یاحق و با درود به شما.

آنچه ذیلا می‌خوانید به ترتیب حاصل تامل و تدقیق دوتن از شاعران معاصر است در باره‌ی سه مجموعه‌ شعری که اخیرا از سوی انتشارات سپیده‌باوران مشهد از شعرهای من  منتشر شده‌است. هیچ تعارف نمی‌کنم که در این دو یادداشت؛ استاد محمدکاظم کاظمی، محبت به‌کمال و نگاه زلالش را بازنویسی و تبیین کرده و برادرم جوادکلیدری هم، لطف بی‌پایان و معرفت نمایانش را. این ملاحظه که درج این نقدها در این فضا خودشیفتگی شاعر را تداعی نکند، باعث تعلل بنده در انتشار این نقدهاشد اما دریغم آمد حق معرفت اساتید و رفقایم را ادا نکنم و  محبتشان را نادیده بگذارم. لذا با سپاس مکرر و بی‌مر از این دو عزیز و اذعان به اینکه التفات و الطفات آنان و همچنین عنایت جناب عابس قدسی عزیز در تمرکز بر انتشار این سه مجموعه ورای حد تقریر و تقدیر است، نوشته‌های مورد نظر را باهم می‌خوانیم:

اول: به روایت محمد کاظم کاظمی

یکی از مردمی‌ترین شاعران ایران

علی رضا سپاهی لائین، شاعر توانای دو دهه اخیر، اینک پس از سال‌ها انزوا و دور بودن از عرصه چاپ و نشر، با سه‌گانه‌ای به میدان آمده است. سه کتاب «فواره‌ها»، «تقویم تنهایی» و «شرح بت‌پرستی‌ها» چیزی است که مدت‌ها وعده انتشارشان توسط نشر سپیده‌باوران را شنیده بودیم و منتظرشان بودیم.

البته از این شاعر پیش از این هم کتاب‌هایی منتشر شده بود، از جمله «ما به روایت من» که در سلسله کتاب‌های تکا. ولی سه کتاب حاضر، کارنامه کاملی از شاعریِ او در این 25 سال است، از شاعری که جزء بهترین‌های نسل خود بوده است.

باری، «فواره‌ها» مجموعه‌ای از شعرهای دهه‌های هفتاد و هشتاد شاعر است و دو کتاب «تقویم تنهایی» و «شرح بت‌پرستی‌ها» شعرهایی از دهه نود را در خود دارد. در مجموع این سه کتاب، بنایی را که این شاعر در شهر شعر امروز برافراشته است و بنایی است سخت جذاب و محکم، کامل می‌کند. من در این بنا، که اکنون با این سه‌گانه برافراشته می‌بینم، چند ستون می‌بینم که بیشتر وزن شعر او را تحمل کرده‌اند. و در این مجال، می‌کوشم که به این‌ها بپردازم.

ستون‌ اول، زبان مردم‌گرایانه

علی‌رضا سپاهی لائین از اواسط دهه هفتاد و به قول سعدی «در عنفوان جوانی» به قافله شعر زنده و پرتپش آن‌‌سال‌های خراسان و بل کشور، پیوست، با درخششی قابل توجه و راه‌هایی که در غزل گشوده بود. غزل سپاهی در آن سال‌ها با یک ویژگی چشمگیر شناخته می‌شد؛ برخورداری از ویژگی‌های زبان محاوره، همان که آن را «مردم‌گرایی در زبان شعر» می‌تواند خواند، چنان که در این شعر نسبتاً معروف او در آن زمان، می‌بینیم

گفتند غصه زن و فرزند می‌خورم

اما دریغ، آنچه نگفتند می‌خورم

این دردهای کوچک از این مرد، دور باد

من چوب دردهای تنومند می‌خورم

طوری که درد موی سرم را سپید کرد

دیگر به درد کوه دماوند می‌خورم

این ویژگی در آن زمان گسترشی بی‌سابقه در میان جوانان غزلسرا یافت، جوانانی که از زبان فخیم و فاخر ولی سنگواره‌شده آن زمان خسته شده بودند و در پی گشایشی بودند. من نمی‌خواهم و نمی‌توانم علی‌رضا سپاهی را تنها پیشگام این مسیر بدانم. این جریان در واقع از ایرج‌میرزا و حتی قبل از او در شعر معاصر فارسی روی نموده است. ولی این غیر قابل انکار است که سپاهی در مقیاس خودش بر بسیاری از شاعران هم‌نسل خود تأثیری قابل توجه گذاشت؛ و چرا پنهان کنم، بر بعضی از ما که یک پیرهن بیشتر از او پاره کرده بودیم نیز. من هیچ نمی‌توانم تأثیر غزل «کسی دست و پای تکاپو نمی‌زد» سپاهی را بر غزل‌هایی از جنس «مباد آسمان بی‌تو خالی بماند» و «مریز آبروی سرازیر ما را» از خودم، انکار کنم.

 

سه گانه علیرضا سپاهی لائین

باری، در اواخر دهه شصت این جریان پدید آمد و شعر کلاسیک ما به شکل خوبی با زبان زندگی پیوند خورد، هرچند بسیاری‌ها در همین هنرمندی مردم‌گرایی باقی ماندند و بسیاری از رباعی‌های امروز در همین فضا سیر می‌کند. ولی سپاهی به زودی به چیزی دیگر رسید، یعنی روانی کلام و نزدیک‌شدن آن به زبان محاوره، بدون این که در استفاده از ضرب‌المثل‌ها و تکیه‌کلام‌های محاوره‌ای افراط شود. این یک نوع برخورداری از لایه‌های پنهان‌تر زبان محاوره است.

ستون دوم، طرح‌های روایی

دیگر هنرمندی سپاهی که از این هم ارزشمندتر بود، آزمودن طرح‌های روایی در شعر است، چیزی که شعر دهه هفتاد و هشتاد ما را در سیطره خود گرفته و از شاخصه‌های غزل این دو دهه است. «فواره‌ها» (سروده اوایل دهه هفتاد) شاید بهترین شعر روایی سپاهی لائین و یکی از بهترین سروده‌های او تا کنون باشد، چنان که بسیاری‌ها او را با همین غزل می‌شناسند. این غزل که گویی یک داستان کوتاه تمثیلی است، به شکلی که دم به دم رو به اوج می‌رود و من چند بیتی از آن را نقل می‌کنم.

فواره‌ها که یخ زده بودند، وا شدند

در ناگهان ظهر زمستان رها شدند

... فواره‌های ساده که از ارتفاع روز

در زیر بار روشنی خویش تا شدند

... در گیر و دار صحبت فواره و عبور

یاران باد، وارد این ماجرا شدند

فواره‌های رم‌زده، در های‌وهوی باد

یک‌دست، دست‌های بلند دعا شدند

... یک عده در عبور خود از ابر و آسمان

در امتداد روشن خود تا خدا شدند

... یک عده نیز خسته و نومید و سربه‌زیر

از کاروان روشن یاران جدا شدند

... فواره ها، خلاصه بگویم که عاقبت

یک عده ما شدند و گروهی شما شدند

ستون سوم، تنوع

در این روزگاری که شماری از شاعران حتی در یک کتاب شعر خود هم به تکرار می‌رسند و مرتب با همان ابزارها و تکنیک‌های رایج خود بازی می‌کنند و یک سخن را در یک دایره بسته را تکرار می‌کنند، شعر سپاهی همیشه متنوع مانده و همیشه حرف‌های تازه داشته است.

دایره محتوایی شعر او بسیار گسترده است، در کارنامه شاعری او تقریباً برای همه مسایل‌، دلبستگی‌ها و دغدغه‌های انسان امروز وطن فارسی، می‌توان شعر یافت؛ از حمد و نعت بگیرید، تا شعر عاشقانه و اجتماعی و سیاسی و مفاخره‌های ملّی و شعر برای پدر و مادر و فرزند و همسر و زادگاه و کشور و حتی گروه‌های اجتماعی و فکری مثل هنرمندان و رزمندگان و مسایل منطقه و جهان.

این تنوع محتوایی باعث می‌شود که ما با هر انتظاری که به دنیای شعر او برویم، دست خالی برنگردیم و مجموعه این سه‌گانه می‌تواند برای بسیاری از حالات و احساسات و دغدغه‌های انسان امروز کاربرد داشته باشد، چه دغدغه یک پدر، چه دغدغه یک شاعر و چه دغدغه یک انسان مذهبی یا انسان میهن‌دوست. و جالب این که شاعر ما در همه این مضامین و زمینه‌ها، معمولاً حرف تازه و نکته‌های نگفته دارد. به ندرت شعری از سپاهی می‌توان یافت که در جایی ـ و به ویژه در آخر شعر ـ ما را غافلگیر نکند.

ستون چهارم، حرف‌های تازه

اما یکی از جلوه‌های بارز این رنگ و بوی خاص در شعر سپاهی‌، داوری‌های متفاوت و گاه اعتراض‌آمیزی است که نسبت به همه چیز دارد. به واقع در کنار آشنایی‌زدایی‌های معمول که در صورت شعر و در تصویرها و مضامین و قافیه و ردیف‌ها دیده می‌شود ـ و شعر سپاهی از این‌ها خالی نیست ـ یک دسته آشنایی‌زدایی موضوعی در کار او می‌توان یافت که آنانی را که دوست می‌دارند مسایل را از زاویه‌ای دیگر بنگرند، سخت جذاب و خوشایند است. و این شاید عمده‌ترین دلیل دلبستگی دایمی من به شعرهای سپاهی لائین باشد، که در این بیت‌ها از چند غزل او می‌بینیم:

مدام زمزمه کردیم ما عزیزتریم‌

چنان که باورمان شد سرآمد بشریم‌

تمام راه چنین بود و ما نپرسیدیم‌

که با کدام دلیل از تمام خلق سریم‌؟

عجب لطیفه بی لطف و کهنه‌ای است که ما

به آنچه بوده ولی نیستیم‌، مفتخریم‌

 

و یا در اینجا خطاب به امام رضا(ع)

 

تو را چنان در طلا نهان کرده‌اند اینجا که بیم دارم‌

به بارگاه تو این جماعت به خاطر گنبدت بیاید

 

و یا این شعر درباره خدا، ولی با نگاهی متفاوت

 

گروهی از میان ما خدایشان بزرگ نیست‌

خدایشان درست مثل شخص‌شان محقّر است‌

گروهی از میان ما خدای پرغرورشان‌

همیشه کینه‌ورز و اخم‌کرده و ستمگر است‌

خدای من جداست از خدای سختگیرشان‌

مرا کسی که آفریده‌، یک خدای دیگر است‌

... به نام نامی یگانه‌اش قسم که بی‌گمان‌

هر آن که فکر می‌کند خدا یکی است‌، کافر است‌

ستون پنجم، تعهدی همیشگی

نه، همیشه هم ستون پنجم بد نیست. به نظر من آنچه علی‌رضا سپاهی را سپاهی کرده است تعهد دایمی او در شعر است. او شاعری است که شعر را ابزاری قدرتمند برای گفتنِ نگفته‌ها می‌بیند و به همین دلیل، هیچ‌گاه به تفنن شعر نسروده است. در هر شعر او، رد پای یک دغدغه عمیق می‌بینیم. این‌ها از آن جنس شعرهایی نیست که فقط در وصف روسری معشوق سروده می‌شود یا شاعر در آن‌ها تلمیحی به چشم درآوردن آقا محمد خان قاجار از مردم کرمان دارد ـ که در این روزها خیلی رایج شده است ـ  بلکه از جنسی دیگر است. از جنس شعرهای کسانی است که دردها، دغدغه‌ها، پرسش‌ها و مسایل مهم‌تری دارند.

