی است که بدون هیچ چشم‌داشتی برای سربلندی وسلامتی میهن خود قلم می‌زنند، نه خانه‌ی برخی مامورین کم دانش و مغرضی که چون حقوق می‌گیرند و چماق به‌کف دارند، می‌خواهند ارتفاع کسانی را که قامتی فراتر از متر ومعیار خود دارند، درحد گلیم ناقص  باورشان کوتاه کنند. و اکنون که نظام نکته‌سنج قضایی مرا تبرئه کرده‌است، می‌خواهم با همان صدای رسا موکدا بگویم که؛ برادران وخواهران هموطن وهمزبانم، ترس، شایسته‌ی قدکوتاهان و سطحی‌نگران است و انسان ایرانی، که درتاریخ ادب وهنر، شکوه و هیمنه‌ای ممتاز دارد، تنها با اندیشه‌ی بلند و صدای رسایش درجهان شناخته می‌شود. ترس حرام است و فسادانگیز، و ناراستی‌هایی که بعضا امروز شاهد آنیم، همه به دلیل ترس‌های بی‌جا از برخورد احتمالی مقامات امنیتی مجال بروز یافته‌است. اگر از کنار کج‌تابی‌های آشکار، تنها به دلیل ترس از زندان و توبیخ بگذریم، نسل‌های فردا قطعا مارا به‌دلیل مصلحت‌نگری‌های متاسی از ترس و ملاحظات مبتنی بر عافیت‌طلبی، به محکمه‌ی تاریخ خواهند برد و بدانید که درآن دیوان عدالت، تبرئه‌ای درکار نیست. «ما سرزمین خود را مانندجان می‌دانیم» و باید برای سربلندی‌اش، به هیچ ترس و تهدیدی اعتنا نکنیم. این برای من تلخ و باورنکردنی‌است که حتی الآن وپس از دوسال واندی که اززندان آزادشده‌ام، هنوز عده‌ای جرئت احوال‌پرسی از من و خانواده‌ام را ندارند. این برای من غم‌انگیز است که برخی دوستان بزرگوارم، در طول دوران بازداشت، حتی یک بارهم تلفنی یا حضوری از خانواده‌ام سراغی نگرفتند. این با هیچ حساب وکتابی نمی‌خواند که وقتی یک دوست، به هردلیلی به زندان می‌رود، ما خودمان را از زندگی و مصایب و مکافات خانواده‌اش کناربکشیم وعافیت‌طلبانه از دور نظاره‌گر باشیم. این، نه با غیرت وهمت عنصر ایرانی می‌خواند و نه با حمیت و مرام کُردهای غیور. خواهش می‌کنم، بیایید و باهم دراین روال نامبارک تجدید نظر کنیم. اصلا گور پدر علیرضا سپاهی لایین، این را برای هموطنان دیگرم می‌گویم تا نپندارند که اگر کسی برای دفاع از حقیقتی به محبس افتاد، دیگران به‌راحتی رهایش خواهند کرد و صرفا خیل کرکسان تماشا خواهند بود. مطمئن باشید که مقامات ارشد وآگاه نظام و این سرزمین، به چنین رفتاری از سوی شهروندان خود راضی نیستند و چنین رفتارهای زار و زبونی را نمی‌خواهند.

 4- نکته‌ی آخری که می‌خواهم بگویم، آن چیزی است که بارها وبارها ضمن بازجویی‌های حین بازداشت وبعدا طی جلسات دادگاه و حتی ضمن نامه‌های متعددی که خدمت حضرت آیت‌الله خامنه‌ای(مدظله‌العالی) وخطاب به جناب آقای احمدی‌نژاد و دیگر مراجع نوشته‌ام، گفته‌ام. این نکته‌ی مهم که درواقع منشور و مانیفست من ودیگر کُردهای اهل قلم درخراسان است وخطابش نیز علاوه بر اهل قلم با دوستان امنیتی واطلاعاتی است، این است که؛ هرچند فرزندان امروز کُردهای خراسان در کوچ اجباری یا اختیاری اجدادخود به این دیار نقشی نداشته‌اند و موضوع را صرفا علمی می‌دانند و ‌قضاوت دراین باره را به پژوهشگران تاریخ و جغرافیای سیاسی احاله می‌کنند، اما ما کُردهای امروز خراسان، به شیعه‌بودن، ایرانی بودن و خراسانی بودنمان می‌بالیم. اگرچه یکی از دلایل عصبانیت بازجوی نازنینم این بود که « تو، چرا می‌گویی ای‌کاش تمام کُردها در ایران زندگی می‌کردند»؟ اما ما این آرزو را مکررا به زبان می‌آوریم و بازهم می‌گوییم که کُردها درایران صاحب‌خانه‌اند و در تارو پود و فرهنگ وتاریخ و جغرافیای ایران حق آب وگل دارند.  این درست که بازجوی جوانمردم می‌گفت«من هرچه می‌گویم تو بنویس، تشخیص راست یا دروغش بامن» اما حرف آن زمان وهمیشه‌ی من این است که؛ استنباط اقدام علیه امنیت ملی و ارتباط با گروهک‌ها برای ما کُردهای خراسان فقط توهمی بیمارگونه‌است. آنچه هست، برداشت شخصی وفرهنگی خودمان است وآن این که؛ ما عمیقا معتقدیم هیچ  قومی بر اقوام دیگر برتری ندارد وصرفا تلاش آرزومندانه‌ی ما این است که هم‌زبانان کُردمان درخراسان، خود را کم وکوچک و حقیر نپندارند و از فرهنگ وزبان وتاریخ افتخارآمیز خود روی‌گردان نباشند. این درست که یکی از بازجویان بزرگوارم وقتی گفتم «تمام دغدغه‌ی کسانی چون من معطوف به کار فرهگی برای کُردهای خراسان است»، با مشت به دهانم کوبید و دندان‌هایم را شکست وگفت: «ما دوست داریم شما اسلحه به دست بگیرید»، اما ما معتقدیم که «اسلحه و مُشت و چماق، منطق انسانهای ناتوان و بی‌مایه است» ولذا بی هیچ واهمه وفتوری، ازاین پس نیز به تلاش قلمی‌مان برای حفظ میراث فرهنگی کردهای خراسان که بخشی از دارایی فرهنگی ایران بزرگ است، ادامه خواهیم داد. این درست که بازجوی عزیز و نادانم مکررا مرا «خر» خطاب می‌کرد و لابد به دلیل تبار خاوری اش معتقد بود که «تمدن ایران مدیون مغول‌هاست و کُردها برای ایران هیچ کاری نکرده‌اند»، اما ما به میراث فرهنگی و زبانی خود مفتخریم  و می‌دانیم که قوم کُرد، به اندازه‌ای که به او نقش و فرصت داده شده، ازهیچ مجالی برای خدمت به این آب وخاک فروگذار نکرده‌است و لذا ما رسالت دیرین خود را دردفاع از مرزهای خاکی و معنوی این سرزمین، با شکوه وشهامت دنبال خواهیم کرد. ما، با افتخار و ارادت کامل، در کنار زبان شیرین پارسی، با کودکانمان به کُردی سخن خواهیم گفت و این زبان را مانع پیشرفتهای مادی ومعنوی خویش نخواهیم دانست. ما، مادام که منع قانونی وحقوقی درمیان نباشد، برای حفظ مواریث فرهنگی  و زبانی اقوام ایرانزمین خواهیم کشید و بدون این‌که به دیگران اهانت کنیم، سعی خواهیم کرد ظرفیت‌های واقعی قوم کُرد را در خصوص خدمت به موسیقی، شعر، زبان و فرهنگ ایران بزرگ به دوستداران حقیقی این ملک ارائه کنیم.

والسلام. 13/5/93- مشهدمقدس- علیرضاسپاهی لایین

 

  این غزل را هم که درهمین حال وهوا سروده‌ و به‌خاطر یک عمر رنج مقدس و عاشقانه‌ی فرهنگی تقدیم استاد توحدی شده‌است، دراینجا پیشکشتان می‌کنم:

 

 رندان

 

درشعرمن زخم زیادی می‌توان دید، این زخمهای کهنه تنها مال من نیست

این را همین اول بگویم  تا  بدانید؛ اوضاع  یاران  بهتر از  احوال  من نیست

 

این زخمهای ناخودآگاهی که ناچار، گاه از میان شعر من سر می‌کند باز  

در خود هزاران دشنه از تاریخ دارد؛ این قصه تنها غصه‌ی امسال  من نیست

 

من کُردزادی ساده و بی ادعایم، من عاشق لبخند زیبای شمایم

این را خدا شاهد که از دل می‌نویسم؛ شک دردل از عشق مالامال من نیست

 

من کُردزادی ساده  اما بی‌قرارم، یک آرزوی آشنا در سینه‌ دارم

این آرزو جز دوستی معنا ندارد، هرچند غیراز دشمنی در فال من نیست

 

آیا کسی این دردها را می‌شمارد، آیا کسی خود را به‌جایم می‌گذارد؛

تا بنگرد «قومی که آرامش ندارد»، شایسته‌ی تقدیر بد‌اقبال من نیست؟!