البته سه‌گانه علی‌رضا سپاهی از شعرهای عاشقانه خالی نیست، چنان که خود او در شعری عاشقانه می‌گوید

شعرم همیشه زندگی‌ام بوده است و من

می‌خواستم که وارد شعرم شود زنم

ولی این عشق هم عشقی است که با جوانب گوناگونی از زندگی آدم‌ها پیوند می‌خورد و در فضاهای گوناگون ترسیم می‌شود.

اما از عاشقانه‌ها که بگذریم، شاعر ما در این کارنامه بیست و چند سال شاعری، نشان داده است که دو چیز برایش از هر چیز مهم‌تر است، یکی «وطن» و دیگری «مردم» و به همین دلیل، می‌کوشد که هیچ‌گاه از این دو جدا نباشد. بیشتر شعرهای خوب او نیز به نوعی با این دو پدیده گره خورده است.

میهنم را دوست دارم، مردمش را نیز هم

در دلم شیراز جا دارد، ری و تبریز هم

کُردم اما پاسدار پارسی‌گویان شعر

شهریارم گاه با ترکان شورانگیز هم

*

می‌گشایم بال دوشادوش ماهش در خیا ل

گرچه سهمی دارم از این آسمان ناچیز هم

کاش مثل کار و زحمت، از بزرگی‌های قوم

قسمتی می‌شد نصیب دوستانِ ریز هم

*

این صدای قلب یک کُرد است می‌خواند تو را

این غزل غمنامه عشق است، دستاویز هم...

و از این روی، من می‌توانم سپاهی لائین را یکی از مردمی‌ترین شاعران امروز بدانم، هرچند بسیاری از مردم از «سپاهی شاعر» بی‌خبر باشند، چنان که باری خود گفته است.

از این سپاهی شاعر چه انتظاری هست

اگر نخواسته باشید گوش بسپارید.   

دوم: به روایت جواد کلیدری

شاعر جاده‌ی صبحگاه

کنکاشی پیرامون سه‌گانۀ علیرضا سپاهی‌لایین

 

 در این عالم، کافی‌ست یک جملۀ عالی یا یک شعر ناب گفته باشی تا همۀ مردم تو را با آن بشناسند؛ حرفی که قامت‌قیامت باشد. یا به هر دلیلی، مثلاً مصادف بودن آن جمله یا شعر با یک واقعۀ اجتماعی، که اولی از فصاحت شاعر خبر می‌دهد و دومی از بلاغت‌اش. همۀ کسانی که با شعر، سروکاری دارند، علیرضا سپاهی‌لایین را با شعر « فواره‌ها » می‌شناسند؛ شعری که همان سال‌های اول دهۀ هفتاد، مثل توپ صدا کرد در بین مخاطبان و دوستداران شعر:

" فواره‌ها که یخ زده بودند، وا شدند/ در ناگهان ظهر زمستان رها شدند"[ فواره‌ها/ص 22]

غزلی جاندار، ساختارمند و کاری! اما او از این دست شعرهای عالی، بسیار دارد. هم کمیت کارهایش بالاست، هم کیفیتش. انگار در هر شعر، شگردی دارد، دستش رو نیست. شعرها آرام شروع می‌شوند، اوج گرفته و فرود می‌آیند. مگر غیر از این است شعر ساختارمند و عالی؟

سپاهی شعر را خیلی خوب می‌شناسد و اگر چه شاعری محتواگرا محسوب می‌شود، اما از زیبایی‌های ساختاری شعر نیز غافل نیست و این امری بدیهی ست برای شاعری با چند دهه سابقۀ سرایش. او تازه وارد نیست، در غزل، صاحب کرسی ست. در شعرش از وزن‌های متفاوت شعر فارسی استفاده می‌کند، گاه این وزن‌ها، از آنهاست که امروزه کم کاربرد شده‌اند و گاه، چند شعر، با یک وزن سروده شده‌اند و این را مضمون و محتوای شعرش مشخص می‌کند. آنجا که مضمون می‌طلبد، وزنی کوتاه و ریتمیک را برمی‌گزیند:

" ای عابر کوچه‌های آبی!/ ای چرخ‌سوار آفتابی!"[ فواره‌ها/ص 43]

و آنجا که از مسأله‌ای عمیق‌تر یا غمگنانه حرف به میان می‌آید، این وزن را:

" و اکنون به خاطر بیاور شبی را که آن قوم روشن به دریا نشستند/ به خاطر بیاور که آنان چه عریان نشستند و بر موج‌ها راه بستند"[ فواره‌ها/ص 42]

گفتم سپاهی‌لایین شاعری محتواگراست. اگر بگوییم انسان با زبان، به اظهار خود می‌پردازد، اگر بپذیریم که زبان یعنی ظاهرساختن خود، آن‌گاه قدر کار سپاهی شاعر، روشن‌تر می‌شود. شاعر این سه مجموعه، گویی در حقیقت شرح زندگی خود را نوشته است. کمتر شاعری پیدا می‌شود که اینطور رها و بی‌نقاب از خود و زندگی خود سخن بگوید. شاید روانی و صمیمیت شعرهایش نیز از همین جا ناشی بشود چرا که بی‌دروغ است، پنهان کاری ندارد، با مخاطب رو راست است. نه این‌که در سطری از شعری، ردّپایی از خود نشان دهد، بلکه خود او در همۀ شعرها حضور دارد؛ حضوری پررنگ و جدی. این سه کتاب، سه دهه از زندگی اوست با همۀ اتفاقات روشن و تاریکش، به علاوۀ گریزهایی که به دهۀ اول زندگی‌اش می‌زند؛ به کودکی‌هایش در لایین‌کهنه، سنگ‌دیوار و ... هزارمسجد! و پیوند دائمی‌اش با همۀ مردم، با طبیعت و با همۀ عناصر جهان. اگر از دین حرف می‌زند، اگر سخن عشق بر زبانش جاری می‌شود، اگر قوم کُرد را فرامی‌خواند، ... در همۀ این مقام‌ها زیسته است. بد نیست بدانیم، خدای او بزرگ و مهربان است، سختگیر و جبار نیست. مهر او خیلی بیشتر از قهر اوست. او خدا را بی‌واسطۀ هر چیزی می‌پرستد، حس‌اش می‌کند، مثل برادر با او زیسته است:

" کسی درست می‌شناسد آن بزرگ پاک را/ که مثل من تمام عمر با خدا برادر است"[ فواره‌ها/ص 10]

اما هرگز شاعری مذهبی نیست و جز همین خلوص و صمیمیت پاک انسانی که رابطۀ زلال او با معبودش را مشخص می‌سازد، چیز دیگری نیست. اگرچه شعرهایی با موضوع‌های مذهبی و دینی دارد اما در همۀ آن‌ها شاعر خواسته با تمسک به دین، حرف دیگری بگوید، مثلاً از ریا و تزویر شکایت کند یا مسأله‌ای اجتماعی را به باد انتقاد بگیرد:

" ما را شهید تهمت و زهد ریا که خواست؟/ یارب روا مدار به ما بیش از این جفا"[ تقویم تنهایی/ص 50]

 یا:

" زیلان من! ریا و ریال از پدر مخواه/ این هر دو کار سخت محال، از پدر مخواه"[ فواره‌ها/ص 100]

داستان عشق هم در شعر او به گونه‌ی دیگری ست. عشق در شعر او ازلی و ابدی ست؛ مهرورزی به تمام اجزای کائنات و نه به شخص یا ایده‌ای خاص. او ذاتاً انسانی مهربان است و این مهربانی در غزل‌هایش نمود عینی درد. او با تمام وجود با همسر و دخترانش حرف می‌زند در روزهایی که از آن‌ها دور است. در این شعرها، شاعر، قلب خود را گویی در دستانش گرفته تا تقدیم کند و این از طبع صمیمی و جوهر وجودی شاعرش نشأت می‌گیرد. عشق‌ورزی او به همۀ پدیده‌های طبیعت مانند کوه و چشمه و درخت یا انسان‌هایی که قربانی ظلم شده‌اند یا آرمان‌ها و ارزش‌هایی که کمرنگ گردیده‌اند، مثال زدنی ست:

" به پاس راستی‌ها، عشق را کشتند و بعد از آن/ یکایک پیش چشم زندگی مُردند ارزش‌ها"[ فواره‌ها/ص 22]

شاعر این شعرها از صمیمیت به تاراج رفته سخن می‌گوید. روی سخن او به همۀ آدم‌هاست که به یکدیگر مهر بورزید، با طبیعت مهربان باشید و این راه رستگاری ست در این جهان پرهول. در این میان شکل روایت سپاهی، گاه مستقیم است؛ یعنی گاه خطاب به جامعه در هیأت مصلحی اجتماعی ظاهر می ‌شود و گاه غیرمستقیم و به کمک روایت و یا دیگر تکنیک‌های شعری و این کار را آن‌گونه هنرمندانه انجام می‌دهد که مخاطب هنوز درگیر صورت شعر است، پیام را نیز دریافت کرده و حظ می‌برد.

تعهد به اجتماع، مهم‌ترین شاخصۀ شعری علیرضا سپاهی ست. شعر ایشان نه مانند بسیاری از نوجویان که تنها دغدغه‌شان دوری و نزدیکی یارشان است و افق دیدشان، بر و پهلو و چشم و ابرویش. شعر او شعر راستین انسان است و تنهایی او در این برزخ نامتناهی؛ شعری که جان و روح دارد. تعهدی که به انسان دارد، شگفت‌آور است. اگر در بسیاری از کتاب‌ها که صددرصد شعرها عاشقانه است، آن‌هم صرفاً عشق به جنس مخالف، در شعر سپاهی برعکس است، یعنی 90 درصد شعرهایش مضامین اجتماعی ست و این به آن معناست که شاعر از بقیۀ مشترکات انسان غافل نیست زیرا او نه تنها عاشق، که شاعر و عاشق است و هنگامی هم که از عشق می‌گوید، بسیار نجیب و کلاس بالاست، نه لوس و پیش‌پا افتاده و روزمره شده:

" عشق و آزادی که رفت از یادها/ در دل مردم چه می‌ماند، هوس؟"[ شرح بیت‌پرستی/ص 33]

شاعر و گذر زمان با حوادث و اتفاقات جاری‌اش، خوی ایلیاتی شاعر را بیدار کرده و در بسیاری از شعرها او را در نقش مبارز و منتقدی نشان می‌دهد تا شاعر. او فرزند طغیان‌گر طبیعت است در این شعرها؛ خودِ راستینی که باید باشد:

" جام‌داران هماره سر در پیش/ کاسه‌لیسان همیشه سرمست‌اند"[ شرح بی‌پرستی/ص 204]  یا:

" چرا ما قهرمان را مُرده باشد، دوست‌تر داریم/ چرا آزادگان را دوست‌تر داریم، بی‌سامان‌؟"[ شرح بت‌پرستی/ص 47]

اعتراض به اوضاع نابه‌سامان اجتماعی و ... علاوه بر جنبۀ عمومی آن که همۀ انسان‌ها را شامل می‌شود، گاه نیز جنبۀ شخصی دارد. کسانی که از زندگی شخصی شاعر مطلع باشند، ناملایمات روزگار نسبت به ایشان را می‌دانند، به همین دلیل، شکایت و اعتراض او را در شعرهایش در پی دارد که این نمود در مجموعۀ « تقویم تنهایی » به اوج خود می‌رسد.

علاوه بر آن، در بسیاری شعرها این شکوه و دادخواهی را در مقام یک کُردمرد خراسانی بیان می‌کند. او در این غزل‌ها کُردبودن خود را که پیوندی ناگسستنی با آزادگی، شور کوهستان، ارزش‌های باشکوه قومی و همۀ باورهای پاک میهنی دارد، فریاد می‌کند:

" بگو به سبک خراسانیان شاعر و شیر/ سرود: « تا به ابد زنده‌باد کُرد» و گذشت"[ شرح بت‌پرستی/ص 37]

اما در اغلب موارد، شعرها به تلخی می‌گرایند. گاه غمی روی می‌نماید و به شرح آن می‌پردازد و گاه، آرزوی زندگی مطلوب‌تر برای این قوم و همۀ آن‌چه پیرامون زندگی ایلیاتی او بوده و اکنون نیست:

" کُردیم ما، قوم صبور و ساده ما هستیم/ از مردمان دل به حسرت داده ما هستیم"[ فواره‌ها/ص 111]

و در مقیاسی وسیع‌تر، عشق او به ایران و خاک مقدس کشورش، او را بی‌تاب می‌کند. ناملایمات اجتماعی، سیاسی و اقتصادی او را آشفته می‌کند و به همین دلیل، بسیاری از شعرهایش به این موضوع اختصاص دارد:

" بگو جلاد پیر آسمان‌ها را که من هرگز/ به جز بر خاکی دامان ایرانم نمی‌میرم "[ شرح بت‌پرستی/ص 36]

آن‌چه در راستای همۀ این‌ها باید گفت، این است که سپاهی شعر را از روی دست هیچ‌کس نمی‌نویسد. او شاعر آزادی، صلح، دوستی، امید و شادی ست و به همۀ این ارزش‌ها اعتقاد دارد و تمامی این‌ها بدون هیچ کوشش ظاهری و بدون تصنع بیان می‌شود.

علیرضا سپاهی آن‌قدر روان و صمیمی شعر می‌نویسد که انواع صناعات ادبی در زبان او حل شده است و سخن گفتن در این‌باره، بحثی پیش‌پاافتاده است چرا که شاعری با این همه تجربه می‌داند چگونه زبان شعرش را از این‌گونه صناعات بهره‌مند سازد. تشبیه، استعاره، واج‌آرایی‌های مناسب، انواع سجع و مهم‌تر از آن، جناس‌ها از مهم‌ترین تکنیک‌های او هستند، همچنین باستانگرایی و تلمیح در شعرهایش بسامد بسیار بالایی دارد که سرچشمۀ همه‌شان آبشخور فرهنگ ایرانی ست.

اگر تعریف دکتر شفیعی‌کدکنی را دربارۀ شعر بپذیریم که: شعر، اتفاقی ست که در زبان می‌افتد، آن‌وقت می‌بینیم که همین سادگی در شعرهای سپاهی، گاهی به پاشنۀ آشیل او نیز تبدیل می‌شود. درست است که روان و ساده شعرسرودن، یک امتیاز استثنایی ست اما با کم‌دقتی می‌تواند به آسیبی جدی هم تبدیل شود. زیرا مخاطبان از شاعران قبل از هر چیز، توقع زبان‌آوری دارند و هرچه میزان ادبیّت کلام بیشتر باشد، شعر هم کاری‌تر خواهد بود. البته به شرطی که شعر محل زبان‌بازی نشود. در برخی شعرهای سپاهی، ادبیت کلام کاسته شده و مخاطب با بیت‌های فوق‌العاده‌ای روبرو نمی‌شودکه به اعتقاد من این مشکل، سه دلیل عمده دارد: اول آن‌که او شاعر مردم است، بنابراین شعری که بخواهد زبان مردم باشد، شعری بی‌پیرایه و ساده است زیرا او بیشتر از فرم، به محتوا می‌اندیشد. دوم آن‌که سپاهی روزنامه‌نگار است. پرواضح است زبان او در برخورد با اخبار و گزارش‌های روزنامه‌ای، تأثیر مستقیم و مهمی می‌پذیرد و اگرچه شاعر به سبب توانایی‌اش، اجازه نمی‌دهد شعرش همواره یک تلقی ژورنالیستی از زبان داشته باشد، اما خواه‌ناخواه این تأثیرپذیری در برخی شعرها رُخ می‌نماید. همه می‌دانیم خبر، گزارش و هرآن‌چه در روزنامه به کار می‌آید، از نوع خبر است و نه انشا و اساس خبر، بر ساده‌بودن است. همین روزنه‌ای ست تا شعر سپاهی تأثیر بپذیرد. همین جاهاست که زبان شعرش از شکل استعاری و کنایی و ... به زبانی صرفاً خبری بدل می‌شود. دلیل سوم هم اتفاقاً استعداد فوق‌العادۀ شاعری سپاهی ست. او شاعری بداهه‌سراست. ذوق او تا آن‌جاست که می‌تواند موزون گفتگو کند. گاه خودش گفته که مثلاً این 5 غزل را یک‌جا نوشته‌ام. بدیهی ست این میزان توانایی در سرودن و آمادگی در به کارگیری کلمات، باعث شده در بعضی از کارهایش وسواس لازم برای گزینش لغت را نداشته و از دم‌دست‌ترین واژگانش بهره بگیرد. همین شتابزدگی در انتخاب کلمات، همچنین گاه به انتخاب ردیف‌ها و قافیه‌هایی منجر می‌شود که در سطح کلاس بالای شعر او نیستند یا بعضی سکته‌های وزنی را به وجود آورده‌اند و ... اما همۀ این‌ها قطره‌ای هستند در برابر دریای عظیم شعر سپاهی. شاهد سخنم، این ویژگی شعری اوست؛ استفادۀ مناسب و زیرپوستی از ضرب‌المثل‌ها، زیرا تنها شاعری با توانایی بالا می‌داند و می‌تواند به این زیبایی از مثل‌ها در شعرش بهره ببرد:

" نپرس از من که « بر موی تو این برف از کجا بارید؟»/ حدیث سنگ زیرین است و عمری آسیابی‌ها "[ تقویم تنهایی/ص 52]

که در هر دو مصراع، با هنرمندی از مثل استفاده کرده است یا استفادۀ دقیق او از طنز؛ طنز واقعی و نه لودگی و شلختگی زبان:

 " من زخمی‌ام به تیغ کسانی که سال‌هاست/ با خود غلاف خالی شمشیر می‌کشند "[ شرح بت‌پرستی/ص 56]

به راستی در دوره‌ای که همه داعیۀ شاعری دارند، در زمانه‌ای که در گوشه و کنار مملکت تاب‌هایی منتشر می‌شوند که با تمام نواقص در بوق و کرنا می‌شوند، انتشار سه مجموعۀ شعر تحسین‌برانگیز از یک شاعر، اتفاقی نادر است؛ سه کتاب با 614 صفحه انصافاً شعر عالی، 614 صفحه سخن مبارک و متعالی!

............

در پایان لازم می‌دانم تلفن مرکز پخش مشهد را هم تقدیم دوستانی کنم که احیانا درصدتهیه این کتابها هستند:

 05138442951/ 05138435852

+ نوشته شده در دوشنبه پنجم مرداد ۱۳۹۴ساعت 9:16 توسط ئه لیرزا سپاهی لاهین |

هه­‌رچ  ده‌­وێ، برا بوێ!

 

هه­‌ر چ ده­‌وێن برا ب­وێن، هه­‌ر چ ده‌­وێ برا ب­وێ

هه‌­ر چ ده­‌که‌­ن برا بکه‌­ن، بی ته وه­‌لی نکا ب­وێ!

**

زنجیر و زندان با هه‌­وێ ، کوشتنا رندان با هه‌­وێ

هه­‌ر چ هه­‌وێ وه‌­لی نه­‌وێ کو دل ژه ته جدا ب­وێ!

 

غه­‌مێ ته سا دل­که‌­ڤران بارێ گرانه و  گره

ڤا ده‌­ردی ته به­‌نا نینێ  وه هه‌­ر دلی دا جاب­وێ!

**

من وو ته غیر ئاشقێ  له  روی دونێ مه­‌گه‌­ر چێ کر

ڤا زولمی ره‌­ش له من و ته ، عازیز گه‌­ری چما ب­وێ؟

 

وه ئشقی ته زنده ده‌مێم  کو تا دیسا بهار بێ­وێ

بهار کو هات و من تو دی، هه­‌ر چ ده­‌خازێ با ب­وێ!

**

م ناڤێ ته له سه­‌ر چیێک نڤیسی له به‌رگی گوله­‌ک

رو یێکێ  تێ کو  دونیا  تژێ  بینی ڤی گولا ب­وێ

 

 چ ده‌­رده سا من وو ته را کو ناڤی ته نکام ب­وێم

دله­‌ک چقه‌­س ب­وێ برین؟دله­‌ک چقه‌­س به­‌لا ب­وێ ؟!

**

ژه که­‌سکه-سوورا ئاسمین چاڤێ رویێ زه‌­ر ده‌­که‌­رێ

زه‌­مینێ را که‌­ن ژه خه­‌وێ ، زه‌­مان ده­‌خازێ  شا ب­وێ

 

برا فه­‌کی من بگرن، زمانی  من  با  ببرن

رویێکێ تێ کو ناڤی ته له سه‌­ر چیان خجا ب­وێ!

.............................................

بگذار هرچه می خواهد بشود

 

بگذار هرچه می خواهند بگویند،بگذار هرچه می شود بشود

بگذار هر چه می خواهند بکنند،بی تو اما کاری نمی شود!

 **

بگذار زنجیر وزندان باشد، بگذار مرگ خوبان باشد

هرچیزی پیش بیاید اما مباد که دل از تو جدا بشود

غمت برای سنگدلان بار گران است و بزرگ است

این درد تو بنا نیست که به اندازه  هردلی  باشد!

 **

من وتو دراین جهان غیر از عاشقی مگرچه کردیم

این ستم سیاه درحق من وتو چراباید روا داشته شود؟

 

من به عشق تو تا آمدن بهار زنده می مانم

بهار که آمد وتورا دیدم،هرچه می خواهد بگذار پیش آید!

**

من نام تو را روی کوهی بر برگ گلی نوشتم

یک روز خواهد آمد که جهان از بوی این گل لبریز می شود

 

این چه دردی است برای ما که نمی توانم نامت رابرزبان آورم

یک دل چقدر باید زخمی شود؟ یک دل چقدر باید نابود شود؟!

**

ازمیان رنگین کمان آسمان،نور زرد خورشید می درخشد

زمین را ازخواب بیدار کنید که زمان می خواهد بخندد

 

بگذار دهانم را بببندند، بگذار زبانم را ببرند

یک روز نام تو بر فراز کوهها فریاد زده خواهد شد!

                                                                         

 

+ نوشته شده در چهارشنبه یکم خرداد ۱۳۹۲ساعت 15:15 توسط ئه لیرزا سپاهی لاهین |

چه‌ند سێ خشتی


تووفان            Tûfan                                                            

                      


تووفانه‌ك هات دونيا ته‌ڤ داTûfanek hat dunya tev da                           

گێشته  كه‌لا  مه  ژه شه‌ڤ داGêşte kela me je şev da                         

گيريانێ ئه‌م وه‌سه‌ر هه‌ڤ دا !!Gîrîyanî em we ser hev da!!                    

 

توفان

توفانی وزید وهمه دنیارا درنوردید

شبگیر بود که به روستای ما رسید

همه سر برشانه هم نهادیم وگریستیم!

 

بي ته                                            Bî te

خه‌لكێ كه‌لێ ساته گريان                        Xelkê kelan sa te girîyan

مرن  سا  وان  چاڤ  و بريان  Mirin sa wan çav û birîyan                     

بي ته    نا خازم    تو چريان !Bî te naxazim tu çirîyan !                    

 

بی تو

مردم درسراسر روستاها برایت گریه کردند

وبرای آن چشم ها وابروها،جان شیرین دادند

من بی تو،هیچ چراغی‌رادوست‌ندارم!! 

 

 

دوو

                                       

خه  كور قووت كرپاچه سوورێ

Xwe kur qot kir Paçesûrê

دوو، كه‌لي ژه  ناڤ    ته‌ندووێ

Dû kelî je nav tendûrê

رو  ڤه‌ندا  بووله   بن   پوورێ !!