 

دارد نشان از نام سرداران سرکش؛ تا موزر سردار عوض از تیر آرش(1)

اما چرا از زاده‌ی خورشید و آتش؛ چتر امانی بر سر اطفال من نیست؟

 

 اطفال من در قصه‌ی دختر فروشان، در قحطسال نان و انسان در خبوشان

آن ننگ را از خاطر آیا می‌توان برد؟  این ننگ  حق  پاکی  پامال  من نیست(2)

 

با من خُدوسردارها، با من پری‌هاست، بامن خروش کاوه در آهنگری‌هاست(3)

هرچند درفصلی که جنگ زرگری‌هاست، نعلی برای  ‌اسب زرین یال من نیست

 

گاهی سرم مثل «جه‌جو» نذر تزاراست، یا مثل «گلممّد» تنم در سبزواراست

یا در شبی که شیون الله‌مزار است؛ دیگر نشان از زیور و مارال  من  نیست(4)

 

روزی که دزدان خواهرانم را ربودند، ژاندارم‌ها در خیمه‌ی ما خواب بودند(5)

وقتی به‌سختی بندهایم را گشودند؛ دیدند جز خون سکه‌ای در شال من نیست

 

بامن تبار مردمان بی‌شناسه‌است، با من هزاران قصه از عشق و حماسه‌است

 بامن دلی در واژه‌ی خوبی خلاصه‌است؛  افسوس خوبی سرنوشت حال من نیست 

 

درچشم دشمن مردم ما خام  بودند، کردان کوهی مردمی ناکام بودند

حق داشت وقتی با دوچشم خویش می‌دید؛ یک خانه‌ی همسایه در اشغال من نیست

 

 وقتی که می‌گوید مغول تاریخ‌سازاست؛ ایران من از کُردهایش  بی‌نیاز است

باری  برادر رشته‌ی دردم درازاست،  وقتی کسی را غصه‌ی آمال من  نیست(6)

 

می‌خواست ما آوازمان را کم  بگیریم، حتی اگر شد انتقام از هم بگیریم

درآن سکوت خسته اما خوب دیدم؛ دشمن‌ به غیراز  همزبان لال من نیست...

**

می‌خواهم آخر اعترافی کرده باشم؛ شاید که این غم را تلافی کرده باشم

آزادگی در سادگی دارم  ولی حیف، درچشم دنیا  جز همین اشکال من نیست

 

بخشی بخوان، بخش صدارا صاف‌ترکن، بخشی دلم را درهرایت شعله‌ور کن

بگذار من دلخوش به این باشم که هرگز؛ زیباتر از رندان سندیفال من نیست(7)

................................................................................................................................................

1-    سردار عوض‌خان(ئیوه‌ز)؛ سردارنامی کُردهای شمال خراسان که درماجرای جداشدن فیروزه از خاک ایران، جان برسر جنگ باروسهای متجاوز نهاد.موزر، سلاح سردار عوض؛ سلاح سازمانی ارتش آلمان بین سال‌های ۱۸۹۸ تا ۱۹۳۵ که برنو بر اساس آن طراحی شد.

2-    ماجرای فروش دختران قوچانی براثر قحطی یا ترکمن‌تازی‌های عهد قاجار، داستان معروف و تکان‌دهنده‌ای است که تاکنون دستمایه‌ی چندین کتاب بوده‌است. برای اطلاع بیشتر به کتاب«هزار ویک‌شب موسیقی کرمانج» نوشته‌ی کلیم‌الله توحدی مراجعه فرمایید.

3-    خدوسردار؛ یکی از یاغیان مقتول کُرد درخراسان درکش وقوس نابسامانی‌های عهدقاجار. پری؛ درخراسان، چند شخصیت مثبت زن به نام پری داریم همچون پری درونگری و پری کاوانی که ترانه‌هایی درباره‌ی آنان برسرزبانهاست.

4-    جه‌جو خان سردار شهیر وشهید کُرد درگزی که نبردش با روسهای تزاری معروف است. گل‌محمد کُرد کلمیشی؛ شخصیت اصلی رمان کلیدر محمود دولت آبادی. درباره‌ی او می‌توان به کتاب«کلیدر در اسناد وواقعیات»نوشته‌ی استاد توحدی رجوع کرد. الله‌مزار، ترانه‌ای حماسی و تراژیک است در فرهنگ کُردهای خراسان که رویدادی تاریخی را روایت می‌کند. زیور و مارال، از قهرمانان زن رمان کلیدر و همسر و معشوقه‌ی گلمحمداند.

5-    اشاره به ظلم وتعدی ژاندارمهای عهد پهلوی به کردهای خراسان وهمدستی آنان با دزدهای داخلی وخارجی است.

6-     درمتن نامه‌ی فوق‌الذکر، شان سرودن این بیت آمده‌است.

7-    هرای(هه‌رای) اصطلاحی است به معنی فریاد و ناله. سندیفال(سنگدیوار)، نام زادگاه من؛ روستای کوچکی است در منطقه‌ی عمومی لایین در دهستان هزارمسجد. دراین منطقه‌ی ترانه‌ی معروفی هست که بند ترجیعش این است؛ لی ده‌لالێ، جان ده‌لالێ / رندن که‌چکێ سه‌ندیفالێ. یعنی؛ آی زیبای من، جان من زیبای من/ دختران سندیفالی چقدر خوب اند.

+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم مرداد 1393ساعت 11:19 توسط ئه لیرزا سپاهی لاهین |

هه­‌رچ  ده‌­وێ، برا بوێ!

 

هه­‌ر چ ده­‌وێن برا ب­وێن، هه­‌ر چ ده‌­وێ برا ب­وێ

هه‌­ر چ ده­‌که‌­ن برا بکه‌­ن، بی ته وه­‌لی نکا ب­وێ!

**

زنجیر و زندان با هه‌­وێ ، کوشتنا رندان با هه‌­وێ

هه­‌ر چ هه­‌وێ وه‌­لی نه­‌وێ کو دل ژه ته جدا ب­وێ!

 

غه­‌مێ ته سا دل­که‌­ڤران بارێ گرانه و  گره

ڤا ده‌­ردی ته به­‌نا نینێ  وه هه‌­ر دلی دا جاب­وێ!

**

من وو ته غیر ئاشقێ  له  روی دونێ مه­‌گه‌­ر چێ کر

ڤا زولمی ره‌­ش له من و ته ، عازیز گه‌­ری چما ب­وێ؟

 

وه ئشقی ته زنده ده‌مێم  کو تا دیسا بهار بێ­وێ

بهار کو هات و من تو دی، هه­‌ر چ ده­‌خازێ با ب­وێ!

**

م ناڤێ ته له سه­‌ر چیێک نڤیسی له به‌رگی گوله­‌ک

رو یێکێ  تێ کو  دونیا  تژێ  بینی ڤی گولا ب­وێ

 

 چ ده‌­رده سا من وو ته را کو ناڤی ته نکام ب­وێم

دله­‌ک چقه‌­س ب­وێ برین؟دله­‌ک چقه‌­س به­‌لا ب­وێ ؟!

**

ژه که­‌سکه-سوورا ئاسمین چاڤێ رویێ زه‌­ر ده‌­که‌­رێ

زه‌­مینێ را که‌­ن ژه خه­‌وێ ، زه‌­مان ده­‌خازێ  شا ب­وێ

 

برا فه­‌کی من بگرن، زمانی  من  با  ببرن

رویێکێ تێ کو ناڤی ته له سه‌­ر چیان خجا ب­وێ!

.............................................

بگذار هرچه می خواهد بشود

 

بگذار هرچه می خواهند بگویند،بگذار هرچه می شود بشود

بگذار هر چه می خواهند بکنند،بی تو اما کاری نمی شود!

 **

بگذار زنجیر وزندان باشد، بگذار مرگ خوبان باشد

هرچیزی پیش بیاید اما مباد که دل از تو جدا بشود

غمت برای سنگدلان بار گران است و بزرگ است

این درد تو بنا نیست که به اندازه  هردلی  باشد!