 

دود

دامن قرمزی من شال ازسربرگرفت

ازمیان تنور،دود تنوره کشان برآمد

خورشید زیرگیسوی یار نهان شد!!

 

Ro venda bû le bin purê !!

ناليزي

Nalîzî                                  

تو ك  سا من  پر عازيزي

Tu ki sa min pirr azîz î

چما     را نابي    ناليزي

Çima ra nabûyî nalîzî

مه‌گه‌ر  ده‌نگي دل  ناويزي؟!

 

نمی رقصی

توکه برایم بسیارنازنین وعزیزی

چرا برنمی خیزی و نمی رقصی

مگرصدای تپیدن دلم را نمی شنوی؟!

 

Meger dengê dil nawîzî ?!

دررێ

Dirrê                                   

هه‌ر كه‌س گولان  سه‌ر ببررێ

Her kes gulan ser bibirrê

ئه‌و خيني سوور  هل ده‌فررێ

Ew xînê sûr hildefirrê

له  داوێ  وي  ده‌وێ  دررێ !

 

درخت تمشک

هرآنکسی که گلی راسر ببرد

خون سرخش،فواره خواهد زد

و دامنش راچون درخت تمشکی خواهد گرفت!!

 

Le dawê wî dewê dirrê !

ڤێ بهارا

Vî bihara                            

ڤێ بهارا   گول  ئشكفتن

Vî bihara gul işkiftin

چاڤ   وه حالێ مه  هنگفتن

Çav we halê me hingiftin

وه  هێستران  دا   په‌رچفتن !!

 

این بهار

دراین بهار گلها شکوفا شدند

ناگاه چشمشان به حال ما افتاد

آنقدر گریستند که دراشک ورم کردند!!

 

We hêstiranda perçiftin!!

هه‌ني

دوشمه ن وه وان لڤێڤن گه نی

 ديسا   وه   حالێ   مه  كه‌ني

 را بو  برا،  ژه   ڤر   هه‌ني !!

 

برویم

دشمن با آن لبان بد بو

بازهم به حالمان خندید

برخیز برادرم ازاینجا برویم!!

Hennî

Duşmen we wan lêvên gennî

Dîsa we halê me kennî

Ra bu bira je vir hennî !!

 

 

 

 

 

دوچاڤ

Du çav                                

ياره‌ك چوو و دو چاڤ گريان

Yarek çû û du çav girîyan

ئاره‌ك  رابوو   ژه  ناڤ  بريان

Arek ra bû je nav birîyan

خه‌لكو ب وينن وان چريان...!

 

دوچشم

یاری رفت و دوچشم به گریه افتادند

آتشی ازمیان ابروها زبانه کشید

مردم،آن چراغهای روشن را بنگرید!!

 

Xelko biwînin wan çirîyan…!

دلێ عاشق

Dilê aşiq                             

تو چاڤ ره‌شي ئه‌ز چاڤ ميشن

Tu çav reş î, ez çav mîşin    

له  هه‌مبه‌ر هه‌ڤ  بووني  هيشن

Le hember hev bûnî hêşin    

دلێ  عاشق    سا هه‌ڤ  تيشن !

 

دلهای عاشق

تو سیاه چشمی ومن میشی چشم

هردو،روبروی هم سبز شده ایم

دلهای عاشق هوای هم را دارند!!

 

Dilê aşiq sa hav têşin !   

حه‌سره‌ت

Hesret                                    

هه‌رچ ده‌وێم گه‌پ  هين  ما نه

Her çi dewêm, gep hîn mane

حه‌سره‌ت له  دل بوون خه‌رمانه

Hesret le dil bûn xermane

ته  راميسم   چ     ئه‌رما نه !

 

آه وآرزو

هرچه می گویم،بازهم سخن باقی است

آههای آرزومندانهدلم را انباشته اند

راستی که ببوسمت آرزویی

نمی ماند!!

Te ramîsim çi erman e !

+ نوشته شده در پنجشنبه ششم مهر ۱۳۹۱ساعت 17:17 توسط ئه لیرزا سپاهی لاهین |

 

 

تو له مالو    Tu le malo

 

                                   

وه‌ختێ تو له مالي

Wextê tu le mal î

دونيا و له ناڤ هه‌رچێ خوشێ گشتێ له مالن

dunya û le nav her çi xuşê giştê le mal in

وه‌ختێ تو له مالي

Wextê tu le mal î

بێ حالێ ودل كوللێ  سێ من خه‌ڤن وخيالن

Bî hal û dil kullê sa min xevn û xîyal in

وه‌ختێ تو له مالي

Wextê tu le mal î

ئه‌ز مينا شه‌مالێ سبێ به‌ر ڤه ته ده‌وازم

Ez mîna şemalê sibê berve te dewazin

ته مينا گولان بين ده‌كه‌م وبان ده‌كه‌مه: ئه‌ز ته ده‌خازم

Te mîna gulan bîn dekem û ban dekeme :

ez te dexazim

وه‌ختێ تو له مالي

Wextê tu le mal î

هيليني دو مستێ ته سه‌وا ده‌ستي م شوونه

Hîlînê du mistê te sewa destê mi şûn e

ده‌ستێ ته غه‌م وغوسێ ژه هه‌نيێ م ده‌شوونه!

Destê te qem û qusê je henîyê mi deşûne !

وه‌ختێ تو له مالي

Wextê tu le mal î

ئه‌ز ناده‌مه ڤێ مالێ خه‌يي  ساده وه كاخه‌ك

Ez nademe vî malê xweyê sade we kaxek

له به‌رجێ ته دونيا ژه مرا گشتێ په‌لاخه‌ك!

Le bercê te dunya je mi ra giştê pelaxek

**

**

با مالێ مه ژه زيڤ وزه‌رێ دونيێ ئه‌تالو

Ba malê me je zîv û zerê dunyê wetal bu

ئه‌ما توله مالو

Ema tu le mal bu

با مالێ دونێ سا من ووته خه‌ڤن وخيالو

Ba malê dunê sa min û te xevn û xîyal bu

ئه‌ما تو له مالو

Ema tu le mal bu

رندا منه شيرين تو له مالو  توله‌ مالو...

Rinda mine şîrîn, tu le mal bu, tu le mal bu

 

 

اما تو خانه باش!

 

وقتی توخانه ای

دنیا وتمام خوشی هایش،همه درخانه فراهم اند

قتی تو خانه ای

ناخوشی واندوه،برای من

خواب وخیالی بیش نیستند!

وقتی تو خانه ای

من همچون نسیم صبحگاهی

به سوی توآغوش می گشایم

وهمچنانکه عطر دلپذیرت را مثل گلی بومی کشم،

فریاد می زنم؛دوستت دارم!

وقتی تو خانه ای

آشیانه دستانت بهترین جا برای دودست من است.

و دستهایت،غبارغم واندوه را

ازپیشانی من می شویند.

وقتی توخانه ای

من خانه بی پیرایه ام را با قصرشاهان عوض

نمی کنم.

درقیاس تو،تمام دنیا برایم پر کاهی نمی ارزد!

بگذار خانه ما ازهرچه طلا ونقره درجهان تهی باشد

اما تو خانه باش

بگذار دارایی دنیا برای من وتو

تنها خواب وخیالی باشد

اما تو درخانه باش

ای خوب شیرین من،تنها تو درخانه باش!

+ نوشته شده در سه شنبه هفتم شهریور ۱۳۹۱ساعت 15:53 توسط ئه لیرزا سپاهی لاهین |

به احترام "آسمان بی مرز است" مجموعه سه مصرعی‌های زیبای

اسماعیل حسین‌پور؛شاعر نام آشنا وتوانای کرد درشمال خراسان


چه‌ند سئ خشتی

شه‌وتین                                              Şewtîn

تو چیکه‌کی  چریێک  تووسی                  tu çîkekî  çiryêk tûsî  

ده شه‌وتی  و  ناوی  بووسی                   deŞewtî  u  nawî bûsî

شه‌وتین ژه ته مه هێڤووسی !!             Şewtîn je te me hêvûsî!   

 

سوختن

تو همچون ستاره ای ؛ چراغ نابی

می سوزی و خاکستر  نمی شوی

ما سوختن  را  ازتو  آموختیم!


حه‌سره‌تHesret                                                                                             

هه‌رچ ده‌وێم گه‌پ  هين  ما نه

Her çi dewêm, gep hîn mane

حه‌سره‌ت له  دل بوون  خه‌رمانه

Hesret le dil bûn xerman

ته  راميسم   چ     ئه‌رما نه !

 

آه وآرزو

هرچه می گویم،بازهم سخن باقی است

آههای آرزومندانه دلم را انباشته اند

راستی که ببوسمت آرزویی نمی ماند!!

Te ramîsim çi erman e !

 

 

سه‌نديفالي

Sendîfalî                             

ژه  ڤي ئاليا تا  وي  ئالي

Je vî alîya ta wî alî

بان ده‌كه‌مه   ناوێ   هالي

Ban dekeme nawi halî

ئه‌مان كه‌چكا  سه‌نديفالي!

 

سنگدیواری

ازاین سو تا آن سوی رود

صدایش می زنم و نمی شنود

آه ازتو ای دختر سنگدیواری!!

........

* سندیفال(سنگدیوار)زادگاه سراینده،دهکده‌ای است ازتوابع لایین(دهستان هزارمسجد).

 

Eman keçika Sendîfalî

ژيڤا

Jîva                                     

مالان باركر  ژه  وارێ خوه

Malan bar kir je warê xwe

هێستر رێتن سه‌ر ئارێ  خوه

Hêstir rêtin ser arê xwe

ژيڤا  ناوينم  يارێ  خوه؟!

 

ازاین پس

کوه نشینان از ییلاق کوچیدند

با اشک،آتشهایشان را خاموش کردند

آیا دلبرم را ازاین پس نخواهم دید؟!

 

Jîva nawînim yarê xwe?!

ئووجاق

Ûcaq                                   

روونشتي له هه‌مبه‌ر  ئووجێق

Rûniştî le hember ûcêq

نانێ خه دايێ به‌ر ئووجێق

Nanê xwe dayê ber ucêq

دل ده‌كه‌لێ له سه‌ر  ئووجێق!

 

اجاق

کنار اجاقش آرام نشسته است

و نانش را کنار آتش گرم می کند

اما دلش برروی اجاق می جوشد!!

 

Dil dekelê le ser ucêq

پاشوور

Paşûr                                   

رونشتي بوو له  پاشوورێ

Rûniştêbû le paşûrê

هێستر ده‌رێت بي هه‌دوورێ

Hêstir derêt bîhedûrê

به‌ره‌ف  ببوون چيك له دوورێ!

 

انتهای سیاه چادر

در انتهای سیاه چادر نشسته بود

با بی قرای بسیار اشک می ریخت

وستاره ها گرداگردش حلقه زده بودند!!

 

Beref bibûn çîk le dorê !

كا؟

Ka ?

يارا مه چوو ،دل خين  ‌گريا

Yara me çû, dil xîn girîya

كودا چوو ئه‌و چاڤ و بريا؟

Ku da çû ew çav û birîya ?

رێ  تاري بوو كا  ئه‌و  چريا؟!

 

کو؟

یار ما رفت ودلهای ما خون گریست

آن چشم وابروها کدام سو رفتند؟

راه تاریک شد،پس چراغ کجارفت؟!

 

Rê tarî bû ka ew çirîya ?!

خين كررين

Xîn kirrîn                          

مه‌رخا  هێشن   هاته   بررين

Merxa hêşin hate birrîn

بێله‌ك  چووچك  ژه سه‌ر  فررين

Bêlek çûçik je ser firrîn

خينا   جێنگه‌ل   هاته   كررين !

 

دیه

سروکوهی سبز بریده شد

یک دسته گنجشک از فرازش پریدند

واینگونه خون جنگل خریده شد!

 

Xîna cêngel hate kirrîn !

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم مرداد ۱۳۹۱ساعت 15:36 توسط ئه لیرزا سپاهی لاهین |

خوه‌‌شحالي!                         !  xweşhalî  

 

كاره‌ك كرن گرينگ؛                     ؛karek kirin girîng

ئاخرين شيرئ ئيراني                axirîn şîri îranî

  ژ  مرنئ پاراستن           ji mirinê parastin         

ئاخرين به‌برئ ئامريكايي           axirîn bebri amirîkayî

 ژ  گوللان خه‌لاس‌كرن             ji gullan xelas kirin              

ئاخرين پلنگئ ئافريقا                axirîn pilingi afrîqa  

ژ  برچيان فلتاندن! Ji birçîyan filitandin                  

و                                                    u

خه‌لات وه‌رگرتن                       xelat wergirtin

     ....

خه‌وشحالم كو  xweşhalim ku                         

نه‌سلئ سئ جه‌ناوه‌ران neslê  sê cenaweran                   

نه‌هاته وه‌ندا بوون ! nehate venda bûn!                                                                   

        **                                             **

بهئل بوئژم                                 bihêl biwêjim

هين زنده‌يه                                Hîn zindeye

چه‌رمسووره‌ك له وه‌لاتئ ئامريكا Çermsûrek le kelêke amrîka

چه‌رمره‌شه‌ك له بنئ ئافريقا Çermreşek le binê afrîqa     

و شايه‌د                                 U şayed

كورده‌ك Kurdek                                   

 له چيئ كه خوراسانئ !!     le çîyêke xurasanê!!      

ت خه‌لاتي ناخازم                ti xelatî naxazim

تو،ئه‌گه‌ر خه‌وشحال بي !! tu,eger xweşhal bî!!       

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم اردیبهشت ۱۳۹۰ساعت 11:17 توسط ئه لیرزا سپاهی لاهین |

سئ خشتي  

 

تامل

 

رووني ساتئ  ده‌رد  دل كه‌م

چاوان ژه هئستران شل كه‌م

به‌لكم   وئ ژانا   تامل   كه‌م!

.....................................

 

ده‌رمان

 

رئ   گرئ دان   له ئه‌رمانان

برين چئ بوون وه خه‌رمانان

خه‌لكو   ناوينم    ده‌رمانان!

.......................................

 

مالا

 

سيسه بووزا   مينا   سئوان

مينا   گولان كه‌ن  له لئوان

مالا  له من   بو يا    مئو ان!

......................................

 

خين

 

گوللئك پچيا   له ده‌نگئ   بئ

گوله‌ك وه بوو له سينگي چئ

ديسا كانيه‌ك خين  كه‌ته رئ!

......................................

 

وه دووته

 

وه  دوو   ته را   هاتم   چوومه

ژه  پئ  كه‌تم   ژه جين   بوومه

مه‌گه‌ر ژه ته ده‌ست ده‌شوومه؟!

.............................................

 

دوومان

 

دوومانه‌ك هات   داران   دوو كر

بئ  ژه سه‌رمان  جه‌نگه‌ل  كوو كر

دوومان  ره‌وي    بئ    رادوو  كر!

 

 ..............................................

هشكه‌سال!

 

ژه  باغان    تئ     ديسا   ياره

باره‌ك    ئيزنگ    كريئ    باره

نام    ژه چيه     دل    وه داره!

 

 ......................................

چاو له رئ

 

مالا     ده‌هاتي     وئ   مالا

ته   ئه‌ز  ده‌ديم  له  وي حالا

چاو  له  رئ  يه   وا  هه‌والا!

 

 ..............................

هوور

 

ددان هوورا    هوور    ده‌كه‌نئ

ژه  سه‌ر چياي  دوور  ده‌كه نئ

لئوا هيوئ    ،  نوور   ده‌كه‌نئ !

 

 ....................

باران

 

له سه‌ر   باغان      باري  باران

گول   كه‌نين  له شاخئن داران

هئستر  كه‌ته   چاوئن   ياران!!

+ نوشته شده در شنبه چهاردهم اسفند ۱۳۸۹ساعت 19:41 توسط ئه لیرزا سپاهی لاهین |

مرحوم ابراهيم نوروزي معروف به "ابراهيم عاشق" بي شك بزرگترين سورنا نواز تاريخ در ميان كردهاي منطقه لاين(دهستان هزارمسجد)است.اين شعر را -كه پيشكش به اوست - با الهام از داستان فولكلوريك "دورنه" وماجرايي كه براي ابراهيم عاشق اتفاق افتاد،سروده ام؛

يك روز- پيش آن كه ابراهيم عاشق بميرد- خبر مي رسد كه فرماندار شهرستان قراراست براي بازديد به لاين بيايد.دهيار لاين،ابراهيم را دعوت مي كند تا به پيشواز جناب فرماندار با سورناي ملكوتي اش هنر نمايي كند.روز،اواخر پاييز بوده وبسيار سرد.عاشق مي آيد ودر گوشه اي از ميدان اصلي لاين(ميدان جعفرقلي) شروع به نواختن مي كند.فرماندار مي آيد وبي آن كه نگاهي به آن هنرمند پير بياندازد دنبال كارهاي رسمي وسياسي اش مي رود.شب هنگام،درميان ريزش نفسگير برف،مردم متوجه مي شوند كه عاشق هنوز درميدان لاين مي نوازد بي آنكه كسي سراغش را گرفته باشد وخسته نباشيدي شنيده باشد!...عاشق غريبانه برمي خيزد ودر تاريكي شب گم مي شود.

دورنه

 

ئاشق! بدئ  ك   خان تئ

خانئ  مه‌يي  جه‌وان  تئ

خاديئ دوسد كه‌لان  تئ

ئه‌و  ئيرو  تئ  كه‌لئ  مه

وا  شه‌ئنه‌كه  سه‌وئ  مه!

.....................

ئيشق پرا نده  زورنئ

لئخست  موقامئ دورنئ!

**

خه‌لكئ  خه‌وه‌ر‌  ك  بيستن

چوون  پيشواز  و  ليستن

هاتن  ك  خين  ب‌وينن

ژه  شانسئ  خه  نه‌مينن!!

**

ئاشق !  بدئ  ك خان تئ

ئه‌و  مئرئ مئره‌وان تئ

.......................

 ئيشق پرا نده  زورنئ

لئخست  موقامئ دورنئ!

**

رو نيو رو  بوو ك خان هات

ئه‌و مه‌زنئ جه‌وان هات

خه‌لكئ سه‌وا دلي خين

راست و ده‌ره‌و  ده‌كه‌نين!

خين ده‌ستئ خه له با كر

مسته‌ك دراو  به‌لا كر

تا چاوئ وان دراو دي

به‌رخان ته‌كي بناو دي!

هي ده‌ستئ  هه‌و كشاندن

هي هه‌و دو هل وه‌شاندن!

ده‌رده‌ك له وئ كه‌لئ كه‌ت

توفان له ناو  وه‌رئ كه‌ت

هه‌ر كه‌س دوجار و ديسان

هي  ده‌ستئ خين  راويسان!

 **

نيو رو بويئ ئيواري

رو فرري يكه‌جاري

ئه‌وراويئ له  ئاسمين

گشتان وه چاوئ خه‌ دين

دورنه برن سه‌وا خين!

**

خان گه‌ريا گه‌ريا گه‌ريا

تاري ك بوو وه‌گه‌ريا

خه‌لكي كه‌لئ ده‌كه‌نين

هلبازده‌دان وه دوو خين

ئه‌ما كه‌سه‌ك نه‌كر فام

خين بي خجاو و ئارام

بر ژه كه‌لئ هه‌واله‌ك

ديسا خه‌راو بوو ماله‌ك

يكئ  نه‌كر سوئاله‌ك!!

**

ئاشق ! بدئ ك خان چوو

.........

ئيشق پرا نده  زورنئ

لئخست  موقامئ دورنئ؛

" ها دورنه دورنه دورنه

بي شيو وناري برنه

وه   شه‌وا تاري برنه

بارش ده‌باري برنه

وه ده‌ردئ كاري برنه

وه  گيري، زاري  برنه..."

له ئاسماني تاري

كئم كئم بارش ده‌باري !

**

ئاشق هولست دره‌نگه

زانم دلئ ته ته‌نگه

زانم تو دل وه‌ژاني

ده‌ردئ كه‌لئ مه زاني!

دايين ژه ده‌س خه زورنئ

به‌رده موقامي دورنئ

ئاشق هولست دره‌نگه

وه‌خته ك تاو دئ هه‌نگه

هه‌نگي هه‌راي تو لئخن

ئير له دلي مه وئخن!

 

**

ئاشق هولستيا و چوو

......................

ژه داغئ گول هه‌والئ

ئاشق ده‌چوو بنالئ

ده‌چوو مينا خيالئ

سو وك مينا په‌خالئ

بر وه خه را شه‌مالئ..............!!

+ نوشته شده در چهارشنبه پنجم آبان ۱۳۸۹ساعت 15:43 توسط ئه لیرزا سپاهی لاهین |

چه ند سئ خشتی 

 

ساوان

 

كووچ  وه رئ  كه‌ت   د ا وه‌ر  زاوان

خه   خه‌ملاندن   كه‌چك  و  لاوان

خادئ جان!     چئ   داگر    سا وان!

 

 **

 

دوغستان

 

دوغستا نا      له   چنگي    چئ

سينگي هئشن داي هه مبه‌ر  بئ

زناران        سه‌ر  بلندن      پئ!

 

 **

 

مه‌رخ وكاني

 

مه‌رخ  و  كاني    بوونه   ياره

به‌ژنئ هئشن   بوون    هه‌زاره

جه‌نگه‌ل   رابوو   دار   وه  داره! 

 

 **

 

باغان

 

ئالئش بويئ   ناوئ   باغان

شه‌و نئم   بويئ   ئاوئ باغان

هئستر   كه‌تيئ   چاوئ  باغان!

 

 **

 

مووزي

 

مه‌يتئ خزين   ما   سا  دئ را

بوومه  مووزي   سه وا   سئ  را

ده‌ردئ خه   بئژم    سا   كئ  را ؟!

 

 **

 

كئ؟

 

ئومره‌ك   وه سه‌ر مه  را گرتن

كه‌ن   ژه لئوئ   مه   هه‌لگرتن

برينئ  مه     كئ     هئژمرتن؟!

 

**

 

گول

 

گوله ک  وه بوو  له ناو   که وران

خین که ته دل  ژه ده س  جه وران

ژئرا  گیر یان   گشتئ    ئه وران!!

+ نوشته شده در شنبه ششم شهریور ۱۳۸۹ساعت 11:1 توسط ئه لیرزا سپاهی لاهین |

مه‌ر خو جان!

 

مه‌رخوجان!دارو جان!

دارا سه‌ر بلند سه‌رچيان!

لئو وه كه‌ن  مينا  ديان!

ئه‌ز هه‌والئ سال ومهئ ته مه

ناس ده‌كي من؟ ئه‌ز برئ ته مه!

**

پرس ده‌كه‌ن ژه مه جينارئ مه

ساچرا ئه‌ز وو ته دل وه ژاننئ

ساچئ چهار فه‌سلئ سالئ له چياننئ

پرس ده‌كه‌ن ژه مه

ده‌س ئه‌‌تال ئه‌ز وو ته وه‌چئ وه‌گياننئ؟!

**

مه‌رخوجان! داروجان!

وا قه‌ووله كئ من ووته گول  نه‌دا

وا قه‌ووله كئ مه پر سه‌مه‌ر نه‌دا

مه‌رخو جان وه‌لي

ئاسمان ده‌هئوري ئه‌گه‌ر مه سه‌ر نه‌دا

سه‌ربلندئ سامه وا به‌سه

مه سه‌رئ چيان تو وه‌ختئ به‌ر نه‌دا!