 **

من وتو دراین جهان غیر از عاشقی مگرچه کردیم

این ستم سیاه درحق من وتو چراباید روا داشته شود؟

 

من به عشق تو تا آمدن بهار زنده می مانم

بهار که آمد وتورا دیدم،هرچه می خواهد بگذار پیش آید!

**

من نام تو را روی کوهی بر برگ گلی نوشتم

یک روز خواهد آمد که جهان از بوی این گل لبریز می شود

 

این چه دردی است برای ما که نمی توانم نامت رابرزبان آورم

یک دل چقدر باید زخمی شود؟ یک دل چقدر باید نابود شود؟!

**

ازمیان رنگین کمان آسمان،نور زرد خورشید می درخشد

زمین را ازخواب بیدار کنید که زمان می خواهد بخندد

 

بگذار دهانم را بببندند، بگذار زبانم را ببرند

یک روز نام تو بر فراز کوهها فریاد زده خواهد شد!

                                                                         

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه یکم خرداد 1392ساعت 15:15 توسط ئه لیرزا سپاهی لاهین |

چه‌ند سێ خشتی


تووفان            Tûfan                                                            

                      


تووفانه‌ك هات دونيا ته‌ڤ داTûfanek hat dunya tev da                           

گێشته  كه‌لا  مه  ژه شه‌ڤ داGêşte kela me je şev da                         

گيريانێ ئه‌م وه‌سه‌ر هه‌ڤ دا !!Gîrîyanî em we ser hev da!!                    

 

توفان

توفانی وزید وهمه دنیارا درنوردید

شبگیر بود که به روستای ما رسید

همه سر برشانه هم نهادیم وگریستیم!

 

بي ته                                            Bî te

خه‌لكێ كه‌لێ ساته گريان                        Xelkê kelan sa te girîyan

مرن  سا  وان  چاڤ  و بريان  Mirin sa wan çav û birîyan                     

بي ته    نا خازم    تو چريان !Bî te naxazim tu çirîyan !                    

 

بی تو

مردم درسراسر روستاها برایت گریه کردند

وبرای آن چشم ها وابروها،جان شیرین دادند

من بی تو،هیچ چراغی‌رادوست‌ندارم!! 

 

 

دوو

                                       

خه  كور قووت كرپاچه سوورێ

Xwe kur qot kir Paçesûrê

دوو، كه‌لي ژه  ناڤ    ته‌ندووێ

Dû kelî je nav tendûrê

رو  ڤه‌ندا  بووله   بن   پوورێ !!

 

دود

دامن قرمزی من شال ازسربرگرفت

ازمیان تنور،دود تنوره کشان برآمد

خورشید زیرگیسوی یار نهان شد!!

 

Ro venda bû le bin purê !!

ناليزي

Nalîzî                                  

تو ك  سا من  پر عازيزي

Tu ki sa min pirr azîz î

چما     را نابي    ناليزي

Çima ra nabûyî nalîzî

مه‌گه‌ر  ده‌نگي دل  ناويزي؟!

 

نمی رقصی

توکه برایم بسیارنازنین وعزیزی

چرا برنمی خیزی و نمی رقصی

مگرصدای تپیدن دلم را نمی شنوی؟!

 

Meger dengê dil nawîzî ?!

دررێ

Dirrê                                   

هه‌ر كه‌س گولان  سه‌ر ببررێ

Her kes gulan ser bibirrê

ئه‌و خيني سوور  هل ده‌فررێ

Ew xînê sûr hildefirrê

له  داوێ  وي  ده‌وێ  دررێ !

 

درخت تمشک

هرآنکسی که گلی راسر ببرد

خون سرخش،فواره خواهد زد

و دامنش راچون درخت تمشکی خواهد گرفت!!

 

Le dawê wî dewê dirrê !

ڤێ بهارا

Vî bihara                            

ڤێ بهارا   گول  ئشكفتن

Vî bihara gul işkiftin

چاڤ   وه حالێ مه  هنگفتن

Çav we halê me hingiftin

وه  هێستران  دا   په‌رچفتن !!

 

این بهار

دراین بهار گلها شکوفا شدند

ناگاه چشمشان به حال ما افتاد

آنقدر گریستند که دراشک ورم کردند!!

 

We hêstiranda perçiftin!!

هه‌ني

دوشمه ن وه وان لڤێڤن گه نی

 ديسا   وه   حالێ   مه  كه‌ني

 را بو  برا،  ژه   ڤر   هه‌ني !!

 

برویم

دشمن با آن لبان بد بو

بازهم به حالمان خندید

برخیز برادرم ازاینجا برویم!!

Hennî

Duşmen we wan lêvên gennî

Dîsa we halê me kennî

Ra bu bira je vir hennî !!

 

 

 

 

 

دوچاڤ

Du çav                                

ياره‌ك چوو و دو چاڤ گريان

Yarek çû û du çav girîyan

ئاره‌ك  رابوو   ژه  ناڤ  بريان

Arek ra bû je nav birîyan

خه‌لكو ب وينن وان چريان...!

 

دوچشم

یاری رفت و دوچشم به گریه افتادند

آتشی ازمیان ابروها زبانه کشید

مردم،آن چراغهای روشن را بنگرید!!

 

Xelko biwînin wan çirîyan…!

دلێ عاشق

Dilê aşiq                             

تو چاڤ ره‌شي ئه‌ز چاڤ ميشن

Tu çav reş î, ez çav mîşin    

له  هه‌مبه‌ر هه‌ڤ  بووني  هيشن

Le hember hev bûnî hêşin    

دلێ  عاشق    سا هه‌ڤ  تيشن !

 

دلهای عاشق

تو سیاه چشمی ومن میشی چشم

هردو،روبروی هم سبز شده ایم

دلهای عاشق هوای هم را دارند!!

 

Dilê aşiq sa hav têşin !   

حه‌سره‌ت

Hesret                                    

هه‌رچ ده‌وێم گه‌پ  هين  ما نه

Her çi dewêm, gep hîn mane

حه‌سره‌ت له  دل بوون خه‌رمانه

Hesret le dil bûn xermane

ته  راميسم   چ     ئه‌رما نه !

 

آه وآرزو

هرچه می گویم،بازهم سخن باقی است

آههای آرزومندانهدلم را انباشته اند

راستی که ببوسمت آرزویی

نمی ماند!!

Te ramîsim çi erman e !

+ نوشته شده در پنجشنبه ششم مهر 1391ساعت 17:17 توسط ئه لیرزا سپاهی لاهین |

 

 

تو له مالو    Tu le malo

 

                                   

وه‌ختێ تو له مالي

Wextê tu le mal î

دونيا و له ناڤ هه‌رچێ خوشێ گشتێ له مالن

dunya û le nav her çi xuşê giştê le mal in

وه‌ختێ تو له مالي

Wextê tu le mal î

بێ حالێ ودل كوللێ  سێ من خه‌ڤن وخيالن

Bî hal û dil kullê sa min xevn û xîyal in

وه‌ختێ تو له مالي

Wextê tu le mal î

ئه‌ز مينا شه‌مالێ سبێ به‌ر ڤه ته ده‌وازم

Ez mîna şemalê sibê berve te dewazin

ته مينا گولان بين ده‌كه‌م وبان ده‌كه‌مه: ئه‌ز ته ده‌خازم

Te mîna gulan bîn dekem û ban dekeme :

ez te dexazim

وه‌ختێ تو له مالي

Wextê tu le mal î

هيليني دو مستێ ته سه‌وا ده‌ستي م شوونه

Hîlînê du mistê te sewa destê mi şûn e

ده‌ستێ ته غه‌م وغوسێ ژه هه‌نيێ م ده‌شوونه!

Destê te qem û qusê je henîyê mi deşûne !

وه‌ختێ تو له مالي

Wextê tu le mal î

ئه‌ز ناده‌مه ڤێ مالێ خه‌يي  ساده وه كاخه‌ك

Ez nademe vî malê xweyê sade we kaxek

له به‌رجێ ته دونيا ژه مرا گشتێ په‌لاخه‌ك!

Le bercê te dunya je mi ra giştê pelaxek

**

**

با مالێ مه ژه زيڤ وزه‌رێ دونيێ ئه‌تالو

Ba malê me je zîv û zerê dunyê wetal bu

ئه‌ما توله مالو

Ema tu le mal bu

با مالێ دونێ سا من ووته خه‌ڤن وخيالو

Ba malê dunê sa min û te xevn û xîyal bu

ئه‌ما تو له مالو

Ema tu le mal bu

رندا منه شيرين تو له مالو  توله‌ مالو...

Rinda mine şîrîn, tu le mal bu, tu le mal bu

 

 

اما تو خانه باش!

 

وقتی توخانه ای

دنیا وتمام خوشی هایش،همه درخانه فراهم اند

قتی تو خانه ای

ناخوشی واندوه،برای من

خواب وخیالی بیش نیستند!

وقتی تو خانه ای

من همچون نسیم صبحگاهی

به سوی توآغوش می گشایم

وهمچنانکه عطر دلپذیرت را مثل گلی بومی کشم،

فریاد می زنم؛دوستت دارم!

وقتی تو خانه ای

آشیانه دستانت بهترین جا برای دودست من است.

و دستهایت،غبارغم واندوه را

ازپیشانی من می شویند.

وقتی توخانه ای

من خانه بی پیرایه ام را با قصرشاهان عوض

نمی کنم.

درقیاس تو،تمام دنیا برایم پر کاهی نمی ارزد!

بگذار خانه ما ازهرچه طلا ونقره درجهان تهی باشد

اما تو خانه باش

بگذار دارایی دنیا برای من وتو

تنها خواب وخیالی باشد

اما تو درخانه باش

ای خوب شیرین من،تنها تو درخانه باش!

+ نوشته شده در سه شنبه هفتم شهریور 1391ساعت 15:53 توسط ئه لیرزا سپاهی لاهین |

به احترام "آسمان بی مرز است" مجموعه سه مصرعی‌های زیبای

اسماعیل حسین‌پور؛شاعر نام آشنا وتوانای کرد درشمال خراسان


چه‌ند سئ خشتی

شه‌وتین                                              Şewtîn

تو چیکه‌کی  چریێک  تووسی                  tu çîkekî  çiryêk tûsî  

ده شه‌وتی  و  ناوی  بووسی                   deŞewtî  u  nawî bûsî

شه‌وتین ژه ته مه هێڤووسی !!             Şewtîn je te me hêvûsî!   

 

سوختن

تو همچون ستاره ای ؛ چراغ نابی

می سوزی و خاکستر  نمی شوی

ما سوختن  را  ازتو  آموختیم!


حه‌سره‌تHesret                                                                                             

هه‌رچ ده‌وێم گه‌پ  هين  ما نه

Her çi dewêm, gep hîn mane

حه‌سره‌ت له  دل بوون  خه‌رمانه

Hesret le dil bûn xerman

ته  راميسم   چ     ئه‌رما نه !

 

آه وآرزو

هرچه می گویم،بازهم سخن باقی است

آههای آرزومندانه دلم را انباشته اند

راستی که ببوسمت آرزویی نمی ماند!!

Te ramîsim çi erman e !

 

 

سه‌نديفالي

Sendîfalî                             

ژه  ڤي ئاليا تا  وي  ئالي

Je vî alîya ta wî alî

بان ده‌كه‌مه   ناوێ   هالي

Ban dekeme nawi halî

ئه‌مان كه‌چكا  سه‌نديفالي!

 

سنگدیواری

ازاین سو تا آن سوی رود

صدایش می زنم و نمی شنود

آه ازتو ای دختر سنگدیواری!!

........

* سندیفال(سنگدیوار)زادگاه سراینده،دهکده‌ای است ازتوابع لایین(دهستان هزارمسجد).

 

Eman keçika Sendîfalî

ژيڤا

Jîva                                     

مالان باركر  ژه  وارێ خوه

Malan bar kir je warê xwe

هێستر رێتن سه‌ر ئارێ  خوه

Hêstir rêtin ser arê xwe

ژيڤا  ناوينم  يارێ  خوه؟!

 

ازاین پس

کوه نشینان از ییلاق کوچیدند

با اشک،آتشهایشان را خاموش کردند

آیا دلبرم را ازاین پس نخواهم دید؟!

 

Jîva nawînim yarê xwe?!

ئووجاق

Ûcaq                                   

روونشتي له هه‌مبه‌ر  ئووجێق

Rûniştî le hember ûcêq

نانێ خه دايێ به‌ر ئووجێق

Nanê xwe dayê ber ucêq

دل ده‌كه‌لێ له سه‌ر  ئووجێق!

 

اجاق

کنار اجاقش آرام نشسته است

و نانش را کنار آتش گرم می کند

اما دلش برروی اجاق می جوشد!!

 

Dil dekelê le ser ucêq

پاشوور

Paşûr                                   

رونشتي بوو له  پاشوورێ

Rûniştêbû le paşûrê

هێستر ده‌رێت بي هه‌دوورێ

Hêstir derêt bîhedûrê

به‌ره‌ف  ببوون چيك له دوورێ!

 

انتهای سیاه چادر

در انتهای سیاه چادر نشسته بود

با بی قرای بسیار اشک می ریخت

وستاره ها گرداگردش حلقه زده بودند!!

 

Beref bibûn çîk le dorê !

كا؟

Ka ?

يارا مه چوو ،دل خين  ‌گريا

Yara me çû, dil xîn girîya

كودا چوو ئه‌و چاڤ و بريا؟

Ku da çû ew çav û birîya ?

رێ  تاري بوو كا  ئه‌و  چريا؟!

 

کو؟

یار ما رفت ودلهای ما خون گریست

آن چشم وابروها کدام سو رفتند؟

راه تاریک شد،پس چراغ کجارفت؟!

 

Rê tarî bû ka ew çirîya ?!

خين كررين

Xîn kirrîn                          

مه‌رخا  هێشن   هاته   بررين

Merxa hêşin hate birrîn

بێله‌ك  چووچك  ژه سه‌ر  فررين

Bêlek çûçik je ser firrîn

خينا   جێنگه‌ل   هاته   كررين !

 

دیه

سروکوهی سبز بریده شد

یک دسته گنجشک از فرازش پریدند

واینگونه خون جنگل خریده شد!

 

Xîna cêngel hate kirrîn !

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1391ساعت 15:36 توسط ئه لیرزا سپاهی لاهین |

خوه‌‌شحالي!                         !  xweşhalî  

 

كاره‌ك كرن گرينگ؛                     ؛karek kirin girîng

ئاخرين شيرئ ئيراني                axirîn şîri îranî

  ژ  مرنئ پاراستن           ji mirinê parastin         

ئاخرين به‌برئ ئامريكايي           axirîn bebri amirîkayî

 ژ  گوللان خه‌لاس‌كرن             ji gullan xelas kirin              

ئاخرين پلنگئ ئافريقا                axirîn pilingi afrîqa  

ژ  برچيان فلتاندن! Ji birçîyan filitandin                  

و                                                    u

خه‌لات وه‌رگرتن                       xelat wergirtin

     ....

خه‌وشحالم كو  xweşhalim ku                         

نه‌سلئ سئ جه‌ناوه‌ران neslê  sê cenaweran                   

نه‌هاته وه‌ندا بوون ! nehate venda bûn!                                                                   

        **                                             **

بهئل بوئژم                                 bihêl biwêjim

هين زنده‌يه                                Hîn zindeye

چه‌رمسووره‌ك له وه‌لاتئ ئامريكا Çermsûrek le kelêke amrîka

چه‌رمره‌شه‌ك له بنئ ئافريقا Çermreşek le binê afrîqa     

و شايه‌د                                 U şayed

كورده‌ك Kurdek                                   

 له چيئ كه خوراسانئ !!     le çîyêke xurasanê!!      

ت خه‌لاتي ناخازم                ti xelatî naxazim

تو،ئه‌گه‌ر خه‌وشحال بي !! tu,eger xweşhal bî!!       

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1390ساعت 11:17 توسط ئه لیرزا سپاهی لاهین |

سئ خشتي  

 

تامل

 

رووني ساتئ  ده‌رد  دل كه‌م

چاوان ژه هئستران شل كه‌م

به‌لكم   وئ ژانا   تامل   كه‌م!

.....................................

 

ده‌رمان

 

رئ   گرئ دان   له ئه‌رمانان

برين چئ بوون وه خه‌رمانان

خه‌لكو   ناوينم    ده‌رمانان!

.......................................

 

مالا

 

سيسه بووزا   مينا   سئوان

مينا   گولان كه‌ن  له لئوان

مالا  له من   بو يا    مئو ان!

......................................

 

خين

 

گوللئك پچيا   له ده‌نگئ   بئ

گوله‌ك وه بوو له سينگي چئ

ديسا كانيه‌ك خين  كه‌ته رئ!

......................................

 

وه دووته

 

وه  دوو   ته را   هاتم   چوومه

ژه  پئ  كه‌تم   ژه جين   بوومه

مه‌گه‌ر ژه ته ده‌ست ده‌شوومه؟!

.............................................

 

دوومان

 

دوومانه‌ك هات   داران   دوو كر

بئ  ژه سه‌رمان  جه‌نگه‌ل  كوو كر

دوومان  ره‌وي    بئ    رادوو  كر!