**

مه‌رخو جان!داروجان!

ده‌ردي مه مه‌گه‌ر چيئ بلند و گر ب‌وئن

ده‌ردي مه مه‌گه‌ر برينئ پر ب‌وئن

ده‌ردئ كوورئ مه مه‌گه‌ر ب‌ور ب‌وئن!

وا چ ده‌رده دارو جان له مه كئ ئه‌م

وه ب‌ور وا هاتنئ دونئ

وه ب‌و‌ر وا ژه دونئ ته‌نئ!

 **

مه‌رخو جان!داروجان!

دارا سه‌ربلندئ سه‌ر چيان!

 

مه قه‌وول نه‌كر جداهي ژه گول وگيان

مه قه‌وول نه‌كر رونشتنئ له وه‌ر سيان

مه‌ قه‌وول نه‌كر  وه‌خه‌و  دا چوون له ناو ريان

مه قه‌وول نه‌كر له وه‌ر كه‌سه‌ك خه خه‌م كه‌نئ

مه قه‌وول نه‌كر له ناكه‌سان كه‌ره‌م كه‌نئ

        پاره‌وا كرن وه‌لات

        هه‌رچئ جوولگه ساخه را كرن خه‌لات

        سه‌ر بلند وسه‌ر له ژوور

        مانئ ئه‌م له وان چيئ نه دوور!

مه توجاري ده‌ستئ خه دريژ نه‌كر

ساكئ‌ سه‌ربلند بميننئ

مه سه‌وا زه‌مينئ قيژه‌قيژ نه‌كر

ساكئ تي نه‌ميننئ

مه كه‌ور قه‌لشت و جيلا خه وه‌پئش دا بر

گه‌ر چئ هي برين له مه لئخست ب‌ور

مه توجاري ده‌ستئ خه دريژ نه‌كر!

**

مه‌رخو جان!داروجان!

يارا سه‌ربلندئ سه‌ر چيان

بسه‌كن برينئ ته بهئژمرم

حه‌قي ته گه‌رئ ژه دونيئ هلگرم

هينگانئ   وه‌ سه‌ربلندئ  بمرم!!

+ نوشته شده در سه شنبه هجدهم خرداد ۱۳۸۹ساعت 12:30 توسط ئه لیرزا سپاهی لاهین |

شوونا ته  ئه‌تال!

-----------------------

 

به‌‌هار هات و له هه‌سپئ  دريژ يال خه   نشت

ريا خه گرت  و ديسا  قامچيا هشئن    رامشت

 

وه گورمژي مينا ئه‌وراويان  له ناو  ئاسمين

زه‌مين ژه گوممزا كوفكاركان  كه‌لي  و قه‌لشت!

 

به‌هار هات  و ره‌شاند ئاو و گول  له چوول و چيان

تو ده‌ر  ژه وي كه‌ره‌ماخه    بدوون پار   نه‌هشت

 

به‌هار هات و ژه چاوئن ته   هرركين   هئستر

كئ ساته  را  نه خه‌لات ئاني و نه گول،نه  توتشت!

 

 **

چما به‌هارئ  ژه بير كر  برينا  سينگي  ته

له پاش  واده‌ريئ  هه‌سن  مايي و   دلئ ته  قه‌لشت؟!

 

له پاش  وئ په‌نجه‌رئ  تاري  مينا هه‌وئن شه‌و  و رو

له پاش  وا ديفالئ كه‌ورين   چ جه‌ننه‌م  و  چ بهشت؟!

 

ژه شووني  نانئ چنارانئ  مووزيئ ته   بويئ كه‌ور

ژه شوني هه‌ريا  ميا قاش بالگئ ته  بويئ  خشت! 

** 

 

تو بووي  كئ هه‌رچئ شه‌مالان  گو-وش ده‌دا  داران

توجارئ خه‌م نه‌كرن به‌ژن   و  تم ته دا وان   پشت!

 

چما  شونا ته  ئه‌تاله،  له  ئاسماني   وه‌لات ؟

وه كه  دوبالئ گرئ دايي كو  چاو له رئ  نی گشت!

 

دوئا ده‌كه‌م  ب وئ  تيره‌ك  له هه‌ر ده‌ري   كئ  ده‌وئ

ئه‌گه‌ر كئ  شعرئ م   له سينگي زالمان   روونشت!!

 

+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم اردیبهشت ۱۳۸۹ساعت 20:20 توسط ئه لیرزا سپاهی لاهین |

 بهاره‌جان...

 

پيشكه‌ش سا:كه‌چكا مني د‌ه‌لال، بهاره حوسين پوور

 

بان د‌ه كه‌م بهاره جان،بهاره جان!

ناوي ته سه‌وا مه را غه‌نيمه‌ته

ناوي ته سه‌وامه را عه‌لامه‌ته

گه‌ر چئ له چيئ‌نه مه

هه‌رچئ تيننه دونئ ديئ‌نه مه

ژه شووني خزين

گشتئ خوينه  و  برين!

گه‌ر چئ چه ند ساله ئازگار

مه نه‌دي بهار

ناوي ته بهاره جان بهاره‌كه

به‌ژنئ ته چناره كه

هه‌ر كيژان ژه چاوئ ته مه‌راره‌كه

سادلي م را قه‌راره‌كه

بان ده كه‌م بهاره جان بهاره جان!

سادلي مني برين

مينا چيره‌مان* بكه‌ن

مينا بلبلان بخين

چار فه‌صلئ سالئ سا م‌را بمين

 ناوي ته غه‌نيمه‌ته

ناوي ته عه‌لامه‌ته

بان ده كه‌م بهاره جان بهاره جان!

نازه‌نين خزان

قه‌دري ناوي خه بزان!

...............................

*چيره‌م:گولا قا‌قه-لاله

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم دی ۱۳۸۸ساعت 8:32 توسط ئه لیرزا سپاهی لاهین |

هه‌والئن من....

                                            *ساکوردئن:هه وال و باحال  ئه ما   بی مال و بی خیال !

هه‌والئن من

گولئن له چيان

گولئن هه‌ردولئو وه برين ژه تيان

گولئن قه‌د كشاندئ له پاليئ ريان

هه‌والئن من

چ شيرين چ رند

چ بالا بلند!

هه‌والئن من

هه‌والئن كو هه‌ر وان  ده‌وينم

دلئ من ده‌خازئ له جه‌م وان بمينم

ژه وان را بخوينم

هه‌والئن من

هه‌والئن دلئ من ژه  شه‌وقان برن

برن ئاخر ئاشق كرن

هه‌والئن دلي من ده‌خازئ دو زه‌ندئن خه هل كه‌م

ژه خاليئ ريا وان دوچاوئن خه كل كه‌م

هه‌والئن وه‌لي حيف

ناس ناكه‌رن ره‌نگي خوينئ

هه‌والئن كو پئ لئ ده‌كه‌ن له برينئ

         برينئن كه‌تئ بووست بووستي زه‌مينئ!!

هه‌والئن من

هه‌والئن دلي من ده‌خازئ

                          وه وان را هه‌ره‌م سه‌ر چيئ كئ

                          روونيم له سيئ كئ

                          ب‌ويژم:

                         ئه‌لئ‌لو برانا!

                        دلئ من‌برا نا!

                       وه‌ره‌ن من بكوژن

                      خوينئ من برئژن

                   و‌ه‌لي

                  ره‌نگي خويني هه‌والان

                  بكه‌ن چيروك  و تم ب‌ويژن

                 بكه‌ن شئر  و هه‌ر تم بخينن

                 بكه‌ن شووير و هه‌ر تم هلينن!!

     

+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم دی ۱۳۸۸ساعت 11:13 توسط ئه لیرزا سپاهی لاهین |

  هزار مسجد ...

 

به نام خداوند جان و خرد                 

كه از اين برتر انديشه بر نگذرد...


سلام و درود فروتنانه‌ي من به شما آدم‌هاي بزرگوار و عزيزي كه با همه‌ي گرفتاري‌هاي روزمره، هرگز يادتان نمي‌رود كه شكفتن يك گل پاي تخته سنگي در كوهستان يكي از بزرگ‌ترين اتفاقات جهان است و اگر نمي‌توان برايش جشن تولد گرفت، مي‌توان به ديدارش رفت و تنهايي‌اش را به نگاهي گرم ونوازشگر ميهمان كرد...
رشته كوه هزار مسجد، سفره‌ي گسترده و رنگارنگي است از كوه و درخت و چشمه و نسيم و پرنده و انسان...در كنار اين سفره، شهرهاي بزرگي نشسته‌اند و مردمان زيادي به استفاده رسيده‌اند. ما،  مفتخريم كه عمري را بر گوشه‌اي از اين سفره ي بي‌پايان، بوسه‌ي شكر نهاده‌ايم.
اما هزار مسجد، تنها يك نام نيست. يك تاريخ است. محل تلاقي تاريخ و جغرافياست. رشته كوهي است كه مسيرش از شمال غربي نيمكره‌ي شمالي زمين به سمت جنوب غربي امتداد دارد. همين رشته است كه در محور درگز ـ قوچان، الله و اكبر نام مي‌گيرد و در پي ورود به تركمنستان   كپه داغ ناميده مي‌شود.
بلندترين نقطه‌ي اين رشته كوه، قريب 3020 متر ارتفاع دارد. اينجا، همان قله‌ايست كه قرن‌هاست، همچون مادر‌ي سپيدپوش و پاك و مهربان، پشت سر اهالي لايين ايستاده است و بي‌جهت نيست كه مردم اين منطقه، در تصوير و تصور خود تنها به همين قله هزار مسجد مي‌گويند.
اما چرا هزار مسجد؟! در جغرافياي دوره‌ي دبيرستان آمده است كه جنس سازه‌هاي طبيعي اين منطقه به گونه‌ايست كه بر اثر فرسايش ساليان، رسوبات آهكي و سنگ‌هاي سست و نامقاوم، زير شلاق باد و باران فرو افتاده و شسته شده‌اند و آنچه مانده ستون‌هاي باريكي است كه چون نگاه مي‌كني از دور، نماي گنبد و گلدسته‌ي مساجد بسيار را نشانت مي‌دهند... و لابد بدين جهت نام هزار مسجد بر آن نهاده‌اند.
گرچه اين حرف تنها نظر رسمي وکتبی است كه در این باب خوانده‌ام اما، نام «هزار مسجد» آنقدر رازناك هست كه ما را به تأمل و تحقيق بيشتر بخواند:
اين تأمل ما را گاه به آنجا مي‌برد كه در برخي از كتب تاريخي مي‌بينم، هزار مسجد را هزار مزدك، و هزار      "مزگه فت" نيز نوشته‌اند. در تلفظ مردم كردزبان منطقه‌ي لايين، به اين رشته كوه و قله‌ي آن هزار مچيت مي‌گويند. مچيت همان مسجد است و مزگه فت هم واژه‌اي است كه كردهاي مناطق غربي ايران براي مسجد به كار مي‌برند.
بنابراين در اين كه هزار مزگه فت و هزار مچيت، دلالت بر هزار مسجد بودن اين رشته مي‌كنند ترديدي نيست. اما از كنار واژه‌ي هزار مزدك هم نبايد به آساني گذشت.
بنا به برخي روايات تاريخي، هزار مزدك اشاره به دوره‌اي از سلسله‌ي ساسانيان دارد كه پيروان مزدك، بر اثر توطئه‌ي موبدان زرتشتي دچار خشم خسر و شدند و پس از آنكه گروهي به قتل آمدند، هزار تن از ايشان بدين كوه پناه آوردند تا بتوانند آزادانه در آن آداب و عبادات مذهبي خويش را بجاي آورند...
به تصور من و با كنار هم گذاشتن همه‌ي قراين، مي‌توان چنين نتيجه گرفت كه هزار مسجد نه به دليل ستون‌هاي سنگي زياد ـ كه ما اهالي منطقه چنين ستون‌هاي زيادي را سراغ نداريم ـ بلكه به دليل پناهي كه اين رشته كوه مهربان و سربلند، در طول دوران‌هاي تاريخ به آزادمردان و آزادزنان گريخته از ظلم حاكمان، داده، چنان جنبه‌ي تقدس و الوهيت به خود گرفته كه آن را در حكم هزار مسجد با آغوشي هميشه باز ديده‌اند. يك دليل من براي اين ادعا آن است كه هم اكنون نيز اهالي منطقه، بنا به باورهاي ديني، براي زيارت به قله‌ي مرتفع هزار مسجد مي‌روند و مدعي‌اند كه اين نقطه قدمگاه علي بن ابيطالب امام نخست شيعيان است. ما مي‌دانيم كه امام علي هرگز به مناطق شرقي ايران نيامده است، و اساساً ايران را جز يك بار آنهم تا حدود نهاوند نديده است، اما مردم به ويژه كهنسالان منطقه بر اين باور خود اصرار دارند و پا مي‌فشارند. چرا؟ چون روح تقدس حاكم بر اين كوه به آنان اجازه نمي‌دهد كه آن را تنها مجموعه‌اي از سنگ و خاك و سبزه و آب ببينند...
نه، اينجا هزار مسجد است... اينجا عبادتكده‌ي انسان است. اينجا، فاصله تا خدا بسيار كم مي‌شود آنقدر كه مي‌شود به روشني خدا را ديد و دست‌هاي لطيفش را بوسيد و عطر گل‌هاي دامنش را بوييد... بله، اينجا هزار مسجد است، هزار مسجد ما، خانه‌ي ما اهالي منطقه كه تمام سرسبزي و نشاط و اميد و انگيزه‌ي خود را مديون آنيم...