 

 ..............................................

هشكه‌سال!

 

ژه  باغان    تئ     ديسا   ياره

باره‌ك    ئيزنگ    كريئ    باره

نام    ژه چيه     دل    وه داره!

 

 ......................................

چاو له رئ

 

مالا     ده‌هاتي     وئ   مالا

ته   ئه‌ز  ده‌ديم  له  وي حالا

چاو  له  رئ  يه   وا  هه‌والا!

 

 ..............................

هوور

 

ددان هوورا    هوور    ده‌كه‌نئ

ژه  سه‌ر چياي  دوور  ده‌كه نئ

لئوا هيوئ    ،  نوور   ده‌كه‌نئ !

 

 ....................

باران

 

له سه‌ر   باغان      باري  باران

گول   كه‌نين  له شاخئن داران

هئستر  كه‌ته   چاوئن   ياران!!

+ نوشته شده در شنبه چهاردهم اسفند 1389ساعت 19:41 توسط ئه لیرزا سپاهی لاهین |

مرحوم ابراهيم نوروزي معروف به "ابراهيم عاشق" بي شك بزرگترين سورنا نواز تاريخ در ميان كردهاي منطقه لاين(دهستان هزارمسجد)است.اين شعر را -كه پيشكش به اوست - با الهام از داستان فولكلوريك "دورنه" وماجرايي كه براي ابراهيم عاشق اتفاق افتاد،سروده ام؛

يك روز- پيش آن كه ابراهيم عاشق بميرد- خبر مي رسد كه فرماندار شهرستان قراراست براي بازديد به لاين بيايد.دهيار لاين،ابراهيم را دعوت مي كند تا به پيشواز جناب فرماندار با سورناي ملكوتي اش هنر نمايي كند.روز،اواخر پاييز بوده وبسيار سرد.عاشق مي آيد ودر گوشه اي از ميدان اصلي لاين(ميدان جعفرقلي) شروع به نواختن مي كند.فرماندار مي آيد وبي آن كه نگاهي به آن هنرمند پير بياندازد دنبال كارهاي رسمي وسياسي اش مي رود.شب هنگام،درميان ريزش نفسگير برف،مردم متوجه مي شوند كه عاشق هنوز درميدان لاين مي نوازد بي آنكه كسي سراغش را گرفته باشد وخسته نباشيدي شنيده باشد!...عاشق غريبانه برمي خيزد ودر تاريكي شب گم مي شود.

دورنه

 

ئاشق! بدئ  ك   خان تئ

خانئ  مه‌يي  جه‌وان  تئ

خاديئ دوسد كه‌لان  تئ

ئه‌و  ئيرو  تئ  كه‌لئ  مه

وا  شه‌ئنه‌كه  سه‌وئ  مه!

.....................

ئيشق پرا نده  زورنئ

لئخست  موقامئ دورنئ!

**

خه‌لكئ  خه‌وه‌ر‌  ك  بيستن

چوون  پيشواز  و  ليستن

هاتن  ك  خين  ب‌وينن

ژه  شانسئ  خه  نه‌مينن!!

**

ئاشق !  بدئ  ك خان تئ

ئه‌و  مئرئ مئره‌وان تئ

.......................

 ئيشق پرا نده  زورنئ

لئخست  موقامئ دورنئ!

**

رو نيو رو  بوو ك خان هات

ئه‌و مه‌زنئ جه‌وان هات

خه‌لكئ سه‌وا دلي خين

راست و ده‌ره‌و  ده‌كه‌نين!

خين ده‌ستئ خه له با كر

مسته‌ك دراو  به‌لا كر

تا چاوئ وان دراو دي

به‌رخان ته‌كي بناو دي!

هي ده‌ستئ  هه‌و كشاندن

هي هه‌و دو هل وه‌شاندن!

ده‌رده‌ك له وئ كه‌لئ كه‌ت

توفان له ناو  وه‌رئ كه‌ت

هه‌ر كه‌س دوجار و ديسان

هي  ده‌ستئ خين  راويسان!

 **

نيو رو بويئ ئيواري

رو فرري يكه‌جاري

ئه‌وراويئ له  ئاسمين

گشتان وه چاوئ خه‌ دين

دورنه برن سه‌وا خين!

**

خان گه‌ريا گه‌ريا گه‌ريا

تاري ك بوو وه‌گه‌ريا

خه‌لكي كه‌لئ ده‌كه‌نين

هلبازده‌دان وه دوو خين

ئه‌ما كه‌سه‌ك نه‌كر فام

خين بي خجاو و ئارام

بر ژه كه‌لئ هه‌واله‌ك

ديسا خه‌راو بوو ماله‌ك

يكئ  نه‌كر سوئاله‌ك!!

**

ئاشق ! بدئ ك خان چوو

.........

ئيشق پرا نده  زورنئ

لئخست  موقامئ دورنئ؛

" ها دورنه دورنه دورنه

بي شيو وناري برنه

وه   شه‌وا تاري برنه

بارش ده‌باري برنه

وه ده‌ردئ كاري برنه

وه  گيري، زاري  برنه..."

له ئاسماني تاري

كئم كئم بارش ده‌باري !

**

ئاشق هولست دره‌نگه

زانم دلئ ته ته‌نگه

زانم تو دل وه‌ژاني

ده‌ردئ كه‌لئ مه زاني!

دايين ژه ده‌س خه زورنئ

به‌رده موقامي دورنئ

ئاشق هولست دره‌نگه

وه‌خته ك تاو دئ هه‌نگه

هه‌نگي هه‌راي تو لئخن

ئير له دلي مه وئخن!

 

**

ئاشق هولستيا و چوو

......................

ژه داغئ گول هه‌والئ

ئاشق ده‌چوو بنالئ

ده‌چوو مينا خيالئ

سو وك مينا په‌خالئ

بر وه خه را شه‌مالئ..............!!

+ نوشته شده در چهارشنبه پنجم آبان 1389ساعت 15:43 توسط ئه لیرزا سپاهی لاهین |

چه ند سئ خشتی 

 

ساوان

 

كووچ  وه رئ  كه‌ت   د ا وه‌ر  زاوان

خه   خه‌ملاندن   كه‌چك  و  لاوان

خادئ جان!     چئ   داگر    سا وان!

 

 **

 

دوغستان

 

دوغستا نا      له   چنگي    چئ

سينگي هئشن داي هه مبه‌ر  بئ

زناران        سه‌ر  بلندن      پئ!

 

 **

 

مه‌رخ وكاني

 

مه‌رخ  و  كاني    بوونه   ياره

به‌ژنئ هئشن   بوون    هه‌زاره

جه‌نگه‌ل   رابوو   دار   وه  داره! 

 

 **

 

باغان

 

ئالئش بويئ   ناوئ   باغان

شه‌و نئم   بويئ   ئاوئ باغان

هئستر   كه‌تيئ   چاوئ  باغان!

 

 **

 

مووزي

 

مه‌يتئ خزين   ما   سا  دئ را

بوومه  مووزي   سه وا   سئ  را

ده‌ردئ خه   بئژم    سا   كئ  را ؟!

 

 **

 

كئ؟

 

ئومره‌ك   وه سه‌ر مه  را گرتن

كه‌ن   ژه لئوئ   مه   هه‌لگرتن

برينئ  مه     كئ     هئژمرتن؟!

 

**

 

گول

 

گوله ک  وه بوو  له ناو   که وران

خین که ته دل  ژه ده س  جه وران

ژئرا  گیر یان   گشتئ    ئه وران!!

+ نوشته شده در شنبه ششم شهریور 1389ساعت 11:1 توسط ئه لیرزا سپاهی لاهین |

مه‌ر خو جان!

 

مه‌رخوجان!دارو جان!

دارا سه‌ر بلند سه‌رچيان!

لئو وه كه‌ن  مينا  ديان!

ئه‌ز هه‌والئ سال ومهئ ته مه

ناس ده‌كي من؟ ئه‌ز برئ ته مه!

**

پرس ده‌كه‌ن ژه مه جينارئ مه

ساچرا ئه‌ز وو ته دل وه ژاننئ

ساچئ چهار فه‌سلئ سالئ له چياننئ

پرس ده‌كه‌ن ژه مه

ده‌س ئه‌‌تال ئه‌ز وو ته وه‌چئ وه‌گياننئ؟!

**

مه‌رخوجان! داروجان!

وا قه‌ووله كئ من ووته گول  نه‌دا

وا قه‌ووله كئ مه پر سه‌مه‌ر نه‌دا

مه‌رخو جان وه‌لي

ئاسمان ده‌هئوري ئه‌گه‌ر مه سه‌ر نه‌دا

سه‌ربلندئ سامه وا به‌سه

مه سه‌رئ چيان تو وه‌ختئ به‌ر نه‌دا!

**

مه‌رخو جان!داروجان!

ده‌ردي مه مه‌گه‌ر چيئ بلند و گر ب‌وئن

ده‌ردي مه مه‌گه‌ر برينئ پر ب‌وئن

ده‌ردئ كوورئ مه مه‌گه‌ر ب‌ور ب‌وئن!

وا چ ده‌رده دارو جان له مه كئ ئه‌م

وه ب‌ور وا هاتنئ دونئ

وه ب‌و‌ر وا ژه دونئ ته‌نئ!

 **

مه‌رخو جان!داروجان!

دارا سه‌ربلندئ سه‌ر چيان!

 

مه قه‌وول نه‌كر جداهي ژه گول وگيان

مه قه‌وول نه‌كر رونشتنئ له وه‌ر سيان

مه‌ قه‌وول نه‌كر  وه‌خه‌و  دا چوون له ناو ريان

مه قه‌وول نه‌كر له وه‌ر كه‌سه‌ك خه خه‌م كه‌نئ

مه قه‌وول نه‌كر له ناكه‌سان كه‌ره‌م كه‌نئ

        پاره‌وا كرن وه‌لات

        هه‌رچئ جوولگه ساخه را كرن خه‌لات

        سه‌ر بلند وسه‌ر له ژوور

        مانئ ئه‌م له وان چيئ نه دوور!

مه توجاري ده‌ستئ خه دريژ نه‌كر

ساكئ‌ سه‌ربلند بميننئ

مه سه‌وا زه‌مينئ قيژه‌قيژ نه‌كر

ساكئ تي نه‌ميننئ

مه كه‌ور قه‌لشت و جيلا خه وه‌پئش دا بر

گه‌ر چئ هي برين له مه لئخست ب‌ور

مه توجاري ده‌ستئ خه دريژ نه‌كر!

**

مه‌رخو جان!داروجان!

يارا سه‌ربلندئ سه‌ر چيان

بسه‌كن برينئ ته بهئژمرم

حه‌قي ته گه‌رئ ژه دونيئ هلگرم

هينگانئ   وه‌ سه‌ربلندئ  بمرم!!

+ نوشته شده در سه شنبه هجدهم خرداد 1389ساعت 12:30 توسط ئه لیرزا سپاهی لاهین |

شوونا ته  ئه‌تال!

-----------------------

 

به‌‌هار هات و له هه‌سپئ  دريژ يال خه   نشت

ريا خه گرت  و ديسا  قامچيا هشئن    رامشت

 

وه گورمژي مينا ئه‌وراويان  له ناو  ئاسمين

زه‌مين ژه گوممزا كوفكاركان  كه‌لي  و قه‌لشت!

 

به‌هار هات  و ره‌شاند ئاو و گول  له چوول و چيان

تو ده‌ر  ژه وي كه‌ره‌ماخه    بدوون پار   نه‌هشت

 

به‌هار هات و ژه چاوئن ته   هرركين   هئستر

كئ ساته  را  نه خه‌لات ئاني و نه گول،نه  توتشت!

 

 **

چما به‌هارئ  ژه بير كر  برينا  سينگي  ته

له پاش  واده‌ريئ  هه‌سن  مايي و   دلئ ته  قه‌لشت؟!

 

له پاش  وئ په‌نجه‌رئ  تاري  مينا هه‌وئن شه‌و  و رو

له پاش  وا ديفالئ كه‌ورين   چ جه‌ننه‌م  و  چ بهشت؟!

 

ژه شووني  نانئ چنارانئ  مووزيئ ته   بويئ كه‌ور

ژه شوني هه‌ريا  ميا قاش بالگئ ته  بويئ  خشت! 

** 

 

تو بووي  كئ هه‌رچئ شه‌مالان  گو-وش ده‌دا  داران

توجارئ خه‌م نه‌كرن به‌ژن   و  تم ته دا وان   پشت!

 

چما  شونا ته  ئه‌تاله،  له  ئاسماني   وه‌لات ؟

وه كه  دوبالئ گرئ دايي كو  چاو له رئ  نی گشت!

 

دوئا ده‌كه‌م  ب وئ  تيره‌ك  له هه‌ر ده‌ري   كئ  ده‌وئ

ئه‌گه‌ر كئ  شعرئ م   له سينگي زالمان   روونشت!!

 

+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم اردیبهشت 1389ساعت 20:20 توسط ئه لیرزا سپاهی لاهین |

 بهاره‌جان...

 

پيشكه‌ش سا:كه‌چكا مني د‌ه‌لال، بهاره حوسين پوور

 

بان د‌ه كه‌م بهاره جان،بهاره جان!

ناوي ته سه‌وا مه را غه‌نيمه‌ته

ناوي ته سه‌وامه را عه‌لامه‌ته

گه‌ر چئ له چيئ‌نه مه

هه‌رچئ تيننه دونئ ديئ‌نه مه

ژه شووني خزين

گشتئ خوينه  و  برين!

گه‌ر چئ چه ند ساله ئازگار

مه نه‌دي بهار

ناوي ته بهاره جان بهاره‌كه

به‌ژنئ ته چناره كه

هه‌ر كيژان ژه چاوئ ته مه‌راره‌كه

سادلي م را قه‌راره‌كه

بان ده كه‌م بهاره جان بهاره جان!

سادلي مني برين

مينا چيره‌مان* بكه‌ن

مينا بلبلان بخين

چار فه‌صلئ سالئ سا م‌را بمين

 ناوي ته غه‌نيمه‌ته

ناوي ته عه‌لامه‌ته

بان ده كه‌م بهاره جان بهاره جان!

نازه‌نين خزان

قه‌دري ناوي خه بزان!

...............................

*چيره‌م:گولا قا‌قه-لاله

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم دی 1388ساعت 8:32 توسط ئه لیرزا سپاهی لاهین |

هه‌والئن من....

                                            *ساکوردئن:هه وال و باحال  ئه ما   بی مال و بی خیال !

هه‌والئن من

گولئن له چيان

گولئن هه‌ردولئو وه برين ژه تيان

گولئن قه‌د كشاندئ له پاليئ ريان

هه‌والئن من

چ شيرين چ رند

چ بالا بلند!

هه‌والئن من

هه‌والئن كو هه‌ر وان  ده‌وينم

دلئ من ده‌خازئ له جه‌م وان بمينم

ژه وان را بخوينم

هه‌والئن من

هه‌والئن دلئ من ژه  شه‌وقان برن

برن ئاخر ئاشق كرن

هه‌والئن دلي من ده‌خازئ دو زه‌ندئن خه هل كه‌م

ژه خاليئ ريا وان دوچاوئن خه كل كه‌م

هه‌والئن وه‌لي حيف

ناس ناكه‌رن ره‌نگي خوينئ

هه‌والئن كو پئ لئ ده‌كه‌ن له برينئ

         برينئن كه‌تئ بووست بووستي زه‌مينئ!!

هه‌والئن من

هه‌والئن دلي من ده‌خازئ

                          وه وان را هه‌ره‌م سه‌ر چيئ كئ

                          روونيم له سيئ كئ

                          ب‌ويژم:

                         ئه‌لئ‌لو برانا!

                        دلئ من‌برا نا!

                       وه‌ره‌ن من بكوژن

                      خوينئ من برئژن

                   و‌ه‌لي

                  ره‌نگي خويني هه‌والان

                  بكه‌ن چيروك  و تم ب‌ويژن

                 بكه‌ن شئر  و هه‌ر تم بخينن

                 بكه‌ن شووير و هه‌ر تم هلينن!!

     

+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم دی 1388ساعت 11:13 توسط ئه لیرزا سپاهی لاهین |

  هزار مسجد ...

 

به نام خداوند جان و خرد                 

كه از اين برتر انديشه بر نگذرد...