هزار مسجدي بودن، به آدم بركت مي‌دهد... به آدم عزت مي‌دهد... شايد به همين دليل است كه گردشگران و مسافران منطقه، روي اهالي آنجا حساب ويژه‌اي باز مي‌كنند و آنان را از جنس ديگري مي‌بينند...
استعدادهاي گوناگون اهالي لایین، موهبتي است از خاك پاك هزار مسجد...  حال كه از لايين سخن گفتم همين جا اجازه مي‌خواهم اضافه كنم كه لايين از واژه‌ي لاييني اخذ شده است. لاييني يعني صوفي دامن كوتاه و اين واژه، نوع پوشش سابق كردهاي مهاجري را نشان مي‌دهد كه از بخش‌هاي شرقي تركيه كنوني و در عهد صفويه براي حراست از مرزهاي شرقي ايران و خراسان، قريب چهل هزار خانواده‌شان كوچانده شدند و حضورشان به مرزهاي شرقي بشارت ثبات و امنيت داد...
  دوستان من! قرار است به هزار مسجد برويد. قرار است بوي وحشي گل‌هاي كوهي از "كجدره" به استقبالتان بيايد و تا لب چشمه‌ي "ارفچ" بدرقه‌تان كند... قرار است "ميدان" و" هزاز" و "جمان" و" تيره وو"، صداي گامتان را بشنود و "النگ شاهي" در غروبي دلپذير بر سراپايتان بوسه‌ي مهر بنشاند....
دلم مي‌خواهد، وقتي از اين كوه‌ها و ييلاق گاه‌ها مي‌گذريد، به اطرافتان دقيق‌تر بنگريد...
وقتي به كجدره مي‌رسيد، آن را تنها دره‌اي سبز و تكيه داده به "قره لوكه" يا "بهرام قلعه" نبينيد. در همين كوه، در همين دره ي با شكوه، لابلاي تك تك درختچه‌ها و بوته‌ها مي‌توانيد ردپاي خاطرات کودکان هزارمسجدی را پيدا كنيد... من مطمئنم،"احمد"هنوز هم وقتي به كجدره مي‌رسد صداي لالايي مادرش را مي‌شنود كه از حاشيه سياه چادر مثل چشمه‌اي در دامنه‌ي كوه جاري مي‌شود.
در ذهن او، هنوز كبوترهاي كودكي چرخ مي‌زنند و لب چشمه‌ي اولنگ مي‌نشينند تا قطره قطره از لابلاي سبزه‌ها آب بچشند... او وقتي در چشمه مي‌نگرد،  ده سالگي‌اش را مي‌بيند كه با دوستان و برادرانش سطل به دست براي بردن آب آمده‌اند و همان جا تا همين ساعت هنوز لب چشمه ايستاده‌اند و گذر زمان را در نيافته‌اند.
وقتي قدم مي‌زنيد... گاه گوشه‌ي چشم   همراهانتان را   دزدانه بنگريد كه قطره اشكي آرام آرام تا روي گونه‌هايشان قد مي‌كشد و رازهاي نگفته‌ي سال‌ها پيش را فاش مي‌كند. پاي همان سنگ بود كه دختركان پري روي كرد نشسته بودند و براي هم از قصه‌ي خون برف مي‌گفتند و آن طرف‌تر چند جوان سرخوش و بي‌خيال، سرشار از عشقي زلال و پاك، از پس درختچه‌هاي ارس نگاهشان مي‌كردند و در خيال بي‌مرز خود، قصر خوشبختي و شادكامي خود را در كنار دوشيزگان آسماني ييلاق، هي بالا و بالاتر مي‌بردند...
اينجا هزار مسجد است... صحنه‌ي پيكارهاي بزرگ تاريخ، كتابي قطور از تلفيق اسطوره و تاريخ... اينجاست همانجا كه طوس، سرپيچيده از نصيحت كيخسرو، به نبرد با فرود آمد و آن جوان رعنا را در بستر مرگ نشاند.

اينجاست همان جا كه نادرشاه در مسير رفت و آمدهاي مكرر خود از شرق به غرب و از شمال به جنوب، بارها كنار قله ايستاد و از بلنداي آن، همتي بلند و عزمي استوار طلب كرد...
اينجاست، همان خاك بي‌دريغي كه هنوز هم، در لابلاي سبزه‌ها و بوته‌هايش مي‌توان نيزه‌هاي شكسته و شمشيرهاي زنگار گرفته ببيني تا فراموش نكني كه سكوت رازدار اين روزهاي كوه، دلي دارد سرشار از ناگفته‌هاي تلخ و شيرين گذشته... هنوز به خاطر دارند سالخوردگان لايين كه چگونه سيد رشيد، شباهنگام به سياه چادرها شبيخون مي‌زد و هستي دامداران صبور را به يغما مي‌برد... و البته هنوز همان ها به خاطر دارند كه در دره‌ي "غرودربند"، چگونه تركمانان مهاجم را به همراه اسب‌هايشان چال مي‌كردند تا ديگر هوس تركتازي و يغماگري به سرشان نزند...
اينجا هزار مسجد ماست. هزار مسجد شما، هزار مسجد جعفرقلي، شاعر بلند آوازه‌ي كرد كه وقتي براي نخستين بار اينجا آمد، چنان شيفته و آشفته شد كه تو گويي در جهان خود هيچ كوه ديگري نبوده است... و چنين شد كه آ سيمه سر سرود:

خدايا... بر سر من عجب شوري است...

 چه آدم‌ها كه در اين كوه احساس غرور مي‌كنند...

 انگار بهشت است كه آدم را سر ذوق مي‌آورد...

در چهار سو لمعه‌ي نور مي‌بينم.

انگار كه ذات خداوند در آن حي و حاضر است...

 بله... اينجا بهشت است.. اينجا بهشت است و شما راهيان بهشت....

و مگر نه اينكه حافظ بزرگ و نازنين شيراز گفت:

نصيب ماست بهشت اي خداشناس برو 

 كه مستحق كرامت گناه كارانند


بيا به ميكده و چهره ارغواني كن

 نرو به صومعه كانجا سياه كارانند...

  هزار مسجد، بهشت مجسم و مسلم است و حضور شما را پيشاپيش به صخره صخره اين رشته كوه تبريك مي‌گويم، زيارتتان قبول. با اجازه، حرفم را با غزلي قدیمی از خودم با نام "كوه" تمام مي‌كنم:

كوه


كوه هيچ شكوه‌اي از باد ندارد   

كوه صدايي است كه فرياد ندارد


بادهاي سخت بر اين كوه وزيده است   

 كوه ولي شكوه‌اي به ياد ندارد


از افق دور تا شكوه مقابل                  

 كوه به جز زخمي امتداد ندارد


با توأم اي كوه، اي سكوت صميمي!    

 مثل تو را زندگي زياد ندارد


اي همه‌ي دردهاي حك شده بر سنگ    

حيف كه چشم زمين سواد ندارد


اين همه تو جست و جوي سركش نوري    

دشت ولي ميل  بامداد ندارد ...                                                                                           

+ نوشته شده در شنبه سی ام آبان ۱۳۸۸ساعت 14:59 توسط ئه لیرزا سپاهی لاهین |

هه والنا ! وه رنه  دا وه تئ.....

 

هه والئن هیجا  ! عازیز برا   و   خوشکئن ده لال!

سامئ را  زیاره ت کرن و دینی هه والان  هه میشه  فورسه ته که  غه نیمه ته.

سا مئ را زیاره ت کرن  و  دینی  داوه تئن کوردان هه میشه لذه ته که بی نه هایه ته.

دل خاش   و  سه ر بلندم  کئ  به نایئ  له  که لئ  سه ندیفالئ 

جاره که دن  ئه ز و مالباتا خه   میواندارئ  هه والان بونئ.

ئازیز هه والنا! برانگئ منی قچک " حه میدرزا سپاهی"  زه وجی یه   و   به نایئ   ژیرا   داوه ت بگرنئ.

ده سپئکا(وه رئ که تنا) داوه تئ :پنج شه نبئ :۷/۸/۸۸  پاش نیو رو   -  ئاخرئ :ئینی : پاش ناریئ.

هه رکه س ژه هه والان کئ ده کای بئ  داوه تئ   قه ده م له سه ر   چاوئن مه.

کارتان ژی ده شینم. ئه گه ر کارت نه هاتئن 

 وه مه زن تیئ خه    وئ  ده عوه تا   ژه شوونی کارتئ  قه وول که ن.

چاو   له ریا وه :  گول مه مه - ئه لیره زا -  حه مید ره زا  سپاهی لاهینی.

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیستم مهر ۱۳۸۸ساعت 10:32 توسط ئه لیرزا سپاهی لاهین |

وا داوه تا مه کوردانه...

سه لام  له  وه هه والئن هئجا.

 وان عه كسانا  ژه داوه تئن  كورمانجئن لاهينئ نه (كه لئ سه نديفالئ).وان عه كسانا پرتر ژه هه ر تشتي   ساد ه گئ  و سه داقه تئ كوردان نيشان ده ده ن.مدا ده كه م ژه ته ماشئ وان عه كسانا هه ز بكه ن.

مدا ده كه م كوردان قه درئ ره فش و نه موودئ فه رهه نگئ خه پرتر بزانبون.مداده كه م وا خه مل و ره فشا   هه رتم زنده بمينئ  و  مداده كه م  له وئ دونياي گئر كوردان شونئ تو مله ت و وه لاتئ دن ته نگ نه كه ن!(۱ )








 

۱- وان عه کسانا "عه لیرزا عه تاریانی" هه والی عه کاسئ من هلانینه.سپاس ژه وی .

+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم شهریور ۱۳۸۸ساعت 9:19 توسط ئه لیرزا سپاهی لاهین |

ئه ز  وو ته عاشقئ  به رئ....

گو  دا گرن    گو  دا  گرن

دیسا دلئ  م   کول کرن

هه والئ  من کودا  برن؟!

**

ئه ز وو ته دارئ باغه کئ

ده شه وتنئ ژه داغه کئ

بگر ژه من  سوراغه کئ!