سلام و درود فروتنانه‌ي من به شما آدم‌هاي بزرگوار و عزيزي كه با همه‌ي گرفتاري‌هاي روزمره، هرگز يادتان نمي‌رود كه شكفتن يك گل پاي تخته سنگي در كوهستان يكي از بزرگ‌ترين اتفاقات جهان است و اگر نمي‌توان برايش جشن تولد گرفت، مي‌توان به ديدارش رفت و تنهايي‌اش را به نگاهي گرم ونوازشگر ميهمان كرد...
رشته كوه هزار مسجد، سفره‌ي گسترده و رنگارنگي است از كوه و درخت و چشمه و نسيم و پرنده و انسان...در كنار اين سفره، شهرهاي بزرگي نشسته‌اند و مردمان زيادي به استفاده رسيده‌اند. ما،  مفتخريم كه عمري را بر گوشه‌اي از اين سفره ي بي‌پايان، بوسه‌ي شكر نهاده‌ايم.
اما هزار مسجد، تنها يك نام نيست. يك تاريخ است. محل تلاقي تاريخ و جغرافياست. رشته كوهي است كه مسيرش از شمال غربي نيمكره‌ي شمالي زمين به سمت جنوب غربي امتداد دارد. همين رشته است كه در محور درگز ـ قوچان، الله و اكبر نام مي‌گيرد و در پي ورود به تركمنستان   كپه داغ ناميده مي‌شود.
بلندترين نقطه‌ي اين رشته كوه، قريب 3020 متر ارتفاع دارد. اينجا، همان قله‌ايست كه قرن‌هاست، همچون مادر‌ي سپيدپوش و پاك و مهربان، پشت سر اهالي لايين ايستاده است و بي‌جهت نيست كه مردم اين منطقه، در تصوير و تصور خود تنها به همين قله هزار مسجد مي‌گويند.
اما چرا هزار مسجد؟! در جغرافياي دوره‌ي دبيرستان آمده است كه جنس سازه‌هاي طبيعي اين منطقه به گونه‌ايست كه بر اثر فرسايش ساليان، رسوبات آهكي و سنگ‌هاي سست و نامقاوم، زير شلاق باد و باران فرو افتاده و شسته شده‌اند و آنچه مانده ستون‌هاي باريكي است كه چون نگاه مي‌كني از دور، نماي گنبد و گلدسته‌ي مساجد بسيار را نشانت مي‌دهند... و لابد بدين جهت نام هزار مسجد بر آن نهاده‌اند.
گرچه اين حرف تنها نظر رسمي وکتبی است كه در این باب خوانده‌ام اما، نام «هزار مسجد» آنقدر رازناك هست كه ما را به تأمل و تحقيق بيشتر بخواند:
اين تأمل ما را گاه به آنجا مي‌برد كه در برخي از كتب تاريخي مي‌بينم، هزار مسجد را هزار مزدك، و هزار      "مزگه فت" نيز نوشته‌اند. در تلفظ مردم كردزبان منطقه‌ي لايين، به اين رشته كوه و قله‌ي آن هزار مچيت مي‌گويند. مچيت همان مسجد است و مزگه فت هم واژه‌اي است كه كردهاي مناطق غربي ايران براي مسجد به كار مي‌برند.
بنابراين در اين كه هزار مزگه فت و هزار مچيت، دلالت بر هزار مسجد بودن اين رشته مي‌كنند ترديدي نيست. اما از كنار واژه‌ي هزار مزدك هم نبايد به آساني گذشت.
بنا به برخي روايات تاريخي، هزار مزدك اشاره به دوره‌اي از سلسله‌ي ساسانيان دارد كه پيروان مزدك، بر اثر توطئه‌ي موبدان زرتشتي دچار خشم خسر و شدند و پس از آنكه گروهي به قتل آمدند، هزار تن از ايشان بدين كوه پناه آوردند تا بتوانند آزادانه در آن آداب و عبادات مذهبي خويش را بجاي آورند...
به تصور من و با كنار هم گذاشتن همه‌ي قراين، مي‌توان چنين نتيجه گرفت كه هزار مسجد نه به دليل ستون‌هاي سنگي زياد ـ كه ما اهالي منطقه چنين ستون‌هاي زيادي را سراغ نداريم ـ بلكه به دليل پناهي كه اين رشته كوه مهربان و سربلند، در طول دوران‌هاي تاريخ به آزادمردان و آزادزنان گريخته از ظلم حاكمان، داده، چنان جنبه‌ي تقدس و الوهيت به خود گرفته كه آن را در حكم هزار مسجد با آغوشي هميشه باز ديده‌اند. يك دليل من براي اين ادعا آن است كه هم اكنون نيز اهالي منطقه، بنا به باورهاي ديني، براي زيارت به قله‌ي مرتفع هزار مسجد مي‌روند و مدعي‌اند كه اين نقطه قدمگاه علي بن ابيطالب امام نخست شيعيان است. ما مي‌دانيم كه امام علي هرگز به مناطق شرقي ايران نيامده است، و اساساً ايران را جز يك بار آنهم تا حدود نهاوند نديده است، اما مردم به ويژه كهنسالان منطقه بر اين باور خود اصرار دارند و پا مي‌فشارند. چرا؟ چون روح تقدس حاكم بر اين كوه به آنان اجازه نمي‌دهد كه آن را تنها مجموعه‌اي از سنگ و خاك و سبزه و آب ببينند...
نه، اينجا هزار مسجد است... اينجا عبادتكده‌ي انسان است. اينجا، فاصله تا خدا بسيار كم مي‌شود آنقدر كه مي‌شود به روشني خدا را ديد و دست‌هاي لطيفش را بوسيد و عطر گل‌هاي دامنش را بوييد... بله، اينجا هزار مسجد است، هزار مسجد ما، خانه‌ي ما اهالي منطقه كه تمام سرسبزي و نشاط و اميد و انگيزه‌ي خود را مديون آنيم...

هزار مسجدي بودن، به آدم بركت مي‌دهد... به آدم عزت مي‌دهد... شايد به همين دليل است كه گردشگران و مسافران منطقه، روي اهالي آنجا حساب ويژه‌اي باز مي‌كنند و آنان را از جنس ديگري مي‌بينند...
استعدادهاي گوناگون اهالي لایین، موهبتي است از خاك پاك هزار مسجد...  حال كه از لايين سخن گفتم همين جا اجازه مي‌خواهم اضافه كنم كه لايين از واژه‌ي لاييني اخذ شده است. لاييني يعني صوفي دامن كوتاه و اين واژه، نوع پوشش سابق كردهاي مهاجري را نشان مي‌دهد كه از بخش‌هاي شرقي تركيه كنوني و در عهد صفويه براي حراست از مرزهاي شرقي ايران و خراسان، قريب چهل هزار خانواده‌شان كوچانده شدند و حضورشان به مرزهاي شرقي بشارت ثبات و امنيت داد...
  دوستان من! قرار است به هزار مسجد برويد. قرار است بوي وحشي گل‌هاي كوهي از "كجدره" به استقبالتان بيايد و تا لب چشمه‌ي "ارفچ" بدرقه‌تان كند... قرار است "ميدان" و" هزاز" و "جمان" و" تيره وو"، صداي گامتان را بشنود و "النگ شاهي" در غروبي دلپذير بر سراپايتان بوسه‌ي مهر بنشاند....
دلم مي‌خواهد، وقتي از اين كوه‌ها و ييلاق گاه‌ها مي‌گذريد، به اطرافتان دقيق‌تر بنگريد...
وقتي به كجدره مي‌رسيد، آن را تنها دره‌اي سبز و تكيه داده به "قره لوكه" يا "بهرام قلعه" نبينيد. در همين كوه، در همين دره ي با شكوه، لابلاي تك تك درختچه‌ها و بوته‌ها مي‌توانيد ردپاي خاطرات کودکان هزارمسجدی را پيدا كنيد... من مطمئنم،"احمد"هنوز هم وقتي به كجدره مي‌رسد صداي لالايي مادرش را مي‌شنود كه از حاشيه سياه چادر مثل چشمه‌اي در دامنه‌ي كوه جاري مي‌شود.
در ذهن او، هنوز كبوترهاي كودكي چرخ مي‌زنند و لب چشمه‌ي اولنگ مي‌نشينند تا قطره قطره از لابلاي سبزه‌ها آب بچشند... او وقتي در چشمه مي‌نگرد،  ده سالگي‌اش را مي‌بيند كه با دوستان و برادرانش سطل به دست براي بردن آب آمده‌اند و همان جا تا همين ساعت هنوز لب چشمه ايستاده‌اند و گذر زمان را در نيافته‌اند.
وقتي قدم مي‌زنيد... گاه گوشه‌ي چشم   همراهانتان را   دزدانه بنگريد كه قطره اشكي آرام آرام تا روي گونه‌هايشان قد مي‌كشد و رازهاي نگفته‌ي سال‌ها پيش را فاش مي‌كند. پاي همان سنگ بود كه دختركان پري روي كرد نشسته بودند و براي هم از قصه‌ي خون برف مي‌گفتند و آن طرف‌تر چند جوان سرخوش و بي‌خيال، سرشار از عشقي زلال و پاك، از پس درختچه‌هاي ارس نگاهشان مي‌كردند و در خيال بي‌مرز خود، قصر خوشبختي و شادكامي خود را در كنار دوشيزگان آسماني ييلاق، هي بالا و بالاتر مي‌بردند...
اينجا هزار مسجد است... صحنه‌ي پيكارهاي بزرگ تاريخ، كتابي قطور از تلفيق اسطوره و تاريخ... اينجاست همانجا كه طوس، سرپيچيده از نصيحت كيخسرو، به نبرد با فرود آمد و آن جوان رعنا را در بستر مرگ نشاند.

اينجاست همان جا كه نادرشاه در مسير رفت و آمدهاي مكرر خود از شرق به غرب و از شمال به جنوب، بارها كنار قله ايستاد و از بلنداي آن، همتي بلند و عزمي استوار طلب كرد...
اينجاست، همان خاك بي‌دريغي كه هنوز هم، در لابلاي سبزه‌ها و بوته‌هايش مي‌توان نيزه‌هاي شكسته و شمشيرهاي زنگار گرفته ببيني تا فراموش نكني كه سكوت رازدار اين روزهاي كوه، دلي دارد سرشار از ناگفته‌هاي تلخ و شيرين گذشته... هنوز به خاطر دارند سالخوردگان لايين كه چگونه سيد رشيد، شباهنگام به سياه چادرها شبيخون مي‌زد و هستي دامداران صبور را به يغما مي‌برد... و البته هنوز همان ها به خاطر دارند كه در دره‌ي "غرودربند"، چگونه تركمانان مهاجم را به همراه اسب‌هايشان چال مي‌كردند تا ديگر هوس تركتازي و يغماگري به سرشان نزند...
اينجا هزار مسجد ماست. هزار مسجد شما، هزار مسجد جعفرقلي، شاعر بلند آوازه‌ي كرد كه وقتي براي نخستين بار اينجا آمد، چنان شيفته و آشفته شد كه تو گويي در جهان خود هيچ كوه ديگري نبوده است... و چنين شد كه آ سيمه سر سرود:

خدايا... بر سر من عجب شوري است...

 چه آدم‌ها كه در اين كوه احساس غرور مي‌كنند...

 انگار بهشت است كه آدم را سر ذوق مي‌آورد...

در چهار سو لمعه‌ي نور مي‌بينم.

انگار كه ذات خداوند در آن حي و حاضر است...

 بله... اينجا بهشت است.. اينجا بهشت است و شما راهيان بهشت....

و مگر نه اينكه حافظ بزرگ و نازنين شيراز گفت:

نصيب ماست بهشت اي خداشناس برو 

 كه مستحق كرامت گناه كارانند


بيا به ميكده و چهره ارغواني كن

 نرو به صومعه كانجا سياه كارانند...

  هزار مسجد، بهشت مجسم و مسلم است و حضور شما را پيشاپيش به صخره صخره اين رشته كوه تبريك مي‌گويم، زيارتتان قبول. با اجازه، حرفم را با غزلي قدیمی از خودم با نام "كوه" تمام مي‌كنم:

كوه


كوه هيچ شكوه‌اي از باد ندارد   

كوه صدايي است كه فرياد ندارد


بادهاي سخت بر اين كوه وزيده است   

 كوه ولي شكوه‌اي به ياد ندارد


از افق دور تا شكوه مقابل                  

 كوه به جز زخمي امتداد ندارد


با توأم اي كوه، اي سكوت صميمي!    

 مثل تو را زندگي زياد ندارد


اي همه‌ي دردهاي حك شده بر سنگ    

حيف كه چشم زمين سواد ندارد


اين همه تو جست و جوي سركش نوري    

دشت ولي ميل  بامداد ندارد ...                                                                                           

+ نوشته شده در شنبه سی ام آبان 1388ساعت 14:59 توسط ئه لیرزا سپاهی لاهین |

هه والنا ! وه رنه  دا وه تئ.....

 

هه والئن هیجا  ! عازیز برا   و   خوشکئن ده لال!

سامئ را  زیاره ت کرن و دینی هه والان  هه میشه  فورسه ته که  غه نیمه ته.

سا مئ را زیاره ت کرن  و  دینی  داوه تئن کوردان هه میشه لذه ته که بی نه هایه ته.

دل خاش   و  سه ر بلندم  کئ  به نایئ  له  که لئ  سه ندیفالئ 

جاره که دن  ئه ز و مالباتا خه   میواندارئ  هه والان بونئ.

ئازیز هه والنا! برانگئ منی قچک " حه میدرزا سپاهی"  زه وجی یه   و   به نایئ   ژیرا   داوه ت بگرنئ.

ده سپئکا(وه رئ که تنا) داوه تئ :پنج شه نبئ :۷/۸/۸۸  پاش نیو رو   -  ئاخرئ :ئینی : پاش ناریئ.

هه رکه س ژه هه والان کئ ده کای بئ  داوه تئ   قه ده م له سه ر   چاوئن مه.

کارتان ژی ده شینم. ئه گه ر کارت نه هاتئن 

 وه مه زن تیئ خه    وئ  ده عوه تا   ژه شوونی کارتئ  قه وول که ن.

چاو   له ریا وه :  گول مه مه - ئه لیره زا -  حه مید ره زا  سپاهی لاهینی.

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 10:32 توسط ئه لیرزا سپاهی لاهین |

وا داوه تا مه کوردانه...

سه لام  له  وه هه والئن هئجا.

 وان عه كسانا  ژه داوه تئن  كورمانجئن لاهينئ نه (كه لئ سه نديفالئ).وان عه كسانا پرتر ژه هه ر تشتي   ساد ه گئ  و سه داقه تئ كوردان نيشان ده ده ن.مدا ده كه م ژه ته ماشئ وان عه كسانا هه ز بكه ن.

مدا ده كه م كوردان قه درئ ره فش و نه موودئ فه رهه نگئ خه پرتر بزانبون.مداده كه م وا خه مل و ره فشا   هه رتم زنده بمينئ  و  مداده كه م  له وئ دونياي گئر كوردان شونئ تو مله ت و وه لاتئ دن ته نگ نه كه ن!(۱ )








 

۱- وان عه کسانا "عه لیرزا عه تاریانی" هه والی عه کاسئ من هلانینه.سپاس ژه وی .

+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم شهریور 1388ساعت 9:19 توسط ئه لیرزا سپاهی لاهین |

ئه ز  وو ته عاشقئ  به رئ....

گو  دا گرن    گو  دا  گرن

دیسا دلئ  م   کول کرن

هه والئ  من کودا  برن؟!

**

ئه ز وو ته دارئ باغه کئ

ده شه وتنئ ژه داغه کئ

بگر ژه من  سوراغه کئ!

**

ئه ز وو ته عاشقئ به رئ

بخین دیسا له په نجه رئ

تو جارئ خه ف نه کئ گه رئ!

**

  تو له کو یی؟ له ناو   ته لئ(۱)

 ئه ز له کو مه ؟ له ناو  به لئ

چ ئاروو  که تته  ناو     که لئ!

**

نانئ  فه تیر!  نانئ  فه تیر!

وه هئستران  کرنئ  هه و یر

له ناو  چیکان   بوونئ  ژه بیر!!

**

چ   ژانه  سا دلی  م     را

ک بی ته حال ده که م  ورا

ئه ما   نکام   ب و یم    برا!!

--------------------

۱-ته لئ: ته له -داف-زندان

+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم خرداد 1388ساعت 9:32 توسط ئه لیرزا سپاهی لاهین |

ما كردها...

 

ما كردها   قوم صبور و ساده اي     هستيم

ما مردمان دل به حسرت داده اي  هستيم

 

در جست  و جوي كلبه اي آرام  عمري   را

ما سر به بالين خوشي ننهاده اي هستيم

 

هر سالمان تقويم  هجرت مي شود تكرار

ما   خانه بردوشان پا برجاده اي   هستيم

 

مردان تاريخيم ما هرچند كوروش را

هنگام زادن  مادهاي ماده اي هستيم !

 

عمري  براي  پيش مرگ  ديگران  بودن

ما كاوه ي جان بر كف و آماده اي هستيم

 

تلخ است مردن در هواي زندگي    اما

ما كودكان روز مردن زاده اي    هستيم

 

از ما شنيدن كار دشواري است مي دانيم

ما ناله هاي از نفس افتاده اي هستيم

 

مارا خيال رستگاري     زنده مي دارد

مثل شما مانيز مست باده اي هستيم

 

ما كردها با اين تهيدستي خوشيم آري

ماراهمين بس  مردم آزاده اي هستيم !

+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388ساعت 11:27 توسط ئه لیرزا سپاهی لاهین |

مطالب قدیمی‌تر