**

ئه ز وو ته عاشقئ به رئ

بخین دیسا له په نجه رئ

تو جارئ خه ف نه کئ گه رئ!

**

  تو له کو یی؟ له ناو   ته لئ(۱)

 ئه ز له کو مه ؟ له ناو  به لئ

چ ئاروو  که تته  ناو     که لئ!

**

نانئ  فه تیر!  نانئ  فه تیر!

وه هئستران  کرنئ  هه و یر

له ناو  چیکان   بوونئ  ژه بیر!!

**

چ   ژانه  سا دلی  م     را

ک بی ته حال ده که م  ورا

ئه ما   نکام   ب و یم    برا!!

--------------------

۱-ته لئ: ته له -داف-زندان

+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم خرداد ۱۳۸۸ساعت 9:32 توسط ئه لیرزا سپاهی لاهین |

ما كردها...

 

ما كردها   قوم صبور و ساده اي     هستيم

ما مردمان دل به حسرت داده اي  هستيم

 

در جست  و جوي كلبه اي آرام  عمري   را

ما سر به بالين خوشي ننهاده اي هستيم

 

هر سالمان تقويم  هجرت مي شود تكرار

ما   خانه بردوشان پا برجاده اي   هستيم

 

مردان تاريخيم ما هرچند كوروش را

هنگام زادن  مادهاي ماده اي هستيم !

 

عمري  براي  پيش مرگ  ديگران  بودن

ما كاوه ي جان بر كف و آماده اي هستيم

 

تلخ است مردن در هواي زندگي    اما

ما كودكان روز مردن زاده اي    هستيم

 

از ما شنيدن كار دشواري است مي دانيم

ما ناله هاي از نفس افتاده اي هستيم

 

مارا خيال رستگاري     زنده مي دارد

مثل شما مانيز مست باده اي هستيم

 

ما كردها با اين تهيدستي خوشيم آري

ماراهمين بس  مردم آزاده اي هستيم !

+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام اردیبهشت ۱۳۸۸ساعت 11:27 توسط ئه لیرزا سپاهی لاهین |

دلئ من ساته را ته نگه هه والو!

 سه لام ئازيز هه والئن من.

وا وبلاگه كه ته زه يئ كو ژه ئيرو دا ده ست ب وه شانئ ده كه. نئ وه شارتن كو له خاندن و نويسنئ كوردي كماتئ پر هه نه. وا ژي وه شارتني نينئ كو كم كارئ و بي حالئ و بي خياليئ مه له وي باوه تا گشتنه ئاسته كه پر كووتي و دژوار. 25 ئوردي بهشتا ئيسالئ روژا جه فه رقولي بوو و مينا هه رسال هه والان به ره ف بوو بوون كو له سه ر ناو و بيرئ وي شاعري گئر كورد جه شن بگرن. سالا 86 له وي رويا زيده تر ژه 20000 نه فه ر له گوگانئ به ره ف بوون. ئيسالئ ئه ما هژمارا هاتيان نه گشته 100 نه فه رئ ژي!! وا ده ردا گه ري چه ره بئو گوتن؟! ريشه ي وي ده ردا له كو يئ؟!مه سووليه تا مه له وي باوه تا چي يئ؟!

وه ره كو م له روژا جه فه رقولي ژي گوت ئه م كوردئن خوراسانئ گه ري:

 1-پرتر ژه پئش خه وه رئ هه و بگرنئ و تالاش كه نئ له جه ره يانئ كار و كردارئ هه و هه بونئ.

2-موشكلئ گئر خه كو نويسين و خاندن ب زمانئ كوردي يه وه ته ره ك حه ل كه نئ.

3- نه قد كرن و ره خنه گرتن له سه ر شعر و هه لبه ست و چيروكئن هه و به ر فه ره تر كه نئ.

4- قه درئ فورسه ت و وه قتئ خه بزانبونئ و ژه بير نه كه نئ كو پرپر زوو دره نگ ده بئ! له سه ر وي ئه ساسا م پيشنيار كر( نهاژي دوجار ده كه م) كو ئيرو ژه هه ركاري چئ تر وايه كو ژه ئيمكاناتئ اينتر نت و وبلاگان ئستفاده كه نئ و دژواريان و كئماتيان ژه سه ري رئ هليننئ. ئيرو سامه گشتئ كوردئن خوراسانئ را فه رزه كو ئه گه ر ده كايننئ بنويسنئ و ئينتر نتئ بشوخوليننئ حه تمه ن ساخه را وبلاگه كه كوردي چئ بكه نئ و ژه وي ريا دا وه هه والئن خه يي شاعر و نويسكار را تئ كلي(ارتبات) دايننئ.

م ئيرو وا قه ده ما هلاني. زانم دژوارئ پرن. زانم رئ دوور و دريژه. زانم گشتئ گرفتارئ گوزه رانا خه نه. ئه ما وياژي زانم كو له خوراسانئ شاعر و نويسكارئن گئرئ كورد پرن. هه ري كئم له ناو مه 50 كه س هه نه كو مه سووليه تئ خه ناس ده كه ن و تاي ئاخرئ ژه رئ وه ر ناكه وئن. ئه گه ر ئه م بكاينئ بونئ موشكلئ نويسين ب تيپئن مه خسووس(تايبه ت) كوردي له ناو خه حه ل كه ني هينگا له ناو وبلاگئ خه گه ري تالاش كه نئ نويسين له سه ر رئزمان و واژه گانئ دوروست و ئستاندارد كوردي وه هه و را بده ني هيووو ساندن. ژه بير نه كه ني هه ده فا دوورئ مه وايه كو:

1-گشتئ واژئ كوردي خوراسانئ به ره ف كه ني كو چه ند فه رهه نگئ واژگان مه يي گئر هه بون. چاقئ ده ستئن مه تژئ واژه بون هينگا ده كايننئ كه ليمئن حاوئ و بياني(بيگانه) ژه زماني خه وه ر خنني و فه رقئ گوتنان له ناو كوردئن باكوور(شمال)و باشوور(جنوب)خوراسانئ پرتر ناس بكه نئ.

2-ده ستوور زمان يا رئزمانئ كوردي خوراسانئ وه ته ره كه علمي و ئستاندارد بنويسني تا ژه پئ را كتابئن هيوووساندن(آموزش) خاندن و نويسينا كوردي خوراسانئ بئوون نويسين و له ناو خه لكئ به لا ببون.

3-وه كومه يئ مامووستا كه ليم ته وه حودي كتابئ "حركت تاريخي كرد به خراسان" خولاسه كه ني و بده ني ده ست جوانان كئ هوويه تئ خه چئ تر ناس بكه ن.ئجازه بده ني كو كه سئن دن ژي وه ته ره كه علمي و تاريخي له سه ر" رئ كووچئ كوردئن خوراسانئ "كتابان بنويسن و راستيئ وي رئ كووچا چئ تر نيشان بده ن. له سه ر حه قيقه تئ گوزه ران وشعرئ جه فه رقولي ژي گه ري پر كتاب بئونه نويسين.

4- هه ري كئم له خوراسانئ 50 شاعر و هه لبه ست وانئ مه يي كورد هه نه.وانا گه ري سالئ 50 كتابئ شعر ئ كورمانجي چاپ بكه ن.ئه ما سالئ 5 كتاب ژي چاپ ناوئن.چما؟!! هه ر موشكلي هه يئ برا هه بو.ئه ما وا ده رده كي گئر و كاي يئ! تا كينگا خه ف كرن؟تا كينگا كار نه كرن؟تا كينگا شاعرئن مه يي كورد وه زماني فارسي شعر بوئژن و چاپ بكه ن؟ زماني كوردي 1000جاري پرتر ژه زماني فارسي موحتاجئ شعر گوتنئ يه . وي حه قيقه تا كينگا گه ري فام كه ني و له وي ريا قه ده م هلينني؟!

 5- هه ده فه كه مه يي موهم وايه كو ئه م وه هه ر رئ يي ده وئ گه ري مه سوولئن فه رهه نگي يئ وي وه لاتا هالي كه ني كو ئه گه ر زماني كوردي ژه به ينئ هه ره دوژمه نئن مه خيله ك ئاسه ند ئه شه ده كه ن هيرش(هجوم)بيننه سه رخه لكي كورد له خوراسانئ و فه رهه نگ و هو ويه تئ وان ژه به ينئ بوو وه ن. جه فه رقولي جدي نئ گرتن.ژه شاعر و نويسكارئن كورد حمايه ت نابئ. شه وئ شعره ك وه رئ ناكه وئ. جه شنه كه موسيقي نئ گرتن.كوردي له مه د ره سان نئ ده رس داين.1000توومان سا زماني كوردي را خه رج ناوئ كو ئاده م له سه رحمايه تئ مه سوولان حساو بكه و دلي هه ر كوردي گه رم ببو.ساعه ته ك به رنامه يي تلويزيونيئ كوردان تونه.مه جه لئ كه كوردي چاپ ناوئ رووزنامه كئ بمينئ!راستئ چما چما چما؟؟؟!!!

 وان حه قيقه تئن تال له حالي نه كو ژه كئمئ ميليانه ك و پئنسد نه فه ر(1500000)كورد له خوراسانئ گوزه ران ده كه ن كو هه رتم وه دين وئيمان و ئيرانئ خه ئفتخار ده كه ن ئه ما هه رتم ژي گه ري چاو له رئ بن كو مه وادا ژه ئالي مه سوولان دا بئ وو نه خاستن و ترساندن! نه ته نئ پشت گرتن ژه ئالي مه سوولان دا توننه كو گه ري حال لئ بكئ وه قته ك ده نگئ ئئترازئ خه ژی بلندتر  نه كئ!! وان رويانا" رئ به ري ئازيزو پرزانئ ئنقلاوئ "چوويئ كوردستانئ.مالاكو مه سوولئن مه له خوراسانئ جارئ-فه قه ت جارئ- له گه پئن وي ئازيزا گوداگرن و وه وان فه رمايشانا عه مه ل كه ن.كورد ژه گشتئ قه بيلان ئيراني تره ئه ما هين ژي مينا غه ريوان گوزه ران ده كه.چما؟! مالاكو" رئ به ري ئازيئ مه" جارئ ده نگي مه كوردئن خوراساني  ژي بويزئ و بزانبئ ئه م ژی سا موحببه ت و میره وانیئ تی نئ!!

 وي نويسارا وه چه ند به يتان له شه ني جه فه رقولي ده گينمه ئاخرئ.مدا ده كه م كو هه رچئ زووتر وبلاگئن وه ئازيزان ژي بوينم و بخينم....:  

 

.. وه گه ر ديسا خجاوئ خه تو به رده

بلوورين وئ دوتارئ په رده په رده

بخين تا ئاشقان راون بليزن

بخين تا ده نگه كي ئاشق بويزن

بخين تا ژه خه وئ راون شوانان

بخين تا كه و بخينن له كه وانان

بخين تا شه رقه شه رقئ كه چك و لاوان

به لاوئ له ته مامئ نال و زاوان

سه ري خه ژه په ناي كه وره ك تو راكه

 غه م و غوسسئ دلي كورمينج به لا كه

 وه ره تا هه سپي خه به رده ن سياران

 له سه ر چئ دايينن قول و قه راران

وه ره تا كه س ژه جيناران نه ترسن

ژه جين و دل له حالي هه و بپرسن

 **

مالا كو بچوويامه هه زار مه چيتئ

م ديسا بديا كو جه فه رقولي تئ

م وه ندا كر له ناو به رفئ ره دا وي

 مالا كو وه ندا بووما ئه ز سه وا وي!!

                                  هه والئ قچك وه گشتان: ئه لي رزا سپاهي لاهين

+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم اردیبهشت ۱۳۸۸ساعت 14:54 توسط ئه لیرزا سپاهی لاهین |